دو ماه گذشت.
دو ماه گذشت.
نه با سرعت… بلکه با آرامشی عجیب که برای سوآ تازگی داشت.
صبحها با حس بهتری از خواب بیدار میشد، و شبها با لبخندهای نصفهنیمهای که خودش هم نمیفهمید از کجا میان، دفتر بنفش قفلدارش رو باز میکرد و چند خط مینوشت.
دوستی با سوهو، برخلاف تصور اولش، چیز پیچیدهای نبود.
نه از اون مدل دوستیهایی که پر از توقع و رقابت باشه.
یه دوستی آروم، معمولی… ولی واقعی.
گاهی بعد از مدرسه با هم قدم میزدن، گاهی فقط از پنجرهی کلاس به هم نگاه میکردن و سر تکون میدادن.
و گاهی هم یه برگهی کوچیک با یه شکل خندهدار یا یه جملهی بیمعنی رد و بدل میکردن و تا شب بهش میخندیدن.
و حالا… امشب، یه شب خاص بود.
شوگا جلوی آینهی قدی ایستاده بود و آخرین دکمهی پیراهن مشکیش رو میبست. نگاهی گذرا به خودش انداخت و بعد به ساعت روی دیوار.
– سوآ! آمادهای؟
از اتاق، صدای جوابش اومد:
– آره! فقط بند کفشم مونده.
چند دقیقه بعد، سوآ از اتاق بیرون اومد.
یه پیراهن ساده و شیک پوشیده بود، موهاشو یه کم جمع کرده بود و لبهاش یه ذره رنگ گرفته بودن.
یه جور ظاهر متین و مرتب… همونطوری که دلش میخواست دیده بشه.
شوگا با دیدنش لبخند زد.
نه اون لبخند گرمی که مال پدرای مهربونه، ولی یه لبخند کوچیک که نشون میداد راضیه.
– خوب شدی.
سوآ گفت:
– نپرسیدی کجا داریم میریم.
– میدونم. خونهی کوک.
سوآ لبخند زد و با صدای آروم گفت:ارههه
شوگا چیزی نگفت. فقط در خونه رو باز کرد و ایستاد کنار تا سوآ ازش رد بشه.
و اون دو نفر، که حالا با گذشت زمان، یه رابطهی نصفهنیمهی پدر و دختری ساخته بودن، از خونه بیرون رفتن…
به سمت یه شب که شاید اتفاقی متفاوت در انتظارشون
نه با سرعت… بلکه با آرامشی عجیب که برای سوآ تازگی داشت.
صبحها با حس بهتری از خواب بیدار میشد، و شبها با لبخندهای نصفهنیمهای که خودش هم نمیفهمید از کجا میان، دفتر بنفش قفلدارش رو باز میکرد و چند خط مینوشت.
دوستی با سوهو، برخلاف تصور اولش، چیز پیچیدهای نبود.
نه از اون مدل دوستیهایی که پر از توقع و رقابت باشه.
یه دوستی آروم، معمولی… ولی واقعی.
گاهی بعد از مدرسه با هم قدم میزدن، گاهی فقط از پنجرهی کلاس به هم نگاه میکردن و سر تکون میدادن.
و گاهی هم یه برگهی کوچیک با یه شکل خندهدار یا یه جملهی بیمعنی رد و بدل میکردن و تا شب بهش میخندیدن.
و حالا… امشب، یه شب خاص بود.
شوگا جلوی آینهی قدی ایستاده بود و آخرین دکمهی پیراهن مشکیش رو میبست. نگاهی گذرا به خودش انداخت و بعد به ساعت روی دیوار.
– سوآ! آمادهای؟
از اتاق، صدای جوابش اومد:
– آره! فقط بند کفشم مونده.
چند دقیقه بعد، سوآ از اتاق بیرون اومد.
یه پیراهن ساده و شیک پوشیده بود، موهاشو یه کم جمع کرده بود و لبهاش یه ذره رنگ گرفته بودن.
یه جور ظاهر متین و مرتب… همونطوری که دلش میخواست دیده بشه.
شوگا با دیدنش لبخند زد.
نه اون لبخند گرمی که مال پدرای مهربونه، ولی یه لبخند کوچیک که نشون میداد راضیه.
– خوب شدی.
سوآ گفت:
– نپرسیدی کجا داریم میریم.
– میدونم. خونهی کوک.
سوآ لبخند زد و با صدای آروم گفت:ارههه
شوگا چیزی نگفت. فقط در خونه رو باز کرد و ایستاد کنار تا سوآ ازش رد بشه.
و اون دو نفر، که حالا با گذشت زمان، یه رابطهی نصفهنیمهی پدر و دختری ساخته بودن، از خونه بیرون رفتن…
به سمت یه شب که شاید اتفاقی متفاوت در انتظارشون
- ۱۹.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط