{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمعه ها شعر من انگار تو را می خواند

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند
قلم و کاغذ و خودکار تو را می خواند

چشم، با اینکه شده خیره به راهت اما
پلک، تا می زند هر بار تو را می خواند

جمعه ها حس عجیبی ست میان من و دل
دل آواره به تکرار تو را می خواند

هر زمان رفت دلم در پی زیبایی و زَر
چشم چون می کند انکار تو را می خواند

هر زمان از غم تو تکیه به دیوار زدم
باز دیدم در و دیوار تو را می خواند

باز هم جمعه و صد حرف به دل مانده و من
شعر با حالت اقرار تو را می خواند

#محمدجوادشاه_بنده
دیدگاه ها (۵)

مثل گیسویے ڪہ باد آن را پریشان می‌ڪندهر دلے را روزگارے عشق و...

تا لب من خاک‌بوس کوی توستهردم از لب بوی جان می‌آیدمگر قدم بر...

تمامِ دین و دنیایم، فدای دردِ سرهایتچه دردی میکشم وقتی، که د...

خواب دیدم ما را بریدند... و به کارخانه چوب بری بردند... آن ...

💏👓 ℒ♡ⓥℯॐ♥♜♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ باور ✿ باور نمی کند دل من...

ممنون میشم وقت بذارید و بخونیدش ^^ ౨ৎفضای موزه ی قدیمی را از...

پارت نهم -رقص با توطئه-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط