ماه یخی پارت ۱۹
ماه یخی پارت ۱۹
که یهو یکی از پرستار ها از اتاق بیرون اومد با دیدنش نگرانی بیشتری رو احساس کردم و سریع رفتم سمتش
چویا : چی شده ؟؟ حالش خوبه ؟
پرستار : ببخشید ، فعلا نمیتونیم وضعیتش رو ثابت اعلام کنیم ضربه به بخش حساسی خورده
نمیدونستم چی باید بگم ، فقط هیچی جز نگرانی و اعصبانیت حس نمیکردم
دلم میخواد کل ساختمونو نابود کنم
رفتم رو صندلی نشستم تا کار دست کسی ندم چند ساعت همونطور توی نگرانی و اعصبانیت برام میگذشت تا اینکه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد با دیدن لبخند کوچیکش حس کردم نگرانیم داره کم میشه ، دکتر سمتم اومد
دکتر : ببخشید شما نسبتتون با ایشون چیه ؟ عضوی از خانواده رو میشناسید که بتونیم باهاشون ارتباط بگیریم ؟
چویا : من دوستشم ، نه خانواده ای ندارم ، حالش خوبه ؟
دکتر : خوشبختانه خطر اصلی رو تونستیم دور کنیم فقط باید به طور کامل حواستون بهش باشه و احتمالا چند ساعت دیگه بهوش بیاد بهتره وقتی بیدار میشه تنها نباشه
چویا : ممنونم ، اتاق چنده ؟
دکتر : اتاق ۵۶ ته راهروی طبقه ی ۴
چویا : ممنون
رفتم طبقه ی بالا و اتاقمو که پیدا کردم رفتم داخل ، اولین چیزی که چشمم بهش خورد صورت عرق کرده و ناارومش بود که مو هاش روی صورتش جمع شده بود و یه ماسک اکسیژن رو دهنش بود هنوز هم نمیتونم درک کنم چرا خودشو سپر من کرد
روی صندلیه کنار تختش نشستم و آروم مو هاشو کنار زدم
گذر زمان : ۲ ساعت بعد
از دید میکو
با یه احساس درد بیدار شدم ......... کجام؟.......
چند ثانیه گذشت و انگار یادم اومد
پس ..... حالش خوبه ، به دور و روم نگاه کردم و دیدم که چویا کمال تخت نشسته و داره بهم نگاه میکنه ، لبخند کوچیکی زدم تا یکم از نگرانیش کم کنم
میکو : خو.....بی؟
چویا : لعنتی من الان مثلاً باید اینو از تو بپرسم احمق
میکو : نگران..... نباش خو...بم🫠
ببخشید کوتاه شد 🫠
که یهو یکی از پرستار ها از اتاق بیرون اومد با دیدنش نگرانی بیشتری رو احساس کردم و سریع رفتم سمتش
چویا : چی شده ؟؟ حالش خوبه ؟
پرستار : ببخشید ، فعلا نمیتونیم وضعیتش رو ثابت اعلام کنیم ضربه به بخش حساسی خورده
نمیدونستم چی باید بگم ، فقط هیچی جز نگرانی و اعصبانیت حس نمیکردم
دلم میخواد کل ساختمونو نابود کنم
رفتم رو صندلی نشستم تا کار دست کسی ندم چند ساعت همونطور توی نگرانی و اعصبانیت برام میگذشت تا اینکه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد با دیدن لبخند کوچیکش حس کردم نگرانیم داره کم میشه ، دکتر سمتم اومد
دکتر : ببخشید شما نسبتتون با ایشون چیه ؟ عضوی از خانواده رو میشناسید که بتونیم باهاشون ارتباط بگیریم ؟
چویا : من دوستشم ، نه خانواده ای ندارم ، حالش خوبه ؟
دکتر : خوشبختانه خطر اصلی رو تونستیم دور کنیم فقط باید به طور کامل حواستون بهش باشه و احتمالا چند ساعت دیگه بهوش بیاد بهتره وقتی بیدار میشه تنها نباشه
چویا : ممنونم ، اتاق چنده ؟
دکتر : اتاق ۵۶ ته راهروی طبقه ی ۴
چویا : ممنون
رفتم طبقه ی بالا و اتاقمو که پیدا کردم رفتم داخل ، اولین چیزی که چشمم بهش خورد صورت عرق کرده و ناارومش بود که مو هاش روی صورتش جمع شده بود و یه ماسک اکسیژن رو دهنش بود هنوز هم نمیتونم درک کنم چرا خودشو سپر من کرد
روی صندلیه کنار تختش نشستم و آروم مو هاشو کنار زدم
گذر زمان : ۲ ساعت بعد
از دید میکو
با یه احساس درد بیدار شدم ......... کجام؟.......
چند ثانیه گذشت و انگار یادم اومد
پس ..... حالش خوبه ، به دور و روم نگاه کردم و دیدم که چویا کمال تخت نشسته و داره بهم نگاه میکنه ، لبخند کوچیکی زدم تا یکم از نگرانیش کم کنم
میکو : خو.....بی؟
چویا : لعنتی من الان مثلاً باید اینو از تو بپرسم احمق
میکو : نگران..... نباش خو...بم🫠
ببخشید کوتاه شد 🫠
- ۶.۷k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط