{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ²⁰|


تهیونگ: اول اسلحه رو بیار پایین و بنداز
م.د: خیلی خب ، انداختم حالا بده
همون لحظه پلیس هایی که خبر بهشون داده بودم از قبل ، رسیدن و همه ی بادیگارد های اونجا اسلحه ای که دستشون بود رو انداختن و پلیس هاهم همشون رو دستگیر کردن
رفتم جلو که ات رو نجات بدم ولی جی سوهون اسلحه رو برداشت و شلیک کرد توی قلب ات دیدم که ات افتاد روی زمین و کاملا داشت بیهوش میشد
و همه پلیس ها دورش جمع شدن
تهیونگ: ات الان وقتش نیست
نباید بیهوش بشی ، ات جواب بده خیلی خب ببخشید که دیر اومدم لطفا چشمات باز کن اتتتتت
____

زود بغلش کردم و بردم توی ماشین و با سرعت به سمت بیمارستان رفتم و ات رو بردن اتاق عمل
پ.ر: اقا شما همراهش هستید؟
تهیونگ: بله
پ.ر: کی این دختر میشید؟
تهیونگ: شوهرش میشم
پ.ر: پس لطفا اینجارو امضا کنید لطفا سریع وقت نیست
تهیونگ: امضا کردم
نزدیک چندساعت منتظر موندم و دیدم یکی از دکترها با عجله اومد بیرون
تهیونگ: دکتر لطفا بگید حالش خوبه؟ عمل چی شد؟
دکتر: اقا لطفا جلوم رو نگیرید خیلی خون از دست داده احتمالش خیلی کمه که زنده بمونه
تهیونگ: چی یعنی چی که احتمالش کمه؟؟؟؟
دکتر: اقا لطفا جلوم رو نگیرید

نشستم روی صندلی و شدم گریه
چندساعتی گذشته بود و من خوابم گرفته بود بلند شدم و نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 2 شب هست و هنوز کارشون توی اتاق عمل تموم نشده بود
چنددقیقه بعد دکتر اومد بیرون
تهیونگ: دکتر چی شد؟؟؟ حالش خوبه؟؟؟؟ لطفا جواب بدید؟
دکتر: عمل با موفقیت انجام دادیم ولی فعلا باید منتظر بمونیم که بهوش بیاد فعلا نمیتونم بگم که حالش خوب هست یا نه

(لایک و کامنت رو لطفا بزارید و حمایت کنید منم بیشتر پارت هارو میزارم)
ادامه ...
دیدگاه ها (۲)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط