اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "15"
"ویو جئون آنجلینا"
هعی...
شاید اگه چیزی از حرفای جیمین میفهمیدن...
دشمنی بین دو خانواده از چیزی که بود هم بدتر میشد.
برای همین فقط یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
«چیز خاصی نبود... فقط یه سوءتفاهم پیش اومد.»
جونگکوک همون لحظه پرید وسط حرفم.
«سوءتفاهم؟ آنجلینا، اون تو رو بیهوش کرده بود.»
لبخندم محو شد.
«میدونم...»
مامان با نگرانی گفت:
«بیهوشت کرده بود؟!»
بابا اخماش توی هم رفت.
«پارک جیمین؟»
آروم سرمو پایین انداختم.
«آره...»
چند ثانیه سکوت شد.
فضای خونه دوباره سنگین شده بود.
بابا دستاشو توی هم قفل کرد و با صدایی آروم اما جدی گفت:
«این کارش قابل بخشش نیست.»
تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، نفس عمیقی کشید.
بعد نگاهش بین همه چرخید.
«راستی...»
همه بهش نگاه کردیم.
دستاشو روی زانوهاش گذاشت و گفت:
«امشب میخوام یه چیزی رو بهتون بگم.»
مامان متعجب پرسید:
«چی شده؟»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«الان نه.»
جونگکوک اخم کرد.
«باز چی تو سرت داری؟»
«شب میفهمی.»
بابا گفت:
«اینقدر مرموز حرف نزن پسر.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به بابا کرد.
«فقط یه خواهش دارم.»
«چی؟»
«امشب... خانواده پارک هم بیان.»
سکوت...
مامان اولین نفری بود که واکنش نشون داد.
«خانواده پارک؟»
جونگکوک با تعجب برگشت سمت تهیونگ.
«مطمئنی؟»
«آره.»
«بعد از اتفاق امروز؟»
«دقیقاً بعد از اتفاق امروز.»
بابا چند لحظه به فکر فرو رفت.
«دلیلش چیه؟»
تهیونگ سرشو تکون داد.
«فعلاً نمیتونم بگم.»
جونگکوک پوفی کشید.
«تهیونگ، اعصاب هیچکدوممون کشش معما نداره.»
«میدونم.»
«پس بگو.»
«نه.»
من میدونستم، کوک هم تقریبا میدونست..
اما بارداری جینا رو فقط من میدونستم، و حالا جیمین..
«داداشی...»
نگاش سمت من اومد.
«هوم؟»
«حداقل یه سرنخ بده.»
لبخند محوی زد.
«نه.»
لبمو جمع کردم.
«همتون امروز افتادین رو دندهی نه گفتن؟»
جونگکوک خندید.
«از جیمین یاد گرفتن.»
با شنیدن اسمش دوباره اخم کردم.
«اسمشو نیار.»
جونگکوک دستاشو بالا برد.
«باشه، باشه.»
بابا از جاش بلند شد.
«خب... اگه لازمه، من با آقای پارک تماس میگیرم.»
مامان با تردید گفت:
«فکر میکنی قبول کنن بیان؟»
بابا با آرامش جواب داد:
«باید بیان.»
تهیونگ هم از جاش بلند شد.
«ممنون بابا.»
بابا گوشی موبایلشو از روی میز برداشت.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد شمارهی آقای پارک رو گرفت.
همهی نگاهها به بابا دوخته شده بود.
چند بوق...
و بالاخره تماس وصل شد.
«سلام آقای پارک...»
همه ساکت شده بودیم.
بابا ادامه داد:
«اگه امکانش هست، امشب همراه خانواده تشریف بیارین خونهی ما...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«بله... موضوع مهمیه.»
نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
«همه حضور داشته باشن بهتره... مخصوصاً جیمین.»
با شنیدن اسم جیمین، ناخودآگاه آه بلندی کشیدم.
ای خدا...
فقط مونده دوباره امشب هم ببینمش...
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
پارت "15"
"ویو جئون آنجلینا"
هعی...
شاید اگه چیزی از حرفای جیمین میفهمیدن...
دشمنی بین دو خانواده از چیزی که بود هم بدتر میشد.
برای همین فقط یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
«چیز خاصی نبود... فقط یه سوءتفاهم پیش اومد.»
جونگکوک همون لحظه پرید وسط حرفم.
«سوءتفاهم؟ آنجلینا، اون تو رو بیهوش کرده بود.»
لبخندم محو شد.
«میدونم...»
مامان با نگرانی گفت:
«بیهوشت کرده بود؟!»
بابا اخماش توی هم رفت.
«پارک جیمین؟»
آروم سرمو پایین انداختم.
«آره...»
چند ثانیه سکوت شد.
فضای خونه دوباره سنگین شده بود.
بابا دستاشو توی هم قفل کرد و با صدایی آروم اما جدی گفت:
«این کارش قابل بخشش نیست.»
تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود، نفس عمیقی کشید.
بعد نگاهش بین همه چرخید.
«راستی...»
همه بهش نگاه کردیم.
دستاشو روی زانوهاش گذاشت و گفت:
«امشب میخوام یه چیزی رو بهتون بگم.»
مامان متعجب پرسید:
«چی شده؟»
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
«الان نه.»
جونگکوک اخم کرد.
«باز چی تو سرت داری؟»
«شب میفهمی.»
بابا گفت:
«اینقدر مرموز حرف نزن پسر.»
تهیونگ نگاه کوتاهی به بابا کرد.
«فقط یه خواهش دارم.»
«چی؟»
«امشب... خانواده پارک هم بیان.»
سکوت...
مامان اولین نفری بود که واکنش نشون داد.
«خانواده پارک؟»
جونگکوک با تعجب برگشت سمت تهیونگ.
«مطمئنی؟»
«آره.»
«بعد از اتفاق امروز؟»
«دقیقاً بعد از اتفاق امروز.»
بابا چند لحظه به فکر فرو رفت.
«دلیلش چیه؟»
تهیونگ سرشو تکون داد.
«فعلاً نمیتونم بگم.»
جونگکوک پوفی کشید.
«تهیونگ، اعصاب هیچکدوممون کشش معما نداره.»
«میدونم.»
«پس بگو.»
«نه.»
من میدونستم، کوک هم تقریبا میدونست..
اما بارداری جینا رو فقط من میدونستم، و حالا جیمین..
«داداشی...»
نگاش سمت من اومد.
«هوم؟»
«حداقل یه سرنخ بده.»
لبخند محوی زد.
«نه.»
لبمو جمع کردم.
«همتون امروز افتادین رو دندهی نه گفتن؟»
جونگکوک خندید.
«از جیمین یاد گرفتن.»
با شنیدن اسمش دوباره اخم کردم.
«اسمشو نیار.»
جونگکوک دستاشو بالا برد.
«باشه، باشه.»
بابا از جاش بلند شد.
«خب... اگه لازمه، من با آقای پارک تماس میگیرم.»
مامان با تردید گفت:
«فکر میکنی قبول کنن بیان؟»
بابا با آرامش جواب داد:
«باید بیان.»
تهیونگ هم از جاش بلند شد.
«ممنون بابا.»
بابا گوشی موبایلشو از روی میز برداشت.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد شمارهی آقای پارک رو گرفت.
همهی نگاهها به بابا دوخته شده بود.
چند بوق...
و بالاخره تماس وصل شد.
«سلام آقای پارک...»
همه ساکت شده بودیم.
بابا ادامه داد:
«اگه امکانش هست، امشب همراه خانواده تشریف بیارین خونهی ما...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«بله... موضوع مهمیه.»
نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
«همه حضور داشته باشن بهتره... مخصوصاً جیمین.»
با شنیدن اسم جیمین، ناخودآگاه آه بلندی کشیدم.
ای خدا...
فقط مونده دوباره امشب هم ببینمش...
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
- ۱.۷k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط