{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و گنجشک

پسرک بی آنکه بداند چرا سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و گنجشک کوچکی را نشانه رفت پرنده افتاد بالهایش شکست و تن رنجورش خونی شد پرنده خوب می دانست که می میرد اما... اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را ب پسرک گفت تا دیگر هیچ موجودی را نیازارد پسرک پرنده را در میان دستانش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند اما پرنده ی شکار نبود بلکه پرنده پیام بود
پرنده چشم در چشم پسرک دوخت و گفت کاش میدانستی که زنجیر بلندیست زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده یک حلقه اش انسان است و یک حلقه اش سنگ ریزه و یک حلقه اش خورشید و حلقه ی دیگرش ماه هر حلقه در دل حلقه ی دیگری است و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد و وای اگر شاخه ای از درخت را بشکنی خورشید خواهد گریست وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ماه تب خواهد کرد وای اگر پرنده ای را بیازاری انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه ای را بشکنی زنجیر گسسته می شود و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کرده ای
پرنده اینها را گفت و جان داد...
و پسرک آنقدر گریست تا كوچولو شد
دیدگاه ها (۹)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۲۸

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐شب، تمام قصر را در سکوتی عمیق...

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 50 "" ویو پارک آنجلینا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط