بوسهبرشاهرگ
"بوسهبرشاهرگ"[🩸]
#part_2
گوشیمو الکی قطع کردم و زیر لب جوری که بشنوه گفتم: میوه ای نمیخواد پس.. به فروشنده خیره شدم و دوباره گفتم: سیگار بهمن پس بهم بدید.
دیدم فروشنده رنگ نگاهش عوض شد و یه بسته سیگار بهم داد.
تشکری کردم و نشستم تو پارک.
یه سیگار درآوردم و پک عمیقی ازش کشیدم.
دودُ دادم بیرون.
سیگاری نیستم، ولی گاهی تو هوای سر هوس میکنم.
خب.. من هانا بودم.
همین که آبان اومد، تولدم بود و رفتم تو هیجده سالگی
شاید خنده دار بنظر بیاد ولی من اصلاا قبول نمیکنم هیجده سالم شده
بنابراین به بقیه میگم هیفده سالمه.
آخه ذهنم قبول نمیکنه که یه موجود هیجده ساله شدم.
رشتم تجربیِ، یه خواهر کوچیک از خودم دارم.
تهرون زندگی میکنم.
تو همین فکرا بودم که دیدم یکی کنارم نشست.
یه پسر بود، حدودا هیجده، نوزده ساله
موهاش مشکی بود و چشمای عسلی داشت، و موهای فر
بهم گفت: سلام؟
اهمیت ندادم
گفت:هی جواب سلام واجبه عا
اخم کردم و گفتم: امرتون؟
گفت: هی اخم نکن فقط یه سیگار میخواستم
گفتم: چند تا میخوای؟
گفت: دوتا بده میخوام برا اولین بار بکشم
گفتم: اوکی.
دوتا از پاکت رو برداشتم و بهش دادم.
پاشدم برم که گفت: میشه بشینی؟ کاری باهات ندارم، فقط دلم حرف زدن میخواد نمیدونم چرا دلم خواست پیش تو حرف بزنم.
گفتم: ولی من دلم نمیخواد صحبتاتو بشنوم.
چشاشو غمگین کرد و گفت: بشین دیگ، قول میدم به غیر از زدن، کار دیگ ای باهات نداشته باشم، لطفا
نشستم و گفتم: آ.. خب باشه، حالا درمورد چی میخوای صحبت کنی؟
گفت: درمورد خودم.. راستی چرا انقدر تعجب کردی؟
گفتم: آخه اولین باره یکی مث تو پیشم نشسته و ازم میخواد. شنونده حرفاش باشم.
لبخندی زد و گفت: آها.. من سینا م
فکر بد هم نکن هیچکارت یا قصدی ندارم.
اسم تو چیه؟
باید بهش میگفتم؟ آم نه نمیخواستم بهش بگم.
بنابراین خونسرد گفتم:
شاید نخوام اسمم رو بگم.
گفت: خو عزیز من پس بخوام تو حرفام مخاطب قرارت بدن چی صدات کنم؟
گفتم: پریشون! پریشون صدام کن...
سری تکون داد و یه پک عمیق از سیگار کشید و سرفه بدی کرد.
گفتم: هی آروم
سینا اخم کرد و گفت: یه وقت نزنی پشتم سرفم قطع شه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم....
#part_2
گوشیمو الکی قطع کردم و زیر لب جوری که بشنوه گفتم: میوه ای نمیخواد پس.. به فروشنده خیره شدم و دوباره گفتم: سیگار بهمن پس بهم بدید.
دیدم فروشنده رنگ نگاهش عوض شد و یه بسته سیگار بهم داد.
تشکری کردم و نشستم تو پارک.
یه سیگار درآوردم و پک عمیقی ازش کشیدم.
دودُ دادم بیرون.
سیگاری نیستم، ولی گاهی تو هوای سر هوس میکنم.
خب.. من هانا بودم.
همین که آبان اومد، تولدم بود و رفتم تو هیجده سالگی
شاید خنده دار بنظر بیاد ولی من اصلاا قبول نمیکنم هیجده سالم شده
بنابراین به بقیه میگم هیفده سالمه.
آخه ذهنم قبول نمیکنه که یه موجود هیجده ساله شدم.
رشتم تجربیِ، یه خواهر کوچیک از خودم دارم.
تهرون زندگی میکنم.
تو همین فکرا بودم که دیدم یکی کنارم نشست.
یه پسر بود، حدودا هیجده، نوزده ساله
موهاش مشکی بود و چشمای عسلی داشت، و موهای فر
بهم گفت: سلام؟
اهمیت ندادم
گفت:هی جواب سلام واجبه عا
اخم کردم و گفتم: امرتون؟
گفت: هی اخم نکن فقط یه سیگار میخواستم
گفتم: چند تا میخوای؟
گفت: دوتا بده میخوام برا اولین بار بکشم
گفتم: اوکی.
دوتا از پاکت رو برداشتم و بهش دادم.
پاشدم برم که گفت: میشه بشینی؟ کاری باهات ندارم، فقط دلم حرف زدن میخواد نمیدونم چرا دلم خواست پیش تو حرف بزنم.
گفتم: ولی من دلم نمیخواد صحبتاتو بشنوم.
چشاشو غمگین کرد و گفت: بشین دیگ، قول میدم به غیر از زدن، کار دیگ ای باهات نداشته باشم، لطفا
نشستم و گفتم: آ.. خب باشه، حالا درمورد چی میخوای صحبت کنی؟
گفت: درمورد خودم.. راستی چرا انقدر تعجب کردی؟
گفتم: آخه اولین باره یکی مث تو پیشم نشسته و ازم میخواد. شنونده حرفاش باشم.
لبخندی زد و گفت: آها.. من سینا م
فکر بد هم نکن هیچکارت یا قصدی ندارم.
اسم تو چیه؟
باید بهش میگفتم؟ آم نه نمیخواستم بهش بگم.
بنابراین خونسرد گفتم:
شاید نخوام اسمم رو بگم.
گفت: خو عزیز من پس بخوام تو حرفام مخاطب قرارت بدن چی صدات کنم؟
گفتم: پریشون! پریشون صدام کن...
سری تکون داد و یه پک عمیق از سیگار کشید و سرفه بدی کرد.
گفتم: هی آروم
سینا اخم کرد و گفت: یه وقت نزنی پشتم سرفم قطع شه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم....
- ۳.۱k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط