{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با خستگی تموم افتادم زمین دیگه نمیتونستم

𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓. 𝑷𝒂𝒓𝒕۱

با خستگی تموم افتادم زمین دیگه نمیتونستم
صدای قطع شدن آهنگ رو شنیدم
و همینطور صدای قدم های تند و پی در پی منجیرم
که به سرعت اومد کنارم و با نگرانی اسمم رو
صدا زد
لیا : ا.ت حالت خوبه
یکم سرم گیج میرفت و صداها واسم نامفهوم بود
گوشام کیپ شده بود بدنم سنگین و خسته بود عرق های سردی که از روی تیره ی کمرم سر میخوردن رو
حس میکردم
حس عجیب و بدی داشتم
فک کنم یه افت فشار ساده بود نه
لیا با حرص لب زد : بیا باز به خودت فشار آوردی صد دفعه دارم میگم مراقب خودت باش این آخر کاری نمیتونی که
صداش رو مبهم می‌شنیدم
ولی حس کردم داره جابه جام میکنه
با حس اینکه یه جا تکیه داده شدم و صدای های نگران اطرافم چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم
اما نمیشد سمت چپ سینم داشت میسوخت انگاری آتیشش زده بودند
به قدری درد گرفت که نفسم رفت و چند ثانیه نفس کشیدن رو فراموش کردم
با حس سوزشی توی دستم و بی حس شدن بدنم اروم به خواب رفتم




با کرختی و خستگی چشمام رو باز کردم
میتونم بگم این سخت ترین کار واسم بود
انگاری اصلا نمیخواستم چشمام رو باز کنم و تمایل داشتم بیشتر بخوابم
به هر زور و تلاشی که بود چشمام رو باز کردم
دیوار های سفید و نیلی
پرده های آبرنگی بنفش ، نیلی و سفید
ده تا تخت مختلف که پنج تا پنج تا رو به روی هم
چیده شده بودند
و پرده هایی که به صورت گرد میله کشی شده بودند و حریر سفید بودند حریم بیمار رو مشخص می‌کردند
گل های رونده ، بنفشه و بابونه اتاق رو گرفته بود
و گل های تزئینی سبز خوش رنگی که از شلف آویزون بود
قاب عکسایی که مینیمال بودند و هر کدوم آرم موسیقی رو داشتند و به دیوار سفید کنارم رنگ بخشید بودند
و عود نعنایی که روشن بود و اتاق رو پر از بوی نعناع کرده بود
بهم حس راحتی و آرامش رو القا میکرد
تمام اینا همه نشون میداد العان توی درمانگاه کمپانیم
به سرم توی دستم نگاهی انداختم
دیگه آخراش بود
و یکم دیگه تموم میشد
مثل همیشه وقتی حالم بد میشد و میومدم درمانگاه
روی تخت اخر سمت چپ
بستری میشدم
تقریبا از ماه دوبار رو حتما میومدم درمانگاه
آخر هرماه که چکاب میشدم و قد و وزن رو اندازه میگرفتن که کنترل بشه و یه بار دیگه اگه مثل العان حالم بد میشد

بی جون و خسته لیا رو صدا زدم که در به سرعت باز شد و قیافه نگران و همیشه خوش خنده ی لیا پدیدار شد

با خوشحالی و نگرانی که داخل صداش احساس میشد پرسید : ا.ت بهتری
اروم سری تکون دادم و گفتم : بهترم ...سرمم تموم شده
لب زد : العان میگم دکتر چوی بیاد
دکتر چوی
خانوم میانسالی که در دهه ی چهل سالگی زندگیش بود
بسیار پرانرژی خوش خنده مهربون و دوست داشتنی
کمی صبر کردم که دکتر چوی مثل همیشه پر انرژی و خوش خنده وارد شد
با خنده و اون اخمایی که صورتش رو خیلی زیاد گوگولی و کیوت میکرد با شماتت لب زد : باز که مراقب نبودی ... امروز خیلی زیاده روی کردی اگه یکم بیشتر فشار روت بود باید بیمارستان بستری میشدی ... ا.ت اینهمه فشار چیز خوبی نیست تو بهم قول دادی که کنترلش میکنی قول دادی زیاده روی نمیکنی اما العان مثل همیشه باز
روی تخت اخر میبینمت که
میدونستم به خاطر من داره خودشو کنترل میکنه وگرنه العان تیکه پاره بودم
از اون لبخندای شیرینم روی لبم نشوندم و با خنده گفتم : هی هنوز زنده ام نیاز به حرص خوردن نیست دکتر چوی فقط یکی از این سرمای معجزه اسات بهم بزن ... باور کن که عین روز اولش میشم
با لبخند برگشت گفت : بچه روی سر من گوش میبینی دیگه نه
با خنده ی بزرگی دستم رو آوردم بالا و لب زدم : نههههههههه
با خنده گفت : دستت رو نیار بالااااا ممکنه سوزن توی دستت بشکنه
اروم و شاد سری تکون دادم
که نزدیکم شد و سرم رو در آورد و گفت : یه بار دیگه ببینم این رژیمای چرت و پرتو گرفتیو داروهات رو نمیخوری و زیاد به خودت فشار آوردی من میدونم و تو
با لبخند کوچولوی نگاش کردم که گفت : حالا اونجوری نگام نکن
که بلند زدم زیر خنده
همیشه همین بودم شیطون لجباز تخس سرتق شاد خوش خنده و فارغ از غم و غصه ی دنیا یه آدم الکی خوش بودم که بیشتر میشه گفت دلقکم اما از نوع گوگولیش ولی یه بخش ترسناکی توی زندگیم بود که خیلی وقت بود خاک گرفته بود اما ذهن من مدام با خودش مرورش میکرد
خلاصه خانوم چوی با کلی تذکر و یه باکس بزرگ دارو و ویتامین با تیپا از درمانگاه پرتم کرد بیرون و فقط گفت : امیدوارم هیچ وقت دیگه اینجا نبینمت گربه کوچولو
دیدگاه ها (۰)

𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓 . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ۲ با خنده شونه ای بالا انداختمخب اینم ...

𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓. 𝑷𝒂𝒓𝒕. ۳عمو هان یه پیرمرد میانسال گوگولی بودو ...

Kim Teahyung :24 سالشه شخصیت تهیونگم همون شخصیت ته ته واقعیه...

فیک جدید 🙂‍↕️عضو هشتم ☁️یه کوچولو حمایتش ‌کنید واستون پارت ب...

black flower(p,336)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط