سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و یکم
مسیرِ فرار،
آنها را به سمتِ حیاطِ اصلیِ قصر هدایت کرد.
جایی که دروازهیِ خروجی،
مثلِ دهانِ بازِ یک هیولا،
در انتهایِ حیاط خودنمایی میکرد.
خورشیدِ تازه طلوع کرده،
نورِ کمرنگش را بر سنگفرشهایِ خیسِ حیاط میپاشید. ☀️
اما هنوز تاریکی شب بود و اجازه ی درخشش و روشنایی شب را نمیداد...
درست در لحظهای که اوروچیمارو به دروازه رسید،
جمعیتِ بزرگی از نگهبانانِ خونآشامیِ خاندانِ اوچیها،
از هر سو، او را محاصره کردند.
شمشیرها کشیده شد،
چشمها در تاریکی میدرخشید.
دندان های نیش بیرون.
راهِ فراری نبود.
ایتاچی و ساسوکه، نفسنفسزنان، به حیاط رسیدند.
چهرهیِ ساسوکه، از خشمِ فروخورده، سرخ شده بود.
ساسوکه:(با صدایی که از خشم میلرزید)
«مار کثیف! وقتت تمومه.
ناروتو رو پس بده.
همین الان.»
اوروچیمارو ، که بنظر میرسید ناروتو در دستانش باشد اما نبود
به نگهبانانِ اوچیها خیره شد.
سپس، با لبخندی که از همیشه شیطانیتر بود،
به ساسوکه نگاه کرد.
اوروچیمارو:«خورشیدِ جوان…
فکر کردی همیشه در کنارتان خواهد ماند، ساسوکه اوچیها؟»
صدایش، مثلِ نجوایِ مار بود.
«او از من هم فراری است…
از دستِ شما هم فراری است…»
نگهبانان، با شنیدنِ این حرف، جا خوردند.
ساسوکه، یخ زد.
ساسوکه: «منظورت چیه؟»
اوروچیمارو: (خندهیِ سردی سر داد)
«داشتنِ یک خورشید…
که هنوز انسان است…
عاقبتِ خوبی ندارد.
او رفتنی است…
و شما هیچ وقت نمیتوانید او را نگه دارید.»
و با این حرف،
در میانِ بهتِ همه،
بدنش شروع به حل شدن در دودِ سیاه کرد.
مثلِ یک رؤیایِ تلخ.
دود، حیاط را پر کرد.
و وقتی دود کنار رفت،
اوروچیمارو رفته بود.
و ناروتو…
ناروتو هم دیگر در دستانش نبود! 🤯
همه خیره مانده بودند.
نگهبانان، ایتاچی، ساسوکه…
ناروتویِ بیهوش، ناپدید شده بود.
انگار که اوروچیمارو راست گفته باشد.
اما…
چطور؟
کجا؟
چرا؟
مگر ناروتو به ساسوکه نگفته بود که به او اعتماد دارد؟
مگر نگفته بود که فرار نمیکند؟
چرا رفت؟
چرا خودش را از دستِ همه، حتی از دستِ ساسوکه، رها کرد؟ ❓❓❓
سکوتِ سنگینی در حیاطِ قصر حاکم شد.
سکوتِ پر از سوال.
و دلِ ساسوکه،
فشرده شد. 💔
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت بیست و یکم
مسیرِ فرار،
آنها را به سمتِ حیاطِ اصلیِ قصر هدایت کرد.
جایی که دروازهیِ خروجی،
مثلِ دهانِ بازِ یک هیولا،
در انتهایِ حیاط خودنمایی میکرد.
خورشیدِ تازه طلوع کرده،
نورِ کمرنگش را بر سنگفرشهایِ خیسِ حیاط میپاشید. ☀️
اما هنوز تاریکی شب بود و اجازه ی درخشش و روشنایی شب را نمیداد...
درست در لحظهای که اوروچیمارو به دروازه رسید،
جمعیتِ بزرگی از نگهبانانِ خونآشامیِ خاندانِ اوچیها،
از هر سو، او را محاصره کردند.
شمشیرها کشیده شد،
چشمها در تاریکی میدرخشید.
دندان های نیش بیرون.
راهِ فراری نبود.
ایتاچی و ساسوکه، نفسنفسزنان، به حیاط رسیدند.
چهرهیِ ساسوکه، از خشمِ فروخورده، سرخ شده بود.
ساسوکه:(با صدایی که از خشم میلرزید)
«مار کثیف! وقتت تمومه.
ناروتو رو پس بده.
همین الان.»
اوروچیمارو ، که بنظر میرسید ناروتو در دستانش باشد اما نبود
به نگهبانانِ اوچیها خیره شد.
سپس، با لبخندی که از همیشه شیطانیتر بود،
به ساسوکه نگاه کرد.
اوروچیمارو:«خورشیدِ جوان…
فکر کردی همیشه در کنارتان خواهد ماند، ساسوکه اوچیها؟»
صدایش، مثلِ نجوایِ مار بود.
«او از من هم فراری است…
از دستِ شما هم فراری است…»
نگهبانان، با شنیدنِ این حرف، جا خوردند.
ساسوکه، یخ زد.
ساسوکه: «منظورت چیه؟»
اوروچیمارو: (خندهیِ سردی سر داد)
«داشتنِ یک خورشید…
که هنوز انسان است…
عاقبتِ خوبی ندارد.
او رفتنی است…
و شما هیچ وقت نمیتوانید او را نگه دارید.»
و با این حرف،
در میانِ بهتِ همه،
بدنش شروع به حل شدن در دودِ سیاه کرد.
مثلِ یک رؤیایِ تلخ.
دود، حیاط را پر کرد.
و وقتی دود کنار رفت،
اوروچیمارو رفته بود.
و ناروتو…
ناروتو هم دیگر در دستانش نبود! 🤯
همه خیره مانده بودند.
نگهبانان، ایتاچی، ساسوکه…
ناروتویِ بیهوش، ناپدید شده بود.
انگار که اوروچیمارو راست گفته باشد.
اما…
چطور؟
کجا؟
چرا؟
مگر ناروتو به ساسوکه نگفته بود که به او اعتماد دارد؟
مگر نگفته بود که فرار نمیکند؟
چرا رفت؟
چرا خودش را از دستِ همه، حتی از دستِ ساسوکه، رها کرد؟ ❓❓❓
سکوتِ سنگینی در حیاطِ قصر حاکم شد.
سکوتِ پر از سوال.
و دلِ ساسوکه،
فشرده شد. 💔
- ۷۳۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط