{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 14

تهیانگ: ولی با صحنه ای که مواجه شدم چیزی نگفتم و فقط به اون توله وحشی که خیلی اروم خوابیده بود نگاه میکردم... معمولا بقیه ادما بعد اینکه زخمشون بدون بی حسی بخیه خورد از درد مینالیدن ولی اون که همه نبود.. خیلی اروم خوابیده بود.. با قدمای اهسته سمتش رفتم و اروم روی تخت کنارش نشستم و موهاشو از روی صورتش کنار زدم... حس عجیبی داشتم نسبت بهش هم میخاستم ازش دور باشم هم سمتش کشیده میشدم... محو خیالاتم بودم که گوشیم زنگ خورد... سریع قعطش کردم... بر خرمگس معرکه لعنت... روش پتو انداختم و اروم از اتاق رفتم بیرون وقتی زنگ زد دوباره جواب دادم... بگو جیسون
............
تهیانگ: چی واقعا میگی
........
تهیانگ: هیچ کاری نمیکنین تا بیام
.........
تهیانگ: گفتم تا میام کاری نکنینن
......
تهیانگ: خوبه... گوشی قطع کردم... رفتم داخل اتاقم یه دست شلوار و پیراهن با کمربند چرمی تنم کردم کت بلند ذغالی مو هم پوشیدم و بعد برداشتن اصلحم از اتاق رفتم بیرون.. جونی ماشینو حاضر کن
جونی: چشم... تعظیم کردم و رفتم
تهیانگ: تو حیاط وایستادم وقتی ماشین اومد جونی در و برام باز کرد و منم نشستم... خودشم ماشینو دور زد و نشست پشت فرمون.... برو سمت سوله
جونی: چشم.. ماشینو روشن کردم و سمت سوله حرکت کردم
تهیانگ: سیگاری در اوردم با فندک روشنش کردمو پوکی ازش زدم
...................................
تارا: اروم چشامو باز کردمو نشستم رو تخت... به اطراف نگاه میکردم... اروم بلند شدمو رفتم توی سرویس بعد انجام کارای مربوطه صورتم و شستم و رفتم بیرون.. تیشرت و شلوار ست همو پوشیدم و رفتم پایین... تهیانگ کجاست یعنی... کل عمارتو گشتم نبود... کجا رفته قول داده بود میبرتم قبرستان توکیو... رفتم پیش سر کارگر... خانگ هیزا
هیزا: بله بانو
تارا: تهیانگ کجا رفته
هیزا: ارباب جوان و میگین
تارا: اره همون
هیزا: کار فوری براشون پیش اومد سریع رفتن
تارا: یکم ناراحت شدم اخه بهم قول داد.. انگار خانم هیزا از چهرم فهمید به چی فکر میکنم که گفت
هیزا: نگران نباشین ارباب یه ساعت دیگه برمیگردن
تارا: لبخندـ.. باشه ممنون
هیزا: خواهش میکنم... چیزی میخوری گرسنت نیست
تارا: خیلی گشنمه غذا چی هست
هیزا: ماهی ژاپنی با سس سویا
تارا: مرسییی... زودتر بیارش مردم از گشنگی... نشستم پشت میز
هیزا: اروم خندیدم و غذا رو توی ظرف ریختم گذاشتم جلوش
تارا: خیلی ممنون.. مشغول خوردن شدم
هیزا: نوش جان
.....................................
تهیانگ: بعد چهل دقیقه رسیدیم انبار... وقتشه بفهمم کی دنبالمه... وارد سوله شدم ادمام اطراف سوله نگهبانی میدادن... رفتم اخر سوله.. یکی با صورت خونی به صندلی بسته شده بود جیسون و بقیم اطرافش مراقب بودن... وقتی نزدیکتر شدم افرادم تعظیم کردن که سری تکون دادم... به چهرش نگاه میکردم... برام اشنا نبود... نشستم رو صندلی رو به روش.... خب.. بگو ببینم چرا انبار منو لو دادی و مدارکمو سوزوندی
جیک: خنده... خانواده تو خانوادشو ازش گرفت.. منتظر باش تا خودشم از روی زمین محو کنن
تهیانگ: منظورش به تارا بود... نمیدونم چرا عصبی شدم... دهنتو ببند تا من هستم کسی حق نداره نزدیکش بشه
جیک: خنده.. وقتی حقیقتو راجب خانوادت بفهمی و اونم همه چیو بفهمه... روز اخر جفتتونه... ولی فعلا امروز روز اخر اونه... خنده
تهیانک: با فهمیدن منظورش دلشوره شدیدی به دلم افتاد... مراقب این اشغال باشین میام... سریع رفتم سمت ماشین نشستم پشت فرمون رفتم سمت عمارت.. نیمفهمیدم با چه سرعتی دارم میرم
.................................
تارا: مشغول خوردن غدام بودم که صدای تیر شد از بیرون...


اسلاید دوم استایل تهیانگ🔥
دیدگاه ها (۲)

# رز _ سیاه PART _ 15 تارا: مشغول خوردن غذام بودم که یهو صدا...

# رز _ سیاه PART _ 16 تهیانگ: من فقط دستم بهت برسه... دویدم ...

# رز _ سیاه PART _ 13 تهیانگ: تو بهش دست نزن.. اگه انقدر باه...

# رز _ سیاهPART _ 12 تهیانگ: نصف وسایل عمارتم رفته بود رو هو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_296به جمله  اخرش کمی ف...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۲ تند کیفم رو برداشتم و از چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط