{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم p ۲۴

فصل دوم p ۲۴

استفراغ کردم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم صورتمو اب زدم و جییییییییغ کشیدم
ا. ت: جیییییییییییغ، تهیووووووونگ تهیوووووووونگ بدوووووو بدوووووووو
تهیونگ: ها چی شده چت شد ا. ت چرا جیغ میزنی چیههههه
ا. ت: س.... سو.... سوسک واییییی(گریع) داره به من زل میزنه پدر سگ، چرا داری نگاهم میکنی بیا بکشش
تهیونگ: ا. ت از این میترسی؟(قیافه تعجب)
تهیونگ: هوووف بیا این ور قلبم افتاد پایین
ا. ت: چرت نگو من رفتم بخابم
فلش بک دوماه بعد:
تو این دوماه اصلا حال خوبی نداشتم همش حالت تهوع و کمر درد خیلی غذا نمیخوردم نمیدونم چرا اینجوری شدم، تو همین حال و هوا بودم برا خودم تهیونگ اومد خونه
تهیونگ: من اومدم عشقم کجایی پرنسس
ا. ت: سلام عزیزم خسته نباشی(رفتی گونشو بوس کردی و بغلش کردی) خب چه خبر
تهیونگ: خبری نیست با بچه ها بودیم کارای کامبک و انجام میدادیم ببخشید این چند وقت سرم خیلی شلوغه
نزدیک بود استفراغ کنم دستمو گذاشتم جلو دهنم و سریع رفتم تو دستشویی، صورتمو اب زدم اومدم بیرون
تهیونگ: ا. ت لباس بپوش بریم دکتر حالت خوب نیست
ا. ت: نیازی نیست چندبار بهت گفتم خوب میشم
تهیونگ: ا. ت بپوش بریم دوست ندارم بازم تکرار کنم
ا. ت: باشه باشه نزنیمون الان میرم
رفتم لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدیم با تهیونگ، رسیدیم بیمارستان رفتم پیش دکتر گفت باید برم سنوگرافی، تو نوبت بودیم که صدامون زد رفتیم داخل با استرس وارد شدم، دکتر اشارع کرد بشینم رو تخت
دکتر: دراز بکش عزیزم و لباستم بده بالا
لباسمو دادم بالا مایع زد به شکممو با دستگاه کشید رو شکمم
دکتر: تبریک میگم عزیزم شما باردار هستید و دوماهتونه میرید داخل سه ماه
ا. ت: چییی؟(گریه شوق) تهیونک من.... تو وای خدایا(گریه)
تهیونگ:(تو شک بود) وا... واقعا دارم پدر میشم (گریع) وای خدایل شکرت ممنونم خانم دکتر مننونم ازتون ا. تبریم کلی کار داریم، اها راسی معلوم نیست بچه چیع
دکتر: اینحور که شما عجله دارید من میترسم بهتون بگم(خندع) بچتون دوقلوعه دختر و پسر(خندع) خوی باید رسیدگی کنی به خودت تا رشد کنن
ا. تظ: مننونم چشم (گریع)
از روی تخت بلند شدم و شکمم رو با یع دستمال پاک کردم و تهیونک رو بغل کردم و گریه کردیم، باهام رفتیم بیرپن از بیمارستان
ا. ت: میشه بریم سر قبر مامانم، تا بهش بگم داره مامانبزرگ میشه(بغض)
تهیونگ: اره نفسم الان میریم
خیلی منتظر چنین لحظه ای بودم به مامانم خبر بارداریمو بدم ولی نشد
رسیدیم پیادع شدم و رفتم سر قبرش و نشستم کلی گریه کردم
ا. ت: مامان دیدی داری مامان بزرگ میشی، کجایی با بگه هام بازی کنی مامانی(گریه)
تهیونک: ا. ت بلندشو بریم عشقم بلند شو عزیزم
ا. ت: باشه الان میام
بلند شدم و هم راه تهیونگ رفتم
ا. ت: بریم خونه بابات اینا بهشون بگیم....
دیدگاه ها (۳۴)

فصل دوم p25 ا. ت: بریم خونه بابات اینا بهشون بگیمتعیونک: ن ب...

لباس ا. ت برا تولد پدر تهیونگp25

لطفا تا میتونید کامت بزاری چه بیمعنی چه با معنی اینجور کمک م...

فصل دوم p22۱نامجون: باشه خاهـر کوچولوی لوس من(از اون خنده ها...

I loved be angel PART 29اسلاید اول.لباس تهیونگاسلاید دوم.لبا...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط