مثل همیشه بود… با اون چراغ حیاط کوچیکی که لرزون روشن میم
مثل همیشه بود… با اون چراغ حیاط کوچیکی که لرزون روشن میموند و بوی عجیبی از گلهای باغچهی کنار در میاومد.
شوگا پیاده شد و در رو برای سوآ باز کرد.
سوآ که هنوز دستش روی بند کیفش بود، آهسته گفت:
– مطمئنی که منتظرمون هستن؟
شوگا فقط سر تکون داد.
– بله. بیا بریم.
وقتی به در رسیدن، در نیمهباز بود.
سوآ نگاهی به شوگا انداخت، بعد خودش جلو رفت، دو ضربهی آروم به در زد:
تق تق...
صداش توی سکوت کوچه پیچید.
و بعد... همزمان با باز شدن کامل در، صدای بلند و پر از انرژیای به گوشش رسید:
– تولدت مبارک، سوآ! 🎉🎂
سوآ یکدفعه ایستاد.
چشمهاش گرد شد.
روبهروش، وسط خونهی گرم و نورانی، کوک با یه کلاه بامزهی تولد روی سرش لبخند میزد.
سوهو هم کنار میز پر از خوراکی و بادکنکهای رنگی ایستاده بود.
و شوگا... کمی عقبتر، دست بهسینه، با اون نگاه همیشه جدی، ولی حالا با لبخندی خیلی خیلی کوچک که توی عمقش چیزی شبیه به آرامش دیده میشد.
سوآ حتی نمیتونست حرف بزنه.
فقط چشمهاش دوید روی میز کیک، بادکنکها، کادوهایی که با روبان بسته شده بودن...
و بعد، برگشت به شوگا.
– من...
یه قدم عقب رفت.
– من حتی... یادم نبود... امروز...
صداش لرزید.
چشمهاش پر از اشک شد.
شوگا با صدای آروم گفت:
– میدونم.
و بعد، با همون لحن کوتاه و مشخص خودش اضافه کرد:
– ولی ما یادمون بود.
سوآ ایستاد، دستهاش رو جلوی صورتش گرفت و برای چند ثانیه، فقط گریه کرد.
گریهای نه از ناراحتی... از یک جور خوشحالی گنگ، عمیق، و گیجکننده.
برای اولین بار، یه تولد داشت.
یه خونهی گرم.
آدمهایی که براش جشن گرفتن.
کوک جلو اومد، یه دستمال بهش داد و گفت:
– گریه قشنگ نیست وقتی کلی کیک منتظرته!
و خندهی همه، سکوت رو شکست.
شوگا پیاده شد و در رو برای سوآ باز کرد.
سوآ که هنوز دستش روی بند کیفش بود، آهسته گفت:
– مطمئنی که منتظرمون هستن؟
شوگا فقط سر تکون داد.
– بله. بیا بریم.
وقتی به در رسیدن، در نیمهباز بود.
سوآ نگاهی به شوگا انداخت، بعد خودش جلو رفت، دو ضربهی آروم به در زد:
تق تق...
صداش توی سکوت کوچه پیچید.
و بعد... همزمان با باز شدن کامل در، صدای بلند و پر از انرژیای به گوشش رسید:
– تولدت مبارک، سوآ! 🎉🎂
سوآ یکدفعه ایستاد.
چشمهاش گرد شد.
روبهروش، وسط خونهی گرم و نورانی، کوک با یه کلاه بامزهی تولد روی سرش لبخند میزد.
سوهو هم کنار میز پر از خوراکی و بادکنکهای رنگی ایستاده بود.
و شوگا... کمی عقبتر، دست بهسینه، با اون نگاه همیشه جدی، ولی حالا با لبخندی خیلی خیلی کوچک که توی عمقش چیزی شبیه به آرامش دیده میشد.
سوآ حتی نمیتونست حرف بزنه.
فقط چشمهاش دوید روی میز کیک، بادکنکها، کادوهایی که با روبان بسته شده بودن...
و بعد، برگشت به شوگا.
– من...
یه قدم عقب رفت.
– من حتی... یادم نبود... امروز...
صداش لرزید.
چشمهاش پر از اشک شد.
شوگا با صدای آروم گفت:
– میدونم.
و بعد، با همون لحن کوتاه و مشخص خودش اضافه کرد:
– ولی ما یادمون بود.
سوآ ایستاد، دستهاش رو جلوی صورتش گرفت و برای چند ثانیه، فقط گریه کرد.
گریهای نه از ناراحتی... از یک جور خوشحالی گنگ، عمیق، و گیجکننده.
برای اولین بار، یه تولد داشت.
یه خونهی گرم.
آدمهایی که براش جشن گرفتن.
کوک جلو اومد، یه دستمال بهش داد و گفت:
– گریه قشنگ نیست وقتی کلی کیک منتظرته!
و خندهی همه، سکوت رو شکست.
- ۱۹.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط