بوسهبرشاهرگ

"بوسه‌بر‌شاهرگ"[🩸]
فصل اول« چشمانِ‌او»

#part_1

[هانا]

تو پس کوچه ها قدم میزدم، به شهر خیره شده بودم.
تموم خاطراتم درون این شهر خسته، دفن شده بود.
پاییز بود! فصل عاشقا...
دلتنگ کسی بودم که نمیدونستم کیه و هیچ وقت ندیده بودمش.
البته برا من عادی بود
چون پاییز دلتنگ میشدم.
مامانم همیشه می‌گفت: هانا من که می‌دونم عاشق شدی بیا بهم بگو، قول میدم تلاش کنم برسونم به عشقت
وای خنده دار بود، اما من هزار دلیل براش می‌آوردم که عاشق نشدم
چون واقعا عاشق نشدم
فقط.. فقط دلتنگ کسی ام که نمیدونم کیه.. یا، یا منتظر یکی یا اتفاقی ام که نمیدونم کی هست یا کی قرارع اتفاق بیوفته.
نفسمو بیرون فرستادم و به تنهاییم فکر کردم.
الان که فک میکنم، هیچ دوستی ندارم که باهاش برم بیرون یا کافه.
تنها بودم، تنهای تنها...
اصن تنهاییُ عشق است ولش بابا.
به سمت مغازه حرکت کردم.
فروشنده عه خواب بود فک کنم
بلند گفتم: آ..م سلام آقا.
فروشنده عه که یه پیرمرد بود گفت: سلام دخترم، امرتون؟
گفتم: یه بسته سیگار بهم میدید؟
پیرمرده خیلی بد بهم نگاه کرد،
میدونستم بهم سیگار نمیده برا همین همون لحظه گوشی مو درآوردم و الکی بردم جای گوشم و گفتم: الو بابا؟ سلام گفتی سیگار چه طعمی؟ آها.. آها اوک خداحافظ.
دیدگاه ها (۳)

"بوسه‌بر‌شاهرگ"[🩸] #part_2گوشیمو الکی ق...

"بوسه بر شاهرگ" [🩸] #part_3و گفتم: به من چه؟ نکنه باعث سرفه ...

بچه ها از این به بعد وایب پیج تغییر میکنه تغریبا سبز یا سفید...

60تایی شدنمون مبارکککک🥳عاشقتونمممم مرسی بابت حمایت 🥰🥰هرکی می...

پارت اولو خیلی طولانی گذاشتم شروع رمان :اگه طُ نباشی یکی د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۴ از بغض هق هق خفيفي از دهنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط