عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۰
پادشاه انگلیس =به به چه دخترایی دارید
.....با این حال شاهزاده تهیونگ خودشون همسر آینده شون رو انتخاب کنن
ویو تهیونگ
رفتم جلو تا دخترا رو ببینم که یکیشون اومد جلو و با عشوه گفت
○ شاهزاده خیلی جذاب هستین ...حتما دلتون میخواد یارتون هم عین من خوشگل باشه(با عشوه)
پوزخندی زدم و گفتم
_ههه ....چه اعتماد به نفسی دارید
یکی از اون دخترا هلش داد و اومد روبه روم و دستشو رو گردنم گذاشت
■ عالیجناب من ....همیشه آرزو زندگی با شما رو داشتم( با عشوه و ناز)
_ ارزو تو با خودت به گور میبری
دستشو از گردنم اوردم پایین به ثانیه نکشید که اون یکی اومد جلوم و گفت
● عالیجناب من همیشه مال شما خواهم بود
_از این بابت مطمئنی( نگاه ترسناک )
●ا....اره (ترسیده)
یکی از دخترا پشت یک نفر قایم شده بود به سمتش قدم برداشتم و رفتم کنارش وایستادم دستشو بلند کردم و بوسه ای به دستش زدم و بعد بلند اعلام کردم
خانم ها و آقایان این دختر از این لحظه به بعد همسر آینده من میباشد
همه به هم با تعجب نگاه کردن و بعد دست زدن به صورت املیا نگاه کردم دیدم با چشمای گرد و درشت و لپ های سرخ بهم زل زده
ویو املیا
میخواستم تو دید نباشم ولی درست اومد پیشم و منو همسر آینده خودش اعلام کرد .چند ساعتی گذشت و مهمونی تموم شد قرار بود فردا مراسم عروسی برگزار بشه .نفهمیدم چیشد ولی خب از نگاه های ملکه و دختراش تنفر رو حس میکردم
ساعت ۱ شب بود قصر در ارامشی فرو رفته بود که هیچ وقت نمیتونی توی روزها پیداش کنی .رفت سمت میزم و پشتش نشستم کمی فکر کردم و قلم رو برداشتم و تو دفترم شروع به نوشتن کردم
➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️
چه دنیای بیرحمی است، انگار مهربانی را فراموش کرده
زن را به نام تقدیر برمیگزینند، نه آنکه خود دلش برگیرد
رویا به چشمش میشکند، وقتی راهِ انتخاب بر او تیره گردد
هر حادثه که میافتد، باز هم سایهٔ ملامت بر او نشیند
دلش پر از آواز است، اما در هیاهو کم شنیده میشود
ای کاش روزی رسد که جانِ زن، بیدرد و بیداستان شکوفه دهد
_____________
به نظرتون املیا لایق چه چیزیه؟
پارت ۱۰
پادشاه انگلیس =به به چه دخترایی دارید
.....با این حال شاهزاده تهیونگ خودشون همسر آینده شون رو انتخاب کنن
ویو تهیونگ
رفتم جلو تا دخترا رو ببینم که یکیشون اومد جلو و با عشوه گفت
○ شاهزاده خیلی جذاب هستین ...حتما دلتون میخواد یارتون هم عین من خوشگل باشه(با عشوه)
پوزخندی زدم و گفتم
_ههه ....چه اعتماد به نفسی دارید
یکی از اون دخترا هلش داد و اومد روبه روم و دستشو رو گردنم گذاشت
■ عالیجناب من ....همیشه آرزو زندگی با شما رو داشتم( با عشوه و ناز)
_ ارزو تو با خودت به گور میبری
دستشو از گردنم اوردم پایین به ثانیه نکشید که اون یکی اومد جلوم و گفت
● عالیجناب من همیشه مال شما خواهم بود
_از این بابت مطمئنی( نگاه ترسناک )
●ا....اره (ترسیده)
یکی از دخترا پشت یک نفر قایم شده بود به سمتش قدم برداشتم و رفتم کنارش وایستادم دستشو بلند کردم و بوسه ای به دستش زدم و بعد بلند اعلام کردم
خانم ها و آقایان این دختر از این لحظه به بعد همسر آینده من میباشد
همه به هم با تعجب نگاه کردن و بعد دست زدن به صورت املیا نگاه کردم دیدم با چشمای گرد و درشت و لپ های سرخ بهم زل زده
ویو املیا
میخواستم تو دید نباشم ولی درست اومد پیشم و منو همسر آینده خودش اعلام کرد .چند ساعتی گذشت و مهمونی تموم شد قرار بود فردا مراسم عروسی برگزار بشه .نفهمیدم چیشد ولی خب از نگاه های ملکه و دختراش تنفر رو حس میکردم
ساعت ۱ شب بود قصر در ارامشی فرو رفته بود که هیچ وقت نمیتونی توی روزها پیداش کنی .رفت سمت میزم و پشتش نشستم کمی فکر کردم و قلم رو برداشتم و تو دفترم شروع به نوشتن کردم
➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️➖️
چه دنیای بیرحمی است، انگار مهربانی را فراموش کرده
زن را به نام تقدیر برمیگزینند، نه آنکه خود دلش برگیرد
رویا به چشمش میشکند، وقتی راهِ انتخاب بر او تیره گردد
هر حادثه که میافتد، باز هم سایهٔ ملامت بر او نشیند
دلش پر از آواز است، اما در هیاهو کم شنیده میشود
ای کاش روزی رسد که جانِ زن، بیدرد و بیداستان شکوفه دهد
_____________
به نظرتون املیا لایق چه چیزیه؟
- ۲.۶k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط