{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک
حال حبسیه نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و بی بسمل و چاقوئی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازی ست به اندازه ی آغوش خدا
عشق آن گونه که می دانم و می دانی نیست ...
دیدگاه ها (۲)

آغوش تو چقدر می آید به قامتمدر آن به قدر پیرهن خویش راحتممی ...

تب کرده ام پیراهنم ویروس داردگلبته هایش داغ نامحسوس دارد من ...

می خرامند روی دشت تنت دستهایم - دو گله ی آهــو -آهوان خسته ا...

ﭼــــــــــﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺗﻠــــــــﺦ ﻧﻨـــــــــﻮﺵ،ﮐﺎﻓﯽ ﺳــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط