{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "16"

"ویو جئون آنجلینا"

بعد از اینکه بابا تماس رو قطع کرد، گوشی رو آروم روی میز گذاشت.
«قبول کردن... گفتن تا شب میان.»

مامان آه آرومی کشید.
«خدا خودش ختم به خیرش کنه...»

هیچ‌کس چیزی نگفت.
سکوت عجیبی کل خونه رو گرفته بود.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
دستاش توی جیب شلوارش بود اما از همون فاصله هم معلوم بود استرس داره...

هر چند ثانیه یه بار نفس عمیقی می‌کشید.
نگاهش به حیاط بود...
اما معلوم بود اصلاً چیزی نمی‌بینه.
آروم از روی مبل بلند شدم و کنارش ایستادم.
«داداشی...»

بدون اینکه نگام کنه گفت:
«هوم؟»

لبخند کوچیکی زدم.
«هنوز وقت داری پشیمون شی.»

سرشو برگردوند سمتم.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
«از چی؟»
«از گفتن حقیقت...»
چند لحظه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«دیگه خسته شدم از قایم شدن.»
حرفی نزدم.
حق داشت...
دو ماه بود که خودش و جینا مجبور بودن عشقشونو از همه پنهون کنن.
دو ماه...
هر بار یواشکی همدیگه رو می‌دیدن.
دو ماه با ترس زندگی کرده بودن.
اونم فقط به خاطر دشمنی دو خانواده...

تهیونگ آروم ادامه داد:
«هر اتفاقی هم بیفته... امشب میگم.»

سرمو پایین انداختم.
«جینا خیلی استرس داره...»

لبخند محوی زد.
«می‌دونم.»

همون لحظه تصویر جینا اومد جلوی چشمم.
دو روز پیش...
وقتی توی خونه تهیونگ نشسته بودیم، دستم رو گرفته بود.
صورتش از استرس رنگ نداشت.
اما وقتی اون تست کوچیک رو جلوم گذاشت...
اشک توی چشماش جمع شده بود.
با صدایی که از هیجان می‌لرزید گفته بود:
«آنجلینا... من...»

نتونسته بود ادامه بده.
فقط سرش رو تکون داده بود.
منم با ناباوری بهش نگاه کرده بودم.
بعد بی‌اختیار بغلش کرده بودم.
اونقدر محکم که خودش خندیده بود.
همونجا آروم کنار گوشم گفته بود:
«فعلاً فقط تو و جیمین می‌دونین...»
«تهیونگ چی؟»
لبخندش محو شده بود.
«نه...»

متعجب نگاهش کرده بودم.
«چرا؟»
«می‌خوام وقتی همه‌چی رو به خانواده‌ها گفتیم... همون موقع این خبرم بهش بدم.»

لبخند قشنگی روی لبش نشسته بود.
«می‌خوام اولین بار، وقتی دیگه مجبور نیستیم مخفی بشیم، بهش بگم بابا میشه...»

با یادآوری اون لحظه، ناخودآگاه لبخند زدم.
اما خیلی زود محو شد.
اگه امشب خراب بشه چی...؟
اگه باباها قبول نکنن...؟
اگه...
«آنجلینا.»
صدای جونگ‌کوک باعث شد از فکر بیرون بیام...
برگشتم سمتش.
روی دسته‌ی مبل نشسته بود.
«باز رفتی تو فکر؟»
«آره...»

لبخند زد.
«نگران نباش.»
خواستم چیزی بگم اما...
نتونستم.
چون اون فقط از ازدواجشون خبر داشت.
از راز بزرگ‌تر...
از اون موجود کوچولویی که توی شکم جینا رشد می‌کرد...
هیچ خبری نداشت.
و قرار هم نبود تا وقتی خود جینا نخواد، کسی چیزی بفهمه...
حتی تهیونگ.
نفس عمیقی کشیدم.
خدایا... فقط امشب رو به خیر بگذرون.
ساعت از هشت شب گذشته بود.
میز پذیرایی آماده شده بود.

مامان چند بار رفت و برگشت تا مطمئن بشه همه‌چیز سر جاشه.
بابا با قیافه‌ای جدی روی مبل نشسته بود.
جونگ‌کوک مدام به ساعت نگاه می‌کرد.
تهیونگ اما...
دیگه حتی نمی‌نشست.
توی پذیرایی قدم می‌زد.

یک بار...
دو بار...
سه بار...
از دیدنش خنده‌م گرفت.
«داداشی.»

ایستاد.
«چیه؟»
«اگه بیشتر راه بری، فرش سوراخ میشه.»

جونگ‌کوک خندید.
«منم از ده دقیقه پیش می‌خواستم همینو بگم.»

تهیونگ با کلافگی دستشو لای موهاش برد.
«مسخره کنین...»

همون موقع...
دینگ دانگ...
صدای زنگ خونه توی سکوت پیچید.
همه بی‌اختیار ساکت شدیم.
نگاه بابا سمت در رفت.
مامان ناخودآگاه دستاشو توی هم قفل کرد.
منم نفس عمیقی کشیدم.
اومدن...

خانواده‌ی پارک رسیده بودن.
و امشب...
شبی بود که فقط با گفتن چند جمله...
ممکن بود همه‌چیز برای همیشه تغییر کنه...

شرط =
220 لایک
100 بازنشر
دخترا شاید فردا سه پارت بزارم🛐🫠
دیدگاه ها (۱۶)

https://wisgoon.com/black_moonnnفالوشه پرنسسم؟ 🛐

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "15" "ویو جئون آنجلینا"هعی...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "14" "ویو جئون آنجلینا" ت...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط