{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Sherlock*شرلوک

Sherlock*شرلوک
part 30 (4)🌀✒️
بعد آمدن به خانه ، جان تصمیم گرفت برود خرید. رزی توی اتاقش مشغول نقاشی بود و شرلوک هم داشت توی دفترش با یک پروندهی قدیمی ور میرفت.

«نیم ساعته برمیگردم،» جان گفت.

شرلوک بدون نگاه کردن سرش را تکان داد.

وقتی جان برگشت، درِ ورودی نیمهباز بود. اول فکر کرد شاید شرلوک رفته بیرون، ولی صدای رزی را شنید که از طبقه بالا میآمد—صدایش میلرزید.

جان آرام رفت بالا. توی سالن، دو مرد آمریکایی با کت و شلوار ایستاده بودند. یکی از آنها رزی را از پشت گرفته بود و دستش روی شانهی دخترک بود. رزی گریه نمیکرد، ولی صورتش سفید شده بود.

مرد اول به جان نگاه کرد: «دکتر واتسون. ما فقط یه سوال داریم. شرلوک کجاست؟»

جان نفسش را حبس کرد. دستش رفت به کمرش، جایی که تفنگ را همیشه مخفی میکرد. «دست کثیفت رو از دخترم بکش.»

مرد لبخند زد. «فکر میکنی میتونی کاری کنی؟»

جان تفنگ را درآورد و مستقیم گرفت سمتش. دستانش کمی میلرزید، ولی صدا را محکم گرفت: «رزی رو ول کن. و از خونه برید بیرون.»

مرد آمریکایی خندید. «دکتر، ما فقط میخوایم—»

ناگهان درِ اتاق باز شد. شرلوک وارد شد، بدون هیچ مقدمهای، یک اسپری کوچک را از جیبش درآورد و مستقیم زد توی چشم مردی که رزی را گرفته بود.

مرد جیغ کشید(پرنسس باشد؟🎀) و دستش را برداشت. رزی خودش را کنار کشید. شرلوک چرخید و یقه لباس مرد دوم را گرفت و محکم به زمین . هر دو نفر روی زمین افتادند و درحال این بودند که خودشان را جمع و جور کنن.

«اسپری فلفل، غلظت بالا،عجیب بود مشتم داره خوب عمل میکنه» شرلوک گفت با خونسردی. «حدود چهل دقیقه طول میکشه تا دوباره ببینی. پیشنهاد میکنم تا اون موقع از اینجا برید.»

شرلوک برگشت . اما دخترک نبود. نگاه کرد به اطراف. هیچکس.

«رزی؟» صداش کرد.

جوابی نیامد.

«جان!؟»باز هم جوابی نیامد.

شرلوک تازه متوجه شد. برگشت و نگاه کرد. سالن خالی بود. نه رزی، نه جان. فقط همان دو مرد روی زمین، که هنوز چشمهایشان را میمالیدند.

سکوت.

از پلهها دوید پایین. درِ ورودی باز بود. خیابان خلوت بود، جز یک ماشین سیاه که داشت از ته کوچه دور میشد.

شرلوک ایستاد. دستش را برد توی جیبش و گوشی را درآورد. برای اولین بار در ماههای اخیر، واقعاً نمیدانست چه کار کند.

ادامه دارد....

پایان پارت ۳۰ ب(۴)....
دیدگاه ها (۲)

اینو ندیدم ولی این خیلی باحال بود😂😂

در یاد ما می‌مانی بزرگوار...

شرلوک*Sherlockpart 29 (4) 🌀✒️جان صبح یکشنبه وارد آشپزخانه شد...

بچه‌ها....من هنوز فصل جدید سیرک دیجیتال رو ندیدم و یکی از دو...

شرلوک*Sherlock part 31 (4)🌀✒️شرلوک یک ثانیه ایستاد. نفس عمیق...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط