{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The eyes that were painted for me

The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"


part 18



چند شب بود که جیمین خوب نمی‌خوابید.
هر بار نیمه‌شب بیدار می‌شد، خیس عرق، با نگاهی که انگار از کابوس بیرون اومده باشه.
یه‌بار گفت:

– اون داره باهام حرف می‌زنه… حتی وقتی چشام بازه.

سعی کردی آرومش کنی، ولی هر کلمه‌ت توی هوای اتاق گم می‌شد.

– شاید توهمه، شاید خسته ای، فقط باید استراحت کنی.

– نه، صدای اون واقعیه. صدایی که از بین بارون میاد.


اون شب هوا سنگین بود.
بوی خاک خیس و صدای بارون روی شیشه‌ها…
تو کنار تختش نشسته بودی، ولی جیمین چشم‌هاش رو بسته بود و زمزمه می‌کرد:

– یورا… نه… نگو اینو…

می‌ترسیدی، صداش زدی.

– جیمین!

چشماش اشکی بود.

– اون می‌گه من قول داده بودم برگردم… می‌گه تو جاشو گرفتی.


دستش یخ کرده بود.
انگار هر لحظه چیزی از درونش بیرون می‌کشیدنش.
ناگهان بوم نقاشی که به دیوار تکیه داده بود، افتاد.
روی اون، تصویری ظاهر شده بود که قبلاً نبود:

تو و جیمین، در آغوش هم، ولی پشت‌سرتون دری نیمه‌باز بود و از لای اون، چتر سفید یورا دیده می‌شد.

صبح، وقتی بیدار شدی، تخت خالی بود.
روی میز یه یادداشت کوتاه گذاشته بود:

> «می‌رم حرف بزنم. باید بفهمم چرا اون برنگشت.»




بارون هنوز بند نیومده بود.
با دلهره دنبال ردش رفتی، تا محوطه‌ی خیس دانشگاه.
از دور دیدی که جیمین کنار مجسمه‌ای وسط باغ ایستاده، خیره به چیزی.
اما فقط خودش بود.

– جیمین!
صداش زدی، برگشت، ولی نگاهش از تو رد شد، انگار نمی‌دیدت.

– اون اینجاست… می‌خوام جواب بگیرم.

صدایی در باد پیچید، زنی که نمی‌دیدی‌اش، ولی هر کلمه‌اش رو حس می‌کردی:

> «تو منو فراموش کردی، ولی من هر شب بیدار موندم تا صدات برگرده.»



جیمین زیر لب گفت:

– من نمی‌خواستم برم… فقط گم شدم.

> «نه، تو انتخاب کردی نور رو… و حالا باید بین ما یکی رو برگزینی.»



زمین زیر پات لرزید.
سایه‌ی چتر سفید از روی آب بارون عبور کرد.
تو جلو دویدی، دست جیمین رو گرفتی.

– نه، نرو. اون واقعی نیست. خواهش می‌کنم.

اما او فقط نگاهت کرد، با چشمانی که پر از اشک و هراس بود.

– شاید واقعیت من اونجاست، نه اینجا.

لحظه‌ای بعد، باد شدیدی وزید.
چتر سفید در هوا باز شد، ولی هیچ‌کس اون رو در دست نداشت.

وقتی چشمت رو باز کردی، تنها بودی.

فقط دفترچه‌ی نقاشی جیمین روی زمین مونده بود، باز شده روی صفحه‌ای که با خط لرزان نوشته بود:

> «اگر به صدای بارون گوش بدی، من اونجام.»



و از پشت پنجره، صدای آرام بارون می‌اومد…
اما میان اون صدا، کسی خندید، خنده‌ای ملایم، شبیه وداع.



ادامه دارد....
بنظرتون داره چ اتفاقی می افته؟
هر حسی که به فیک دارید برام کامنت بزارید...
تا پنج شنبه بعدی
دیدگاه ها (۱۶)

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

عشق ممنوع part =۴(چند روز بعد – حیاط مدرسه، بعد از ظهر)آسمون...

fallible love(عشق خطاپذیر)

🥂تکپارتی🪐نفس های نزدی🪐تکپارتی🥂بارون تازه بند اومده بود. هوا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط