Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۰
ولادیمر در را بست و رفت...صدای قدمهایش توی راهرو کمکم خاموش شد
آنا چند لحظه به در خیره ماند و بعد برگشت و رفت سمت اتاق ایزابلا...در را آرام باز کرد، پرستار کنار تخت نشسته بود
آنا«میتونم چند دقیقه باهاش بمونم؟»
پرستار«دکتر گفت نیاز به استراحت مطلقه، ولی... چند دقیقه اشکالی نداره»
پرستار بلند شد و رفت بیرون
آنا کنار تخت نشست... دست ایزابلا را گرفت، هنوز سرد بود و صورتش سفید و باند دور سرش پیچیده شده بود
آنا زمزمه کرد«ایزابلا... اگه میشنوی منو... بابام رفت دنبال پدرش، اون مردی که بهت ضربه زد...میترسم... نه برای بابام..میدونم اون شکست نمیخوره، برای تو میترسم...اگه تو نباشی... بابام دوباره اون مرد سرد میشه، اونی که هیچ کس نتونه کنارش بمونه»
اشک از چشم آنا چکید...روی دست ایزابلا«پس زنده بمون...واسه من... واسه خودت....واسه بابا.....»
نفس ایزابلا تغییر کرد... عمیقتر شد
آنا صاف نشست
ایزابلا چشمهایش را آرام باز کرد و چند لحظه طول کشید تا نور را تحمل کند وبعد نگاهش به آنا افتاد
ایزابلا با صدای ضعیف«آنا... تو اینجایی؟»
آنا«آره، منم...چطوری؟»
ایزابلا«سرم درد میکنه ولی خوبم...ولادیمر کجاست؟»
آنا«رفت...رفت که اون کسی که بهت ضربه زده رو پیدا کنه!»
ایزابلا«کی بود؟»
آنا«پدرش... بوریس وولکوف... فکر میکردیم مرده ولی زنده بود»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد و بعد با نگرانی گفت«آنا... تنها نذار بره، اون پیرمرد خطرناکه»
آنا«نمیتونم جلوش رو بگیرم، تو که میدونی ولادیمر وقتی تصمیم میگیره، هیچ کس نمیتونه جلوش بایسته»
ایزابلا«پس من میرم پیشش...»
خواست بلند شه، اما سرش گیج رفت و دوباره افتاد روی تخت...
آنا«نمیشه ایزابلا، تو حالت خوب نیست، بعدشم بابا گفته باید اینجا بمونیم، نمیتونی بری دنبالش...»
ایزابلا«ولی... »
آنا وسط حرفش پرید«ولی نداره ایزابلا...ما باید همینجا بمونیم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۰
ولادیمر در را بست و رفت...صدای قدمهایش توی راهرو کمکم خاموش شد
آنا چند لحظه به در خیره ماند و بعد برگشت و رفت سمت اتاق ایزابلا...در را آرام باز کرد، پرستار کنار تخت نشسته بود
آنا«میتونم چند دقیقه باهاش بمونم؟»
پرستار«دکتر گفت نیاز به استراحت مطلقه، ولی... چند دقیقه اشکالی نداره»
پرستار بلند شد و رفت بیرون
آنا کنار تخت نشست... دست ایزابلا را گرفت، هنوز سرد بود و صورتش سفید و باند دور سرش پیچیده شده بود
آنا زمزمه کرد«ایزابلا... اگه میشنوی منو... بابام رفت دنبال پدرش، اون مردی که بهت ضربه زد...میترسم... نه برای بابام..میدونم اون شکست نمیخوره، برای تو میترسم...اگه تو نباشی... بابام دوباره اون مرد سرد میشه، اونی که هیچ کس نتونه کنارش بمونه»
اشک از چشم آنا چکید...روی دست ایزابلا«پس زنده بمون...واسه من... واسه خودت....واسه بابا.....»
نفس ایزابلا تغییر کرد... عمیقتر شد
آنا صاف نشست
ایزابلا چشمهایش را آرام باز کرد و چند لحظه طول کشید تا نور را تحمل کند وبعد نگاهش به آنا افتاد
ایزابلا با صدای ضعیف«آنا... تو اینجایی؟»
آنا«آره، منم...چطوری؟»
ایزابلا«سرم درد میکنه ولی خوبم...ولادیمر کجاست؟»
آنا«رفت...رفت که اون کسی که بهت ضربه زده رو پیدا کنه!»
ایزابلا«کی بود؟»
آنا«پدرش... بوریس وولکوف... فکر میکردیم مرده ولی زنده بود»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد و بعد با نگرانی گفت«آنا... تنها نذار بره، اون پیرمرد خطرناکه»
آنا«نمیتونم جلوش رو بگیرم، تو که میدونی ولادیمر وقتی تصمیم میگیره، هیچ کس نمیتونه جلوش بایسته»
ایزابلا«پس من میرم پیشش...»
خواست بلند شه، اما سرش گیج رفت و دوباره افتاد روی تخت...
آنا«نمیشه ایزابلا، تو حالت خوب نیست، بعدشم بابا گفته باید اینجا بمونیم، نمیتونی بری دنبالش...»
ایزابلا«ولی... »
آنا وسط حرفش پرید«ولی نداره ایزابلا...ما باید همینجا بمونیم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط