آن سال
بخش چهارم
خوشحالم که باهات آشنا شدم ولی لطفا منو ببخش که تنهات میزارم..احتمالا از آشنایی با من پشیمونی بهت حق میدم
در آخر ممنونم که باهام موندی و معذرت میخوام که نتونستم اونجوری که باید ازت مراقبت کنم و پیشت باشم :)
ازم متنفر نشو :-)
امضا: جئون جونگکوک ♡
_________________
پس از خواندن نامه..اشکهای دخترک از یکدیگر سبقت گرفتند و دختر به آنها اجازهی بارش داد..قطرههای اشکش دانه دانه از چانهی او سُر میخوردند و به پایین میغلتیدند
÷:میا..
:هیچی نگو..میخوام تنها باشم
÷:ولی..
:گفتم میخوام تنها باشم
مینسو سوار ماشین شد و از دور نگاهش به دختر بود که بر روی زمین زانو زده و درحال اشک ریختن بود
:* گریه * آخه چرا..چرا تو یهسال همهی زندگیم به هم ریخت..چرا..
در آن سال اتفاقات زیادی رخ داده بود
____________
در ۱۴ مارچ
پدرشان به دلیل اتهام قتلی که به غلط به او زدند ، محکوم به اعدام و حکمش اعمال شد .
____________
در ۲۱ مِی
مادر آنها به علت تنهایی و غم زیادی که بخاطر مرگ شوهرش داشت ، پس از اقدام به خودکشی ناموفق ، در بیمارستان مُرد .
____________
در ۱۷ سپتامبر
خواهر دخترک که به تازگی از شوهرش طلاق گرفته بود ، متوجه غدهی مغزی شد و در عملی که داشت ، پایش فلج شده و پس از این اتفاق ، مشکلات روانی باعث انتقال او به تیمارستان شد و پس از ۱ ماه که در آنجا بستری بود..خبر خودکشیاش به دست مینسو و میا رسید .
____________
در ۹ دسامبر
همسر مینسو از او طلاق گرفت و همراه با پسر ۴ سالهاش برای همیشه از کره رفت بدون آنکه به مینسو محل اقامت خود و پسرش را بگوید .
____________
:همهچی..تو فقط ۱ سال..تو ۱ سال کل زندگیم و از دست دادم..پدرم..مادرم..و خواهرم..مینسو زن و پسرشو از دست داد..خدایا بسه دیگه
مینسو وقتی متوجه گریهی شدید خواهرش شد و فهمید او در معرض بیهوشی است..از ماشین خارج شده و زمانی که به او رسید بدنش را در آغوش کشید و داخل ماشین برد
~پایان داستان~
×:مادر
زن درحالی که اشکهایش را پاک میکرد جواب داد
:بله یونا؟
×:اون دختر..
:دوستم بود
×:شما نبودید؟
زن درحالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت:
:حیف که قول دادم..وگرنه بهت میگفتم که اون کی بود
____________
۷ ماه بعد..همان دخترک..کنار همان قبر آمد
:سلام..
قبر او را شست و با غم کنارش نشست
:اونجا چهجوریه؟ بهت خوش میگذره؟
جوابی نیافت 💔
: ۱ ماه دیگه..
خوشحالم که باهات آشنا شدم ولی لطفا منو ببخش که تنهات میزارم..احتمالا از آشنایی با من پشیمونی بهت حق میدم
در آخر ممنونم که باهام موندی و معذرت میخوام که نتونستم اونجوری که باید ازت مراقبت کنم و پیشت باشم :)
ازم متنفر نشو :-)
امضا: جئون جونگکوک ♡
_________________
پس از خواندن نامه..اشکهای دخترک از یکدیگر سبقت گرفتند و دختر به آنها اجازهی بارش داد..قطرههای اشکش دانه دانه از چانهی او سُر میخوردند و به پایین میغلتیدند
÷:میا..
:هیچی نگو..میخوام تنها باشم
÷:ولی..
:گفتم میخوام تنها باشم
مینسو سوار ماشین شد و از دور نگاهش به دختر بود که بر روی زمین زانو زده و درحال اشک ریختن بود
:* گریه * آخه چرا..چرا تو یهسال همهی زندگیم به هم ریخت..چرا..
در آن سال اتفاقات زیادی رخ داده بود
____________
در ۱۴ مارچ
پدرشان به دلیل اتهام قتلی که به غلط به او زدند ، محکوم به اعدام و حکمش اعمال شد .
____________
در ۲۱ مِی
مادر آنها به علت تنهایی و غم زیادی که بخاطر مرگ شوهرش داشت ، پس از اقدام به خودکشی ناموفق ، در بیمارستان مُرد .
____________
در ۱۷ سپتامبر
خواهر دخترک که به تازگی از شوهرش طلاق گرفته بود ، متوجه غدهی مغزی شد و در عملی که داشت ، پایش فلج شده و پس از این اتفاق ، مشکلات روانی باعث انتقال او به تیمارستان شد و پس از ۱ ماه که در آنجا بستری بود..خبر خودکشیاش به دست مینسو و میا رسید .
____________
در ۹ دسامبر
همسر مینسو از او طلاق گرفت و همراه با پسر ۴ سالهاش برای همیشه از کره رفت بدون آنکه به مینسو محل اقامت خود و پسرش را بگوید .
____________
:همهچی..تو فقط ۱ سال..تو ۱ سال کل زندگیم و از دست دادم..پدرم..مادرم..و خواهرم..مینسو زن و پسرشو از دست داد..خدایا بسه دیگه
مینسو وقتی متوجه گریهی شدید خواهرش شد و فهمید او در معرض بیهوشی است..از ماشین خارج شده و زمانی که به او رسید بدنش را در آغوش کشید و داخل ماشین برد
~پایان داستان~
×:مادر
زن درحالی که اشکهایش را پاک میکرد جواب داد
:بله یونا؟
×:اون دختر..
:دوستم بود
×:شما نبودید؟
زن درحالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت:
:حیف که قول دادم..وگرنه بهت میگفتم که اون کی بود
____________
۷ ماه بعد..همان دخترک..کنار همان قبر آمد
:سلام..
قبر او را شست و با غم کنارش نشست
:اونجا چهجوریه؟ بهت خوش میگذره؟
جوابی نیافت 💔
: ۱ ماه دیگه..
- ۱۱.۲k
- ۲۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط