{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"ا.ت"

"ا.ت"

آروم اسم دختر رو صدا زد ولی جوابی نگرفت . به سمتش دوید و کنارش زانو زد


"ا.ت ...... ا.ت .... خواهش میکنم چشمات رو باز کن"

به دست دختر نگاه کرد . خون قطره قطره روی سرامیک آشپز خونه می‌ریخت.

پسر سرش همسرش رو بلند کرد و به سینه اش چسبوند .

با دست های لرزون گوشیش رو از جیبش در آورد و با اورژانس تماس گرفت.

در تمام راه نگاهش فقط روی دختر بود و آروم اسمش رو زمزمه میکرد.

وقتی به بیمارستان رسیدن سریع ا.ت رو به بخش درمان بردن اما به تهیونگ اجازه ی ورود ندادن.

نیم ساعت بود که تهیونگ با بیقراری کف بیمارستان رو متر می‌کرد . متوجه دکتر شد که داره از اتاق ا.ت بیرون میاد .

با سرعت به سمتش رفت.

"چیشد؟ حالش خوبه؟"

"خوش بختانه نجاتش دادیم . سرماخوردگی شدیدی داشته . "

تهیونگ لحظه ای آروم گرفت اما حرف بعدی دکتر مثل پتک دلش رو شکوند.

"پرستار های شرکت گفتن که از خودش مراقب نمی‌کرده و چند روز داخل شرکت مونده بود تا همسرش سرما نخوره . ظاهرا خیلی هم کار می‌کرده. به هر حال دو ، سه روز دیگه مرخصه"

تهیونگ آروم عقب رفت و خودش رو روی صندلی داخل راهرو انداخت . سرش رو به دیوار تکیه داد .

اشک ها آروم آروم روی گونه اش لیز میخوردن و پایین میریختن .

حتی یادش نیست آخرین باز کی گریه کرده بود . ولی الان نمیتونست خودش رو کنترل کنه.

حرف هایی که به همسرش زده بود توی ذهنش اکو میشد.

* تو اصلا اهمیت نمیدی *

* خیلی خودخواهی *

* برگرد همون جایی که بودی *

حس عذاب وجدان توی کل وجودش می‌پیچید.
دیدگاه ها (۳)

بالاخره بعد از چند ساعت اجازه ی ملاقات کوتاهی رو به تهیونگ د...

چند روزی گذشته بود .ا.ت از بیمارستان مرخص شده بود .حالش بهتر...

بعد دعوای نسبتا شدیدی که با تهیونگ داشت سرما خورده بود خیلی ...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت آخر Pt⁵ : اعتراف آخر شب 🌙💜ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.فیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط