عشقی دوباره
عشقی دوباره
p⁵
"ویو ا.ت"
نشسته بودم روی تخت و گوشی رو دستم گرفته بودم
ده دقیقه بود به صفحه شمارهگیر خیره شده بودم و جرات نمیکردم بزنم
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد...انگار نه انگار که قراره با یه پسر حرف بزنم...انگار قراره برم امتحان نهایی بدم
نفس عمیقی کشیدم...یکی دیگه...سومی
شمارش رو گرفتم که برداشت
صداش اومد...همون صدا:
+الو بفرمایید
_م...منم ا.ت
کلمات به زحمت از گلوم بیرون اومدن...انگار یه چیزی توی گلویم گیر کرده بود:
+عه تویی؟خوبی چی شد جوابت که گفتم بهم بدی نگاه کن رک باش بگو ناراحت...
انقدر سریع حرف میزد که نفسش بند میآمد
انگار خودش هم استرس داشت
_یه نفس بگیر بعدا حرف بزن(خنده)
+(نفس گرفتن)
شنیدم که یه نفس عمیق کشید...آرومتر شد.
_آدرس خونت کجاس
+چی؟
_آدرس خونه
چند ثانیه سکوت کرد. انگار باورش نمیشد.
+آها الان میفرستم
_باشه خداحافظ
و سریع قطع کردم.
گوشی رو گذاشتم کنار و دستم رو گذاشتم روی قلبم. داشت میزد. تند تند. انگار میخواست از قفسه سینهم بپره بیرون.
درو باز کردم که افتادم رو زمین و جوون هم افتاد روم.
_هویییی وحشی از روم پاشو
جوون سریع پاشد و لباسش رو تکون داد. راستش نمیتونست توی چشمام نگاه کنه
_فالگوش وایسا بودی
÷ها نه نه
دستم رو گذاشتم روی کمرم و نگاهش کردم:
_پس پشت در چیکار میکردی هوم؟
جوون دستش رو برد پشت گردنش. همون کار همیشگی که وقتی خجالت میکشید انجام میداد:
÷خب آره فالگوش وایساده بودم(دستش رو میبره پشت گردنش)
_خیلی فضولییییی(خنده)
خندیدم و زدم به شونهاش. جوونم زد زیر خنده:
÷تو هممممم(خنده)
خندهمون که گرفت، یه کم نشست. ولی بعد جوون جدی شد. نگاهش عوض شد. انگار یه چیزی توی دلش بود که باید میگفت.
÷امیدوارم مثل بقیه بهت ضربه نخوره
سکوت کردم.
حرفش خورد توی استخونم. راست میگفت. میترسیدم. از ته دل میترسیدم. ولی دوباره دارم دلم رو به روی بقیه باز میکنم. دارم دوباره ریسک میکنم.
جوون اومد سمتم و دستام رو گرفت. دستاش گرم بود. نرم. مثل همیشه.
÷ولی بدون... رفاقت ما هیچ وقت تاریخ مصرف مثل بقیه نداره! هر کی ولت کنه من ولت نمیکنم. هرکی بره، من بازم پیشت
میمونم(لبخند)
_...مرسی(لبخند)
جوون منو بغل کرد. محکم. جوری که انگار میخواست همه ترسهای منو از تنم بیرون بکشه. منم بغلش کردم.
"ویو ۲ ساعت بعد"
ایستاده بودم جلوی یه آپارتمان بلند. طبقه ۱۶ شماره ۳...ایستاده بودم جلوی در و دستام عرق کرده بود.
آیفون رو زدم.
صدای بوق اومد. بعد همون صدا:
+بفرمایید؟
_منم. ا.ت.
سکوت چند ثانیهای. بعد در باز شد.
درو باز کرد که رفتم تو.
لابی بزرگ بود. تمیز. یه آینه بزرگ کنار دیوار. آسانسور روبروم. رفتم سمتش و دکمه رو زدم.
داشتم میرفتم که دیدم آسانسور اومد پایین. در باز شد.
آره خودش بود.
همون پسر. همون چشمها. همون لبخند. با دیدنم یه لبخند روی لبش اومد. اون لبخندی که دلم رو میلرزوند.
+بیا
رفتم داخل آسانسور. نزدیکش ایستادم. بوی عطرش میاومد. یه بوی خوب. آشنا. دکمه ۱۶ رو زد. آسانسور شروع کرد به حرکت.
توی راه هیچکدوم حرف نزدیم. فقط سکوت. ولی سکوت خوبی بود. راحت بودم. انگار هزار تا حرف توی دلم بود ولی نیازی به گفتن نبود.
بالاخره رسیدیم. در آسانسور باز شد. راه افتاد سمت یه در. منم دنبالش. در رو باز کرد و کنار ایستاد تا برم تو.
رفتم داخل.
خونهاش تمش مشکی بود. همه چی مشکی. مبل مشکی. دیوار طوسی تیره. پردههای مشکی. یه حس عجیبی داشت. هم سرد بود هم گرم. هم عجیب بود هم آشنا.
راهنماییم کرد که روی مبل نشستم. نشستم. مبل نرم بود. کوک رفت سمت آشپزخونه:
+چی میخوری؟
_هیچی فقط میخوام باهات صحبت کنم
کوک نگاهم کرد. انگار داشت میخوند توی چشمام. ولی من پاشدم. بلند شدم و رفتم سمتش داخل آشپزخونه.
به کابینت تکیه دادم که دیدم داره قهوه درست میکنه. دستاش تند تند کار میکرد. انگار میخواست خودش رو مشغول کنه.
_لازم نیست
+باش
قهوه رو گذاشت کنار. اومد پیشم. دستاش رو دو طرف کابینت گذاشت طوری که من بین دو تا دستاش بودم. انقدر نزدیک که نفسای گرمش به صورتم میخورد:
+خب؟
_خب؟
+خب بگو دیگه(خنده)
خندید. منم لبخند زدم.
_نمیدونم یه دلم میگه بگم آره یه دلم میگه بگم...نمیدونم
نگاهم کرد. نگاهش عمیق بود. انگار داشت میدید توی روحم.
+...
_م...من زیاد ضر...
+میدونم زیاد ضربه خوردی... ولی بدون من بهت ضربه نمیزنم
چشمانش رو دوخته بود توی چشمام. جوری که نمیتونستم دروغ بشنوم. صاف و ساده حرف میزد.
+الان آره یا نه؟
p⁵
"ویو ا.ت"
نشسته بودم روی تخت و گوشی رو دستم گرفته بودم
ده دقیقه بود به صفحه شمارهگیر خیره شده بودم و جرات نمیکردم بزنم
قلبم داشت از سینهم بیرون میزد...انگار نه انگار که قراره با یه پسر حرف بزنم...انگار قراره برم امتحان نهایی بدم
نفس عمیقی کشیدم...یکی دیگه...سومی
شمارش رو گرفتم که برداشت
صداش اومد...همون صدا:
+الو بفرمایید
_م...منم ا.ت
کلمات به زحمت از گلوم بیرون اومدن...انگار یه چیزی توی گلویم گیر کرده بود:
+عه تویی؟خوبی چی شد جوابت که گفتم بهم بدی نگاه کن رک باش بگو ناراحت...
انقدر سریع حرف میزد که نفسش بند میآمد
انگار خودش هم استرس داشت
_یه نفس بگیر بعدا حرف بزن(خنده)
+(نفس گرفتن)
شنیدم که یه نفس عمیق کشید...آرومتر شد.
_آدرس خونت کجاس
+چی؟
_آدرس خونه
چند ثانیه سکوت کرد. انگار باورش نمیشد.
+آها الان میفرستم
_باشه خداحافظ
و سریع قطع کردم.
گوشی رو گذاشتم کنار و دستم رو گذاشتم روی قلبم. داشت میزد. تند تند. انگار میخواست از قفسه سینهم بپره بیرون.
درو باز کردم که افتادم رو زمین و جوون هم افتاد روم.
_هویییی وحشی از روم پاشو
جوون سریع پاشد و لباسش رو تکون داد. راستش نمیتونست توی چشمام نگاه کنه
_فالگوش وایسا بودی
÷ها نه نه
دستم رو گذاشتم روی کمرم و نگاهش کردم:
_پس پشت در چیکار میکردی هوم؟
جوون دستش رو برد پشت گردنش. همون کار همیشگی که وقتی خجالت میکشید انجام میداد:
÷خب آره فالگوش وایساده بودم(دستش رو میبره پشت گردنش)
_خیلی فضولییییی(خنده)
خندیدم و زدم به شونهاش. جوونم زد زیر خنده:
÷تو هممممم(خنده)
خندهمون که گرفت، یه کم نشست. ولی بعد جوون جدی شد. نگاهش عوض شد. انگار یه چیزی توی دلش بود که باید میگفت.
÷امیدوارم مثل بقیه بهت ضربه نخوره
سکوت کردم.
حرفش خورد توی استخونم. راست میگفت. میترسیدم. از ته دل میترسیدم. ولی دوباره دارم دلم رو به روی بقیه باز میکنم. دارم دوباره ریسک میکنم.
جوون اومد سمتم و دستام رو گرفت. دستاش گرم بود. نرم. مثل همیشه.
÷ولی بدون... رفاقت ما هیچ وقت تاریخ مصرف مثل بقیه نداره! هر کی ولت کنه من ولت نمیکنم. هرکی بره، من بازم پیشت
میمونم(لبخند)
_...مرسی(لبخند)
جوون منو بغل کرد. محکم. جوری که انگار میخواست همه ترسهای منو از تنم بیرون بکشه. منم بغلش کردم.
"ویو ۲ ساعت بعد"
ایستاده بودم جلوی یه آپارتمان بلند. طبقه ۱۶ شماره ۳...ایستاده بودم جلوی در و دستام عرق کرده بود.
آیفون رو زدم.
صدای بوق اومد. بعد همون صدا:
+بفرمایید؟
_منم. ا.ت.
سکوت چند ثانیهای. بعد در باز شد.
درو باز کرد که رفتم تو.
لابی بزرگ بود. تمیز. یه آینه بزرگ کنار دیوار. آسانسور روبروم. رفتم سمتش و دکمه رو زدم.
داشتم میرفتم که دیدم آسانسور اومد پایین. در باز شد.
آره خودش بود.
همون پسر. همون چشمها. همون لبخند. با دیدنم یه لبخند روی لبش اومد. اون لبخندی که دلم رو میلرزوند.
+بیا
رفتم داخل آسانسور. نزدیکش ایستادم. بوی عطرش میاومد. یه بوی خوب. آشنا. دکمه ۱۶ رو زد. آسانسور شروع کرد به حرکت.
توی راه هیچکدوم حرف نزدیم. فقط سکوت. ولی سکوت خوبی بود. راحت بودم. انگار هزار تا حرف توی دلم بود ولی نیازی به گفتن نبود.
بالاخره رسیدیم. در آسانسور باز شد. راه افتاد سمت یه در. منم دنبالش. در رو باز کرد و کنار ایستاد تا برم تو.
رفتم داخل.
خونهاش تمش مشکی بود. همه چی مشکی. مبل مشکی. دیوار طوسی تیره. پردههای مشکی. یه حس عجیبی داشت. هم سرد بود هم گرم. هم عجیب بود هم آشنا.
راهنماییم کرد که روی مبل نشستم. نشستم. مبل نرم بود. کوک رفت سمت آشپزخونه:
+چی میخوری؟
_هیچی فقط میخوام باهات صحبت کنم
کوک نگاهم کرد. انگار داشت میخوند توی چشمام. ولی من پاشدم. بلند شدم و رفتم سمتش داخل آشپزخونه.
به کابینت تکیه دادم که دیدم داره قهوه درست میکنه. دستاش تند تند کار میکرد. انگار میخواست خودش رو مشغول کنه.
_لازم نیست
+باش
قهوه رو گذاشت کنار. اومد پیشم. دستاش رو دو طرف کابینت گذاشت طوری که من بین دو تا دستاش بودم. انقدر نزدیک که نفسای گرمش به صورتم میخورد:
+خب؟
_خب؟
+خب بگو دیگه(خنده)
خندید. منم لبخند زدم.
_نمیدونم یه دلم میگه بگم آره یه دلم میگه بگم...نمیدونم
نگاهم کرد. نگاهش عمیق بود. انگار داشت میدید توی روحم.
+...
_م...من زیاد ضر...
+میدونم زیاد ضربه خوردی... ولی بدون من بهت ضربه نمیزنم
چشمانش رو دوخته بود توی چشمام. جوری که نمیتونستم دروغ بشنوم. صاف و ساده حرف میزد.
+الان آره یا نه؟
- ۶.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط