رمان نفرت و عشق
^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²¹|
تهیونگ: دکتر چی شد؟؟؟ حالش خوبه؟؟؟؟ لطفا جواب بدید؟
دکتر: عمل با موفقیت انجام دادیم ولی فعلا باید منتظر بمونیم که بهوش بیاد فعلا نمیتونم بگم که حالش خوب هست یا نه
تهیونگ: لطفا هرکاری از دستتون برمیاد براش بکنید.
____
به زبان تهیونگ:
چهارروز گذشت و ات هنوزم بیهوش بود.
کارهای هردو شرکت انجام دادم و رفتم سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان پیش ات
داشتم خیلی نگران میشدم نکنه بلایی سرش بیاد چهارروز شده که بیهوش هست
رفتم بیمارستان پیش ات
وقتی رفتم دیدم همه ی دکترها پیش ات هستن
میخواستم برم تو که پرستارها جلوم رو گرفتند و نزاشتن برم تو
یک ساعتی منتظر موندم
همش با خودم میگفتم اگر بلایی سرش بیاد چیکار کنم
همون لحظه دکتر اومد بیرون
تهیونگ: دکتر چی شد؟؟ ات خوبه؟؟؟؟؟
دکتر: تازه بهوش اومدن میتونید برید ببینینش
تهیونگ: ممنون
رفتم تو و نشستم پیش ات
تهیونگ: حالت بهتره؟
ات: اره
تهیونگ: میدونی چقدر نگرانت شدم
ات: نگرانم شدی؟ باید میزاشتی بمیرم خودت پشت تلفن نگفتی بکشش
الان میگی نگرانم شدی؟
تو چطور ادمی هستی؟؟
تهیونگ: میدونم متاسفم ، اونو گفتم که وقت گیر بیارم
چرا باید اصلا بخوام بکشمت؟
ات: به خاطر مرگ پدرت
تهیونگ: من اونو دیگه فراموش کردم ، بهتره توهم فراموش کنی
ات: به نظرت میتونم فراموش کنم؟ تو همونی نبودی که میخواست انتقام بگیره و عذابم بده
الان چی شد که میگی فراموش کردم
میدونی تمام این مدت چقدر سختی کشیدم؟؟؟
من کم بود به خاطر تو بمیرم
تهیونگ: ات بس کن ، من فراموش کردم بهتره توهم فراموش کنی
اگر بخوایم اینطور ادامه بدیم زندگی هردومون کلا خراب میشه
ادامه ...
|پارت ²¹|
تهیونگ: دکتر چی شد؟؟؟ حالش خوبه؟؟؟؟ لطفا جواب بدید؟
دکتر: عمل با موفقیت انجام دادیم ولی فعلا باید منتظر بمونیم که بهوش بیاد فعلا نمیتونم بگم که حالش خوب هست یا نه
تهیونگ: لطفا هرکاری از دستتون برمیاد براش بکنید.
____
به زبان تهیونگ:
چهارروز گذشت و ات هنوزم بیهوش بود.
کارهای هردو شرکت انجام دادم و رفتم سوار ماشین شدم و رفتم بیمارستان پیش ات
داشتم خیلی نگران میشدم نکنه بلایی سرش بیاد چهارروز شده که بیهوش هست
رفتم بیمارستان پیش ات
وقتی رفتم دیدم همه ی دکترها پیش ات هستن
میخواستم برم تو که پرستارها جلوم رو گرفتند و نزاشتن برم تو
یک ساعتی منتظر موندم
همش با خودم میگفتم اگر بلایی سرش بیاد چیکار کنم
همون لحظه دکتر اومد بیرون
تهیونگ: دکتر چی شد؟؟ ات خوبه؟؟؟؟؟
دکتر: تازه بهوش اومدن میتونید برید ببینینش
تهیونگ: ممنون
رفتم تو و نشستم پیش ات
تهیونگ: حالت بهتره؟
ات: اره
تهیونگ: میدونی چقدر نگرانت شدم
ات: نگرانم شدی؟ باید میزاشتی بمیرم خودت پشت تلفن نگفتی بکشش
الان میگی نگرانم شدی؟
تو چطور ادمی هستی؟؟
تهیونگ: میدونم متاسفم ، اونو گفتم که وقت گیر بیارم
چرا باید اصلا بخوام بکشمت؟
ات: به خاطر مرگ پدرت
تهیونگ: من اونو دیگه فراموش کردم ، بهتره توهم فراموش کنی
ات: به نظرت میتونم فراموش کنم؟ تو همونی نبودی که میخواست انتقام بگیره و عذابم بده
الان چی شد که میگی فراموش کردم
میدونی تمام این مدت چقدر سختی کشیدم؟؟؟
من کم بود به خاطر تو بمیرم
تهیونگ: ات بس کن ، من فراموش کردم بهتره توهم فراموش کنی
اگر بخوایم اینطور ادامه بدیم زندگی هردومون کلا خراب میشه
ادامه ...
- ۶.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط