چند پارتی P
چند پارتی P9
در باز شد... چان بود... اون شما دوتا رو تو این وضعیت دید
چان: اومدم لپتاپمو بردارم کارتونو بکنید(دستپاچه، با همون لبخند چانیطور)
بعدش برش میداره و سریع میره بیرون.
تو هیون دوتاتون پاره میشید از خنده ولی بعدش میگی: واااای خیلی بد شد تو بد وضعیتی دیدمون
هیونجین: خیلی هم بد نبود بالاخره که قراره کل اعضا بفهمن که ما باهمیم. بعدشم چان هیونگ تا ما نخوایم به کسی نمیگه. راستی اصلا چرا اومدی اتاقم؟
ا.ت: عاااام هیچی! فقط میخواستم بهت پیام بدم دیدم شمارتو ندارم، اومدم شمارتو بگیرم.
بعد با شیطونی میگی: هی جینی شماره میدی؟(اون تعجب میکنه که "جینی" صداش میکنی و خیلی کیوت خجالت میکشه که اونجوری ازش شماره میخوای)
گوشیتو میگیره و شمارشو میزنه و میگه: بیا خانوم خوشگله اینم شمارم
با ذوق میگی: مرسییی من دیگه میرم(میری بغلش و لپشو بوسش میکنی)
درو باز میکنی و میخوای بری که دستتو میگیره و میگه: مراقب خودت باش(با یه لبخند کیوت)
لبخند میزنی با عجله میری توی اتاقت و با ذوق اسمشو سیو میکنی"💓🫂✨️jinie". کلی ذوق میکنی و باورت نمیشه، اون روز خیلی ناامید بودی حتی به خودکشی فکر کرده بودی چون نمیتونستی تحمل کنی ببینی اون هر روز با اون دختره چندش بازی دربیاره و تو هم نتونی کاری کنی، اما حالا هیونجینو مال تو بود، دیگه هیچکس نمیتونه اونو ازت بگیره.
دو هفته میگذره از وقتی تو و هیون باهمید. توی این دو هفته اعضا کم کم فهمیدن و دیگه میدونن برای همین به حرفا و کارایی که میکنید عادت کردن.
یه شب بعد تمرین هیون دستت و گرفت و گفت: هی ا.ت بیا امشب بریم بیرون، واقعا میخوام که بریم بیرون.
تو هم واقعا میخواستی و دوست داشتی گفتی باشه ولی ته دلت چیزای دیگه ای هم میخواستی(......)
حاضر شدید و رفتید بیرون، کلی چرت پرت گفتید و خندیدید، بستنی خوردید و یهو هیونجین گفت: یاااا ا.ت نظرت چیه بریم بار؟
تو هم که حسابی شیطونیت گرفته بود و قبول کردی.
اولش که رفتید در حدی خوردید که یکم مست بشید و رفتید رقصیدید ولی بعدش به قدری خوردید که دیگه کنترلی روی خودتون نداشتید.
ساعت ۲ و نیم صبح اومدید کمپانی و مست رفتید توی اتاق هیونجین، هیونجین تورو گرفت و انداختت روی تخت و روت خیمه زد... لباتو محکم میبوسید و اصلا نمیدونست داره چیکار میکنه فقط میخواست انجامش بده... بلند شد در رو قفل کرد...
⚠️هشدار اسمات⚠️
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه، پارت بعدی به شدت اسماته و اگه دوست ندارید میتونید نخونیدش، همونطور که گفتم قابل توجه بعضی افراد لطفا بیماری روانی میل به گزارشتون رو کنترل کنید.
منتظر پارت بعد باشید
در باز شد... چان بود... اون شما دوتا رو تو این وضعیت دید
چان: اومدم لپتاپمو بردارم کارتونو بکنید(دستپاچه، با همون لبخند چانیطور)
بعدش برش میداره و سریع میره بیرون.
تو هیون دوتاتون پاره میشید از خنده ولی بعدش میگی: واااای خیلی بد شد تو بد وضعیتی دیدمون
هیونجین: خیلی هم بد نبود بالاخره که قراره کل اعضا بفهمن که ما باهمیم. بعدشم چان هیونگ تا ما نخوایم به کسی نمیگه. راستی اصلا چرا اومدی اتاقم؟
ا.ت: عاااام هیچی! فقط میخواستم بهت پیام بدم دیدم شمارتو ندارم، اومدم شمارتو بگیرم.
بعد با شیطونی میگی: هی جینی شماره میدی؟(اون تعجب میکنه که "جینی" صداش میکنی و خیلی کیوت خجالت میکشه که اونجوری ازش شماره میخوای)
گوشیتو میگیره و شمارشو میزنه و میگه: بیا خانوم خوشگله اینم شمارم
با ذوق میگی: مرسییی من دیگه میرم(میری بغلش و لپشو بوسش میکنی)
درو باز میکنی و میخوای بری که دستتو میگیره و میگه: مراقب خودت باش(با یه لبخند کیوت)
لبخند میزنی با عجله میری توی اتاقت و با ذوق اسمشو سیو میکنی"💓🫂✨️jinie". کلی ذوق میکنی و باورت نمیشه، اون روز خیلی ناامید بودی حتی به خودکشی فکر کرده بودی چون نمیتونستی تحمل کنی ببینی اون هر روز با اون دختره چندش بازی دربیاره و تو هم نتونی کاری کنی، اما حالا هیونجینو مال تو بود، دیگه هیچکس نمیتونه اونو ازت بگیره.
دو هفته میگذره از وقتی تو و هیون باهمید. توی این دو هفته اعضا کم کم فهمیدن و دیگه میدونن برای همین به حرفا و کارایی که میکنید عادت کردن.
یه شب بعد تمرین هیون دستت و گرفت و گفت: هی ا.ت بیا امشب بریم بیرون، واقعا میخوام که بریم بیرون.
تو هم واقعا میخواستی و دوست داشتی گفتی باشه ولی ته دلت چیزای دیگه ای هم میخواستی(......)
حاضر شدید و رفتید بیرون، کلی چرت پرت گفتید و خندیدید، بستنی خوردید و یهو هیونجین گفت: یاااا ا.ت نظرت چیه بریم بار؟
تو هم که حسابی شیطونیت گرفته بود و قبول کردی.
اولش که رفتید در حدی خوردید که یکم مست بشید و رفتید رقصیدید ولی بعدش به قدری خوردید که دیگه کنترلی روی خودتون نداشتید.
ساعت ۲ و نیم صبح اومدید کمپانی و مست رفتید توی اتاق هیونجین، هیونجین تورو گرفت و انداختت روی تخت و روت خیمه زد... لباتو محکم میبوسید و اصلا نمیدونست داره چیکار میکنه فقط میخواست انجامش بده... بلند شد در رو قفل کرد...
⚠️هشدار اسمات⚠️
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه، پارت بعدی به شدت اسماته و اگه دوست ندارید میتونید نخونیدش، همونطور که گفتم قابل توجه بعضی افراد لطفا بیماری روانی میل به گزارشتون رو کنترل کنید.
منتظر پارت بعد باشید
- ۱۳۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط