{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز اولی که قرار گذاشتیم، ساعت یازده تا یک، کلاس فولاد د

روز اولی که قرار گذاشتیم، ساعت یازده تا یک، کلاس فولاد داشتم!
قرارمون هم ساعت یک بود... میدان ونک...
استادمون هم از اون استادای جدی و سختگیر بود که حتی وقتی ساعت کلاس تموم میشد هیشکی از جاش تکون نمیخورد تا ایشون رخصت بدن واسه خروج!!!!!
اما واسه من، اون روز همه چی فرق داشت...
سر کلاس، تپش قلبم رو هزار بود!
احساس میکردم قلبم داره از سینه م میپره بیرون... صداشو خیلی بلند می‌شنیدم و ضربات محکمش به قفسه ی سینه مو احساس میکردم!!!
اصلا انگار صندلیم میخ داشت... نمیتونستم بشینم!
با این اوصاف بعد از نیم ساعت، دیگه نتونستم طاقت بیارم و در مقابل چشمهای متعجب استاد، از کلاس زدم بیرون!
هنوز حداقل یک ساعت دیگه مونده بود به قرارمون اما انگار اصن ساعت نمیگذشت!
انقد توو محوطه ی دانشگاه چرخیدم تا یه جوری بگذره...
کلی هم تیپ زده بودم!
یه تیشرت سرمه ای یقه گرد سه دکمه... شلوار جین و عینک آفتابی و کفشهای اکو که تازه خریده بودم واز همه مهمتر...
کیف سامسونت که اون وقتا نشان مهندسی بود! خخخ
خلاصه ساعت یک، بالاخره بعد از انتظار طولانیییییی رسید...
دیدم یکی از پشت صدام کرد...
علی...
فک کنم اولین بار بود که از شنیدن اسم کوچیکم انقدر خوشحال میشدم...
یه دختر خوشگل که معلوم بود اونم نهایت تلاش خودشو کرده و تیپ زده مقابلم بود!
بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم سمت دانشگاه واسه گرفتن کارت کنکور غزل و بقیه ماجرا که قبلا تعریف کردم...
کافی شاپ و پارک ساعی و... یه روز عااااالی...
اون درس فولاد که پیچوندم، آخر ترم افتادم ;-)
دیدگاه ها (۱)

پروردگارا! حالا که امسال خونه ات رامون نمیدی، بالاغیرتاً مهم...

اون وقتا، ینی سال 76 که سال چهارم دانشگاه بودم، توو یه شرکت ...

بر گرد آخه این جاده بن بستهاین جاده با تنهایی هم دستهعشقو تو...

بعدش رفتیم پارک ساعی...وقتی داشتیم از پله ها بالا میرفتیم دس...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨ ادامه ی پارت ۲۲( منتظر پار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط