پارت اول
پارت اول
🛐عـشــقـ اجـبــاریـــ🛐
هانول،دختر شیرین و بازیگوشی که ،از پسرا بدش میومد و هیچوقت نمیخواست ازدواج کنه اما ...سرنوشت باهاش مهربون نبود و مجبور به یک ازدواج اجباری میشه و دست پسری به اسم جونکوک که همیشه سرده و به دخترا اهمیت زیادی نمیده و براش حکم سرگرمی دارن میفته،این دوتا باهم ازدواج میکنن و...
باهم کنار میان؟یا اصلا عاشق هم میشن؟
توی ادامه داستان خواهی فهمید
~~~~~~~~~
هانول مثل همیشه پرانرژی داشت برا دانشگاه آماده میشد،کیفشو برداشت و به طبقه پایین رفت،داشت از پله ها پایین میومد که مامانش رو روی مبل دید ،لبخندی زد و به طرفش رفت و گفت:سلام مامانی صبحت بخیر
مامانش هم متقابلاً لبخندی زد و در جواب گفت:صبح توهم بخیر عزیزم ،داری میری؟
هانول که داشت تو آینه خودشو مرتب میکرد همزمان جواب مادرش رو هم داد و گفت:آره دارم میرم،مراقب خودت باش
و از در بیرون رفت سوار ماشین شد و راننده ماشین رو حرکت داد
(نیم ساعت بعد)
کمی بعد رسیدن و از ماشین پیاده شد ،تو حیاط دانشگاه دوستش جینا رو دید،رفت سمتش با خنده بلندی گفت:چطورییی زنیکهههههههه
جینا به مشت آرومی به بازوش زد خندید و گفت:اینارو ول کن خبرای دست اول دارممم
هانول دست جینارو گرفت و گفت:اینجا نمیشه بیا بریم تو کلاس بگو
هانول و جینا زود رفتن کلاس و جاشون نشست و جینا شروع کرد:بگو با لارا چیکار کردننن
هانول ابروشو بالا برد و گفت:لارا؟همون لارایی که اونروز باهاش دعوا کردم؟
جینا با هیجان گفت:آرهههههه،بگو چیکار کردننن
هانول با کلافگی گفت:خب چیکار کردنشششششش
جینا با لبخند گفت:انداختنش از دانشگاه بیروووون
هانول با چشمایی که از تعجب باز شده بود به جینا زل زد و گفت:توروخداااا؟چرا چیکار کرده بوده مگه؟
جینا گفت:اینجاشو دقیق نمیدونم ولی فک کنم با مدیر دانشگاه بد رفتاری کرده بود
هانول و جینا داشتن شیرین داشتن باهم حرف میزدن که.......
چون فعلا فالوور کمه شرطای کمی میزارم
کامنت:۸تا (فقط نفری یدونه کامنت) لایک:۱۴
بازنشر:۳
💗باییییییییی💗
فالو هم کنید مرسییی
شرطا نرسه نمیزارم💗
🛐عـشــقـ اجـبــاریـــ🛐
هانول،دختر شیرین و بازیگوشی که ،از پسرا بدش میومد و هیچوقت نمیخواست ازدواج کنه اما ...سرنوشت باهاش مهربون نبود و مجبور به یک ازدواج اجباری میشه و دست پسری به اسم جونکوک که همیشه سرده و به دخترا اهمیت زیادی نمیده و براش حکم سرگرمی دارن میفته،این دوتا باهم ازدواج میکنن و...
باهم کنار میان؟یا اصلا عاشق هم میشن؟
توی ادامه داستان خواهی فهمید
~~~~~~~~~
هانول مثل همیشه پرانرژی داشت برا دانشگاه آماده میشد،کیفشو برداشت و به طبقه پایین رفت،داشت از پله ها پایین میومد که مامانش رو روی مبل دید ،لبخندی زد و به طرفش رفت و گفت:سلام مامانی صبحت بخیر
مامانش هم متقابلاً لبخندی زد و در جواب گفت:صبح توهم بخیر عزیزم ،داری میری؟
هانول که داشت تو آینه خودشو مرتب میکرد همزمان جواب مادرش رو هم داد و گفت:آره دارم میرم،مراقب خودت باش
و از در بیرون رفت سوار ماشین شد و راننده ماشین رو حرکت داد
(نیم ساعت بعد)
کمی بعد رسیدن و از ماشین پیاده شد ،تو حیاط دانشگاه دوستش جینا رو دید،رفت سمتش با خنده بلندی گفت:چطورییی زنیکهههههههه
جینا به مشت آرومی به بازوش زد خندید و گفت:اینارو ول کن خبرای دست اول دارممم
هانول دست جینارو گرفت و گفت:اینجا نمیشه بیا بریم تو کلاس بگو
هانول و جینا زود رفتن کلاس و جاشون نشست و جینا شروع کرد:بگو با لارا چیکار کردننن
هانول ابروشو بالا برد و گفت:لارا؟همون لارایی که اونروز باهاش دعوا کردم؟
جینا با هیجان گفت:آرهههههه،بگو چیکار کردننن
هانول با کلافگی گفت:خب چیکار کردنشششششش
جینا با لبخند گفت:انداختنش از دانشگاه بیروووون
هانول با چشمایی که از تعجب باز شده بود به جینا زل زد و گفت:توروخداااا؟چرا چیکار کرده بوده مگه؟
جینا گفت:اینجاشو دقیق نمیدونم ولی فک کنم با مدیر دانشگاه بد رفتاری کرده بود
هانول و جینا داشتن شیرین داشتن باهم حرف میزدن که.......
چون فعلا فالوور کمه شرطای کمی میزارم
کامنت:۸تا (فقط نفری یدونه کامنت) لایک:۱۴
بازنشر:۳
💗باییییییییی💗
فالو هم کنید مرسییی
شرطا نرسه نمیزارم💗
- ۶.۰k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط