The eyes that were painted for me
The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"
part 1۶
کتابخانهی دانشگاه همیشه ساکت بود.
نور کم، بوی کاغذ و صدای ورقخوردن کتابها.
بهسختی درس میخواندی؛ هر صدایی میتوانست فکرت را ببرد به همان اسم، همان نگاه، همان چتر.
صفحهای از کتاب افتاد.
خم شدی تا برش داری و در همان لحظه، سایهای روی میز افتاد.
صدایی آرام گفت:
– فکر نمیکردم اینقدر زود ببینمت.
سر بلند کردی.
یورا روبهرویت ایستاده بود، با همان چتر بسته در دستش.
لبخندش کوچک بود، اما نگاهش عمیق.
– من… توی فهرست اسم تو رو دیدم.
– بله. گاهی لازم میشه آدم خودش رو معرفی کنه، مگه نه؟ ات!
صداش شبیه لالایی بود.
هر واژهاش نرم و سرد، مثل برف.
پرسید.
– چرا اون اسم برات اینقدر مهمه؟
– چون قبل از اینکه تو بیای، فقط یه سایه ازش بود.
– سایهها زودتر از ما دیده میشن، فقط ما دیر میرسیم.
کتاب رو بست.
گرد و خاکی از رویش بلند شد.
– جیمین حالش خوبه؟
قلبت ایستاد.
– از کجا میشناسیش؟
– نمیشناسم. فقط اسمش توی نقاشیهام بوده.
در سکوت نگاهش کردی. لبخندش بهاندازهی یک زمزمه کج شد.
– نقاشیهات زیبان، ولی هنوز کامل نیستن. هنوز رنگ آخر رو نزدی.
– رنگ آخر؟
– همون که بین عشق و سایهست.
لبخندی زد و به آرامی بلند شد.
صدای پاشنههای کفشش در سکوت سالن پیچید.
وقتی به در رسید، برگشت و گفت:
– بهش بگو خوابهامو پس بده.
و رفت.
پشت سرش چیزی شبیه نسیم رد شد، و یکی از کتابهای قفسه افتاد روی زمین باز شد، درست روی صفحهای که با مداد خط خورده بود:
> «رنگ آخر، حقیقت است.»
آن شب جیمین دیر بهت پیام داد:
> «عجیبه… امروز یکی صدام کرد، ولی وقتی برگشتم، فقط صدای برگهای خشک بود.
حس کردم باید چیزی رو یادم بیاد، ولی نمیتونم.»
به بیرون پنجره نگاه کردی.
بارون نمیاومد، اما روی شیشه، قطرههایی جا مونده بودن.
مثل رد انگشتان کسی که همین حالا آنجا ایستاده بود.
ادامه دارد.....
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"
part 1۶
کتابخانهی دانشگاه همیشه ساکت بود.
نور کم، بوی کاغذ و صدای ورقخوردن کتابها.
بهسختی درس میخواندی؛ هر صدایی میتوانست فکرت را ببرد به همان اسم، همان نگاه، همان چتر.
صفحهای از کتاب افتاد.
خم شدی تا برش داری و در همان لحظه، سایهای روی میز افتاد.
صدایی آرام گفت:
– فکر نمیکردم اینقدر زود ببینمت.
سر بلند کردی.
یورا روبهرویت ایستاده بود، با همان چتر بسته در دستش.
لبخندش کوچک بود، اما نگاهش عمیق.
– من… توی فهرست اسم تو رو دیدم.
– بله. گاهی لازم میشه آدم خودش رو معرفی کنه، مگه نه؟ ات!
صداش شبیه لالایی بود.
هر واژهاش نرم و سرد، مثل برف.
پرسید.
– چرا اون اسم برات اینقدر مهمه؟
– چون قبل از اینکه تو بیای، فقط یه سایه ازش بود.
– سایهها زودتر از ما دیده میشن، فقط ما دیر میرسیم.
کتاب رو بست.
گرد و خاکی از رویش بلند شد.
– جیمین حالش خوبه؟
قلبت ایستاد.
– از کجا میشناسیش؟
– نمیشناسم. فقط اسمش توی نقاشیهام بوده.
در سکوت نگاهش کردی. لبخندش بهاندازهی یک زمزمه کج شد.
– نقاشیهات زیبان، ولی هنوز کامل نیستن. هنوز رنگ آخر رو نزدی.
– رنگ آخر؟
– همون که بین عشق و سایهست.
لبخندی زد و به آرامی بلند شد.
صدای پاشنههای کفشش در سکوت سالن پیچید.
وقتی به در رسید، برگشت و گفت:
– بهش بگو خوابهامو پس بده.
و رفت.
پشت سرش چیزی شبیه نسیم رد شد، و یکی از کتابهای قفسه افتاد روی زمین باز شد، درست روی صفحهای که با مداد خط خورده بود:
> «رنگ آخر، حقیقت است.»
آن شب جیمین دیر بهت پیام داد:
> «عجیبه… امروز یکی صدام کرد، ولی وقتی برگشتم، فقط صدای برگهای خشک بود.
حس کردم باید چیزی رو یادم بیاد، ولی نمیتونم.»
به بیرون پنجره نگاه کردی.
بارون نمیاومد، اما روی شیشه، قطرههایی جا مونده بودن.
مثل رد انگشتان کسی که همین حالا آنجا ایستاده بود.
ادامه دارد.....
- ۱۳.۹k
- ۲۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط