ناپلئون گمشده (فصل دوم)
ناپلئون گمشده (فصل دوم)
پارت ۴۲
سه روز بعد، تهیونگ نقشه کشید.
نه روی کاغذ. توی ذهنش. ساعتها نشسته بود توی اتاقش. به دیوار نگاه کرده بود. سئول چند بار آمده بود در بزند. برفی پارس کرده بود. جونگ کوک گفته بود «بذار تنها باشه». تهیونگ داشت فکر میکرد. نه به انتقام. به پایان.
صبح روز چهارم، از اتاق بیرون آمد. رفته بود پیش هیونگ-سو. چند تا دستور داده بود. چند تا نامه. چند تا تماس. جونگ کوک میدیدش از دور. صورتش سرد بود. اما نه سردی که میترساند. سردی که میگفت «دیگه بس است».
شب شد. سئول خوابید. برفی کنارش. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. هوا سرد بود. نفسهاشان بخار میکرد.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«برنامهات چیه؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «فردا میرم پیش سون-هی.»
جونگ کوک دستش را ول کرد. «تنها؟»
«نه. با تو.»
جونگ کوک نگاه کرد. «چرا منو میبری؟»
«چون تو قویتری. همیشه بودی. فقط نمیدونستی.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «کجاست؟»
«همون انبار شماره سه. همیشه اونجا بوده. فقط من نمیخواستم ببینم.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «چرا حالا؟»
تهیونگ برگشت. توی چشمهای جونگ کوک نگاه کرد. عمیق. طوری که جونگ کوک یادش رفت نفس بکشد.
«چون دیگه نمیتونم بترسم. برای تو. برای سئول. برای برفی. برای مادرم. دیگه نمیتونم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «نمیترسی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «با تو نه. هیچوقت.»
صبح شد. سئول را بردند پیش می-سوک. سون-اوک هم آنجا بود. برفی هم ماند. سئول پرسید بابا کجا میری؟ تهیونگ گفت یه کار دارم عزیزم. برمیگردم. سئول گفت قول میدی؟ تهیونگ گفت قول.
رفتند. ماشین. جاده. سکوت. دست تهیونگ روی دست جونگ کوک. گرم. محکم.
رسیدند به انبار شماره سه. همان جایی که سه سال پیش، جونگ کوک را برای اولین بار آورده بودند. همان جایی که همه چیز شروع شده بود. همان جایی که قرار بود همه چیز تمام شود.
در باز بود. داخل تاریک. بوی نم. بوی زنگ. بوی انتها.
تهیونگ وارد شد. جونگ کوک پشت سرش.
چراغها روشن شد. سون-هی روی صندلی نشسته بود. لباس سفید پوشیده بود. موهایش را باز کرده بود. آرایش کرده بود. انگار که به مهمونی رفته باشد. نه به جنگ آخر.
«تهیونگ جان. جونگ کوک جان. خوش آمدید. منتظرتون بودم.»
تهیونگ جلو رفت. ایستاد مقابلش. «بسه سون-هی.»
سون-هی خندید. «بسه؟ چی بسه؟ بازی که تازه شروع شده.»
«تموم شده. از الان. تو یا میری یا میمونی. ولی دیگه بازی نیست.»
سون-هی از جا بلند شد. آرام. مثل مار. دور تهیونگ چرخید. «میدونی من چی میخواستم؟»
تهیونگ نگاه نکرد. «میدونم. انتقام.»
«نه. خانواده. من هیچوقت ندارم. شما دارید. بچه دارید. سگ دارید. خونه دارید. من هیچی. به خاطر همین شما رو میخوام نابود کنم. اگه من ندارم، هیچکس نداشته باشه.»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «دلم برات سوخت. قبلاً. دیگه نه.»
سون-هی خندید. خنده بلند. دیوانهوار. دستش را برد توی کیفش. اسلحه درآورد.
صدای شلیک نیامد.
جونگ کوک جلو زد. اسلحه دستش بود. تیر خورده بود به دست سون-هی. اسلحه افتاد زمین. سون-هی فریاد زد. به زانو نشست.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «کی یادت داد؟»
جونگ کوک اسلحه را پایین آورد. «تو. اون روز که رفتم پیش پدرت. دیدم چطور شلیک میکنی. یاد گرفتم.»
تهیونگ لبخند زد. رفت سمت سون-هی. خم شد. دستش را گرفت. بلندش کرد. «پلیس توی راهه. مادرت رو بیست و دو سال زندانی کردی. پدرمو کمک کردی. به من سم دادی. به جونگ کوک شلیک کردی. دیگه تمومه.»
سون-هی نگاه کرد. اشک توی چشمهایش بود. «تهیونگ... من تو رو بزرگ کردم...»
«بزرگم کردی که اسلحه به دست بگیرم. نه که آدم باشم. جونگ کوک بزرگم کرد. نه تو.»
صدای آمبولانس. صدای پلیس. بازرس لی وارد شد. سون-هی را گرفت. برد.
تهیونگ و جونگ کوک ماندند. توی انبار. همان جایی که سه سال پیش، یک شب بارانی، همه چیز شروع شده بود.
جونگ کوک اسلحه را گذاشت زمین. رفت سمت تهیونگ. بغلش کرد. محکم.
«تموم شد؟»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «تموم شد.»
از انبار بیرون آمدند. باران میبارید. مثل همان شب. اما این بار سرد نبود. گرم بود. مثل بودن. مثل ماندن. مثل ناپلئونی که بالاخره پیدایش کردند. گم شده بود. حالا نه.
پارت ۴۲
سه روز بعد، تهیونگ نقشه کشید.
نه روی کاغذ. توی ذهنش. ساعتها نشسته بود توی اتاقش. به دیوار نگاه کرده بود. سئول چند بار آمده بود در بزند. برفی پارس کرده بود. جونگ کوک گفته بود «بذار تنها باشه». تهیونگ داشت فکر میکرد. نه به انتقام. به پایان.
صبح روز چهارم، از اتاق بیرون آمد. رفته بود پیش هیونگ-سو. چند تا دستور داده بود. چند تا نامه. چند تا تماس. جونگ کوک میدیدش از دور. صورتش سرد بود. اما نه سردی که میترساند. سردی که میگفت «دیگه بس است».
شب شد. سئول خوابید. برفی کنارش. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. هوا سرد بود. نفسهاشان بخار میکرد.
«تهیونگ.»
«ها جون دلم؟»
«برنامهات چیه؟»
تهیونگ به آسمان نگاه کرد. «فردا میرم پیش سون-هی.»
جونگ کوک دستش را ول کرد. «تنها؟»
«نه. با تو.»
جونگ کوک نگاه کرد. «چرا منو میبری؟»
«چون تو قویتری. همیشه بودی. فقط نمیدونستی.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «کجاست؟»
«همون انبار شماره سه. همیشه اونجا بوده. فقط من نمیخواستم ببینم.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «چرا حالا؟»
تهیونگ برگشت. توی چشمهای جونگ کوک نگاه کرد. عمیق. طوری که جونگ کوک یادش رفت نفس بکشد.
«چون دیگه نمیتونم بترسم. برای تو. برای سئول. برای برفی. برای مادرم. دیگه نمیتونم.»
جونگ کوک اشک توی چشمهایش بود. «نمیترسی؟»
تهیونگ دستش را گذاشت روی گونه جونگ کوک. «با تو نه. هیچوقت.»
صبح شد. سئول را بردند پیش می-سوک. سون-اوک هم آنجا بود. برفی هم ماند. سئول پرسید بابا کجا میری؟ تهیونگ گفت یه کار دارم عزیزم. برمیگردم. سئول گفت قول میدی؟ تهیونگ گفت قول.
رفتند. ماشین. جاده. سکوت. دست تهیونگ روی دست جونگ کوک. گرم. محکم.
رسیدند به انبار شماره سه. همان جایی که سه سال پیش، جونگ کوک را برای اولین بار آورده بودند. همان جایی که همه چیز شروع شده بود. همان جایی که قرار بود همه چیز تمام شود.
در باز بود. داخل تاریک. بوی نم. بوی زنگ. بوی انتها.
تهیونگ وارد شد. جونگ کوک پشت سرش.
چراغها روشن شد. سون-هی روی صندلی نشسته بود. لباس سفید پوشیده بود. موهایش را باز کرده بود. آرایش کرده بود. انگار که به مهمونی رفته باشد. نه به جنگ آخر.
«تهیونگ جان. جونگ کوک جان. خوش آمدید. منتظرتون بودم.»
تهیونگ جلو رفت. ایستاد مقابلش. «بسه سون-هی.»
سون-هی خندید. «بسه؟ چی بسه؟ بازی که تازه شروع شده.»
«تموم شده. از الان. تو یا میری یا میمونی. ولی دیگه بازی نیست.»
سون-هی از جا بلند شد. آرام. مثل مار. دور تهیونگ چرخید. «میدونی من چی میخواستم؟»
تهیونگ نگاه نکرد. «میدونم. انتقام.»
«نه. خانواده. من هیچوقت ندارم. شما دارید. بچه دارید. سگ دارید. خونه دارید. من هیچی. به خاطر همین شما رو میخوام نابود کنم. اگه من ندارم، هیچکس نداشته باشه.»
تهیونگ برگشت. نگاهش کرد. «دلم برات سوخت. قبلاً. دیگه نه.»
سون-هی خندید. خنده بلند. دیوانهوار. دستش را برد توی کیفش. اسلحه درآورد.
صدای شلیک نیامد.
جونگ کوک جلو زد. اسلحه دستش بود. تیر خورده بود به دست سون-هی. اسلحه افتاد زمین. سون-هی فریاد زد. به زانو نشست.
تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. «کی یادت داد؟»
جونگ کوک اسلحه را پایین آورد. «تو. اون روز که رفتم پیش پدرت. دیدم چطور شلیک میکنی. یاد گرفتم.»
تهیونگ لبخند زد. رفت سمت سون-هی. خم شد. دستش را گرفت. بلندش کرد. «پلیس توی راهه. مادرت رو بیست و دو سال زندانی کردی. پدرمو کمک کردی. به من سم دادی. به جونگ کوک شلیک کردی. دیگه تمومه.»
سون-هی نگاه کرد. اشک توی چشمهایش بود. «تهیونگ... من تو رو بزرگ کردم...»
«بزرگم کردی که اسلحه به دست بگیرم. نه که آدم باشم. جونگ کوک بزرگم کرد. نه تو.»
صدای آمبولانس. صدای پلیس. بازرس لی وارد شد. سون-هی را گرفت. برد.
تهیونگ و جونگ کوک ماندند. توی انبار. همان جایی که سه سال پیش، یک شب بارانی، همه چیز شروع شده بود.
جونگ کوک اسلحه را گذاشت زمین. رفت سمت تهیونگ. بغلش کرد. محکم.
«تموم شد؟»
تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «تموم شد.»
از انبار بیرون آمدند. باران میبارید. مثل همان شب. اما این بار سرد نبود. گرم بود. مثل بودن. مثل ماندن. مثل ناپلئونی که بالاخره پیدایش کردند. گم شده بود. حالا نه.
- ۱۳۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط