{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اینکه از کافه بیرون اومدن، هوا یه کم خنک‌تر شده بو

بعد از اینکه از کافه بیرون اومدن، هوا یه کم خنک‌تر شده بود. نسیم آرومی موهای سوآ رو روی پیشونیش می‌نشوند.
سوهو داشت با قدم‌های آهسته کنارش راه می‌رفت، با اون لبخند محوی که تازه بعد از مدت‌ها دوباره روی صورتش دیده می‌شد.

سوآ یه‌دفعه ایستاد.

– یه دقیقه وایسا...

سوهو گیج نگاهش کرد.
– چی شده؟

سوآ لبخند زد و گفت:
– اون مغازه رو ببین... مغازه لوازم‌التحریریه. می‌خوام یه چیزی بخرم.

– الان؟

– آره، الان! یه‌جور احساس خوبی دارم. دلم می‌خواد امشب شروع جدیدی باشه.

و بدون اینکه منتظر واکنشی از سوهو بمونه، وارد مغازه شد.
زیر نور مهتابی‌های سفید مغازه، قفسه‌ها پر بودن از دفتر و خودکار و مداد رنگی‌های رنگارنگ.
انگار یه دنیای دیگه بود... یه دنیای آروم و شاد.

سوآ بین قفسه‌ها قدم زد، انگشتاش روی جلد دفترها می‌کشید.
– می‌خوام یه دفتر جدید داشته باشم... فقط برای خودم. نه برای درس، نه برای هیچ‌کس دیگه. فقط برای خودم.

بالاخره چشمش به یه دفتر افتاد: جلد مخملی بنفش با طرح ستاره‌های نقره‌ای و قفل کوچیک کناری.

– اینو می‌خوام...

با لبخند اومد سمت صندوق، دفتر رو گرفت توی بغلش، درست مثل یه چیز باارزش.
سوهو بدون حرف فقط نگاهش می‌کرد.
انگار اولین بار بود که کسی رو می‌دید که با یه دفتر انقدر خوشحال می‌شه.

سوآ بعد از پرداخت، دفتر رو محکم بغل کرد و با ذوق گفت:
– این می‌تونه دفتر رازهای من باشه. شاید اولین چیزی که توش بنویسم این باشه که... بالاخره یه دوست دارم.

سوهو لبخند زد.
– و اون دوست... خیلی خوش‌شانسه.

سوآ گفت:
– هه... حالا برو، اگه خواستی رازهای خودتو هم توش بنویس. ولی فقط صفحه‌های زوج!

و هر دو خندیدن، هم‌زمان با صدای زنگ در مغازه که پشت سرشون بسته شد.
دیدگاه ها (۰)

دو ماه گذشت.نه با سرعت… بلکه با آرامشی عجیب که برای سوآ تازگ...

مثل همیشه بود… با اون چراغ حیاط کوچیکی که لرزون روشن می‌موند...

سوآ دست‌هاش رو توی جیب مانتوش فرو کرده بود و سرش رو پایین ان...

هوا خنک بود. صدای خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌هاشون می‌پیچید. هنوز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط