{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....

𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟓

_ته، مامان بسه لطفا با بابا دعوا نکن
بابا بسه، دیگه مامانو نزنن

_بابا ته : برو اونطرف بهت گفتم

تهیونگی مه میره یه گوشه میشینه و بلند بلند گریه میکنه و کسی هم نیس که اون رو توی بغلش آروم کنه

بعد از چند ساعت

_مامانی، دیگه با بابا دعوا نمیکنی
مامان ته:. . . . .
ته؛ مامانیییی
مامان ته : بسه دیگه بچه، برو گمشو بمیر، دیونم کردیییین، تو و اون بابای احمقت

ته رو هل میده
ته به سمت بابا میره و با چشمای گریونش میگه،
ته؛ باباااا، تورو خدا بگو دیکه مامانو نمیزنی
بابا ته،: برو تهیونگ لطفا
ته؛ باباااااااا
بابا ته: برو گورتو گم کننن(عربده)
ته ؛ بابااااااا (با همون چشما و گریون)
پدر ته دستشو خشمگین میاره بالا که ته رو بزنه که یک دفته، همه ی اون حس درد از ته دور میشه، یه حس خیلی خوب و امنیت آرامش به ته دست میده، انگار تو بغل یه نفر خوابیده

صبح

ته یه تکون میخوره ویواش چشماش رو بز میکنه، چشمی می چرخونه
اینجا کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟
دیروز..... من. تو پیاده رو بودم
چرا. العان. اینجام
که یهو یادش میوفته تواون حس حالت تروما و خفه گی به یه مرد خود و افتادو لحظه آخر صورت تار اون مرد رو به یاد آورد

نور خورشید از سمت چنجره روی ی صورت بی نقص افتاده بود، ته بیشتر که توجه کرد، دید همون پسر دیروزی هست، دستش تو دسته م. منه؟!!!!!

_جئون
سنگینی یه نگاهی رو روی خودم حس کردمو چشمام رو باز کردم، انگار بیدار شده بود،!
چشمام رفت سمتی که دیدم بهم خیره شده، ولی نور نمیزاشت ببینم چشماش بازه یانه،
خودمو جا به جا کردم که با چشمای غمگین و جذابش که منو محو خودش کرد مواجه شدم

یه لحضه موندم، اصلا نفهمیدم چطوری غرق نگاهش شدمو ،
بعداز چند ثانیه گفتم
_جئون : خوب خوابیدی ته؟!
ته تعجب زده گفت: شما منو میشناسید؟!!
_جئون: دیروز رو یادت میاد؟!
_ته: عاااام بله من معزرت میخوام من
جئون حرفشو قط کرد: خب، بهتره بلند شی و اینجا صبحونت رو بخوری،
ته: عااام، ولیی.
جئون دستش رو آروم از دست ته جدا کرد و آروم به سمت در رفت

ته وقتی دسته جئون ازش جدا شد، یه حسی، انگار یه تیکه که وجودش رو که کامل کرده بود دوباره ازش جدا شده گرفت

متعجب از جاش بلند شد و روی تخت نشست
چند ثانیه فکر کرد، بعد کلی خجالت کشید،
پاشد تند تند تخت رو مرتب کرد و . . . ـ
دیدگاه ها (۳۵)

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟔مرتب کرد و به سمت در رفت، با ع...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟕وقتی وارد میشه مادرش پشت سرش ر...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟒_حتما خودشه، حالا چیکار کنم، ف...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟑از اونطرف جونگکوک •بعد از رفتن...

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط