رمان عشق پدری 👔🥀
رمان عشق پدری 👔🥀
پارت ۳
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
یانگ سو بچه رو داخل سبدی گذاشت و با عجله برد. سوار دوچرخه اش شد و در خیابان ها چرخید.
سرش از شدت مستی گیج میرفت. بلاخره به مقصد رسید، یک پرورشگاه، سبد رو جلوی در گذاشت،زنگ پرورشگاه رو زد و سریع رفت، بی خبر ازاینکه این پرورشگاه، پرورشگاه نیست!
داخل عمارت، تولد 100۰ سالگی جئون جونگکوک، کوچکترین عضو باند معروف مافیایی خون آشام ها بود.
نامجون، جین، یونگی، جیمین و تهیونگ با لبخند کنارش نشسته بودن و تولدش رو با یک کیک دو طبقه ی شکلاتی جشن میگرفتن.
کوک_ممنونم، از همتون، هیونگ ها!
نامجون_امیدوارم قرن ها زندگی کنی، کوک
تهیونگ سرفه کرد و توجه همه رو جلو کرد. جونگکوک با لبخند به دوست پسرش نگاه کرد.
تهیونگ جلوش زانو زد و دستانش رو گرفت.
_دکتر کوچولوی من، ما صد ساله که باهم قرار میزاریم... میخوام بدون هیچ مقدمه ای بهت بگم که عاشقتم و میخوام باهات زندگی کنم... باهام ازدواج میکنی، عشقم؟..
جونگکوک با شوک به تهیونگ نگاه کرد، کسی که کلید ورود به قلب سردش رو داشت. برای اولین بار اشک شوق ریخت و به انگشتر الماسی که در جعبه مخملی بود نگاه کرد.
جیمین با هیجان از لحظه روی پاهای یونگی بالا و پایین پرید. جین و نامجون با پوزخند به هم نگاه کردن.
_بله.... قبول میکنم!...
تهیونگ خوشحال و با هیجان انگشتر رو در انگشت جونگکوک کرد و با شور و اشتیاق لب جونگکوک رو بوسید.
هوسوک با پوزخند از پله ها پایین اومد، کادوی جونگکوک رو روی میز گزاشت.
_خب، انگار تنها مجرد جمع منم... میبینم که بلاخره شما دوتا هم بهم رسیدین.
جونگکوک _نگران نباش هیونگ، خودم زنت میشم...
تهیونگ _هی هی هی! شما خرگوش کوچولو شوهر داریا، مخ زنی ممنوع...
همان موقع نگهبان وارد شد، همه ی صورت ها سرد شد، همه تبدیل شدن به همان گروه مافیا.
پارت ۳
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
یانگ سو بچه رو داخل سبدی گذاشت و با عجله برد. سوار دوچرخه اش شد و در خیابان ها چرخید.
سرش از شدت مستی گیج میرفت. بلاخره به مقصد رسید، یک پرورشگاه، سبد رو جلوی در گذاشت،زنگ پرورشگاه رو زد و سریع رفت، بی خبر ازاینکه این پرورشگاه، پرورشگاه نیست!
داخل عمارت، تولد 100۰ سالگی جئون جونگکوک، کوچکترین عضو باند معروف مافیایی خون آشام ها بود.
نامجون، جین، یونگی، جیمین و تهیونگ با لبخند کنارش نشسته بودن و تولدش رو با یک کیک دو طبقه ی شکلاتی جشن میگرفتن.
کوک_ممنونم، از همتون، هیونگ ها!
نامجون_امیدوارم قرن ها زندگی کنی، کوک
تهیونگ سرفه کرد و توجه همه رو جلو کرد. جونگکوک با لبخند به دوست پسرش نگاه کرد.
تهیونگ جلوش زانو زد و دستانش رو گرفت.
_دکتر کوچولوی من، ما صد ساله که باهم قرار میزاریم... میخوام بدون هیچ مقدمه ای بهت بگم که عاشقتم و میخوام باهات زندگی کنم... باهام ازدواج میکنی، عشقم؟..
جونگکوک با شوک به تهیونگ نگاه کرد، کسی که کلید ورود به قلب سردش رو داشت. برای اولین بار اشک شوق ریخت و به انگشتر الماسی که در جعبه مخملی بود نگاه کرد.
جیمین با هیجان از لحظه روی پاهای یونگی بالا و پایین پرید. جین و نامجون با پوزخند به هم نگاه کردن.
_بله.... قبول میکنم!...
تهیونگ خوشحال و با هیجان انگشتر رو در انگشت جونگکوک کرد و با شور و اشتیاق لب جونگکوک رو بوسید.
هوسوک با پوزخند از پله ها پایین اومد، کادوی جونگکوک رو روی میز گزاشت.
_خب، انگار تنها مجرد جمع منم... میبینم که بلاخره شما دوتا هم بهم رسیدین.
جونگکوک _نگران نباش هیونگ، خودم زنت میشم...
تهیونگ _هی هی هی! شما خرگوش کوچولو شوهر داریا، مخ زنی ممنوع...
همان موقع نگهبان وارد شد، همه ی صورت ها سرد شد، همه تبدیل شدن به همان گروه مافیا.
- ۱۸۸
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط