𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖
تو راه کمی حرف زدیم و بهم گفت همه چی خوب پیش میره لازم نیست استرس داشته باشم،
وو جو: بیام دنبالت؟
هه جو: نه باید برم جایی بعد مدرسه خودم میام،
وو جو: حله مراقبت کن،
سری براش تکون دادم و از ماشین پیاده شدم،
اوفففففففففف و بلخره لحظه نهایی!
نفس عمیقی کشیدم.
ماشین وو جو حرکت کرد و کم کم از مدرسه دور شد.
دروازه های مدرسه خیلی بزرگ بود.
و دوتا نگهبان دم درش داشت که هویت بچه ها رو برسی میکردن.
آروم به سمت جلو حرکت کردم.
کارت هویتام و به نگهبان ها نشون دادم و وارد شدم.
حیاط مدرسه به شدت بزرگ بود!
انقدر که گرگ و پرام ریخت!
مدرسه یه استخر مجهز داشت.
یه باشگاه ورزشی خفن.
سالن رقص.
سالن تئاتر.
سالن اجتماعات.
سالن کنفرانس و جلسات.
ولی کلی از این چیز های خفن!
وای باورمنمیشه اینجام!
بلخره!
آروم آروم به جلو قدم برداشتم.
سر بالا شون ها صاف بدون قوز نگاه محکم اعتماد بنفس و بدون ترس،
تبدیل میشیم به دختر مورد علاقه ی مامانم.
به هرحال نباید اولین روز کم بیارم.
نباید!
صدای مامانم تو سرم پیچید : لحظه ای قطره ای ضعف از خودت نشون بدی تو دیگه مردی!
از حیاط گنده عبور کردم و وارد خود مدرسه شدم.
یا حضرت پشم!
دیگه جدی جدی حس میکنم اینجا هاگوارزه!
کلاس ام طبقه ی سومه،
تنها ایرادی که اینجا داره اینکه براش آسانسور نذاشتن!
مرگنه دیگه معرکه میشد!
از پله ها بالا رفتم و وارد سالن طبقه ی سه شدم,
این طبقه کلا برای کلاس یازدهمی ها بود.
من کلاس B افتادم.
واو چقدر بچه هاش خوبن!
اصلا منو به یه ورشون هم حساب نمیکنن مثل مدرسه قبلیم نیست زل بزنن تو تخم چشمام،
به جلو حرکت کردم تا اینکه به ورودی کلاس رسیدم.
کلاس خوب و بزرگی داشتیم.
خواستم وارد بشم که یهوو یه توم بسکتبال خورد تو سرم.
وو جو: آخ...
و بعد صدای جیغ دخترا اومد.
سرم و بلند کردم و دیدم یه پسری داره از دور میاد.
و نیشش تا بنا گوش بازه!
قد بلندی داره، بدنش تقریبا عضله ایه، چشماش قهوه ای و کشیده اش.
موهای قهوه ای تیره داره که تقریبا فره!
وایسا این چرا اینقدر نورانی به نظر میاد؟
دخترای دور ورم داشتن از شدت ذوق میمردند.
پسره رسید بهم و توپ بسکتبال و از جلوی پام برداشت.
تعظیم کوتاهی کرد و گفت: خیلی عذرمیخوام، جاییتون که آسیب ندیده؟ بیاید تا درمانگاه مدرسه همراهتون میکنم،
تعظیم دیگه ای کرد: شرمنده بخدا توپ از دستم در رفت.
نیشش در طول تموم حرف هاش باز بود.
چرا اینجوریه؟
بخدا نیازی به این همه لبخند نیست فهمیدم دندون هات سالمه!
درحالی که چهره ام بی خیال نشون میدادم گفتم:
هه جو: مهم نیست، دفعه ی بعد جلوت و نگاه کن توپ ت نخوره تو سر ملت!
فککنم جزئی از پسرهای جذاب مدرسه اس.
چون دخترا دارن خودشون جر میدن!
دیگه منتظر جواب نموندم و وارد کلاس شدم.
صندلیم ردیف وسط میز دوم بود.
نشستم روش و کتاب دفتر هامو در آوردم.
پسره که انگار مشتاق بود توپ به دست اومد طرف. و گفت: هی راستی تو اون دختره جدیده ایی؟
هه جو: گیرم که باشم،
صدایی از دم در صداش کرد: تکجو! کجایی پسر؟ مربی صدامون میکنه بدو!
اوه پس انگاری اسمش تکجو عه!
تکجو: الان میامممممممممم(تقریبا داد)
روبه من گفت
تکجو: بعدا واسه عذرخواهی برات شیر توت فرنگی میگیرم الان باید برم، مراقب خوشگلی هات باش(چشمک و خنده)
و بعد رفت.
مرتیکه ی بوق!
شیر توت فرنگی بخوره تو سرت!
اتقدر کوری نمیبینی توپت داره کجا میره!
شیر توت فرنگی هم میخواد مهمون کنه میمون!
ایش ایشی کردم و دفترم باز کردم.
دخترا یه جوری بهمنگاه میکردن انگار یه موجود الهیی باهام سلام و علیک کرده،
از این پسر های اینجوری بدممیاد،
انرژی و برون گرایی ازش میبارید!
خدا رحم کنه امیدوارم دیگه نگاهم به نگاهش نخوره،
یکم گذشت که بلخره سالن خلوط شد و همه اومدن نشستن سر جاهاشون.
یه دختر تقریبا کیوت با موهای کوتاه قهوه ای و چشمای گرد اومد نشست کنارم.
یه گیره صورتی زده بود به موهاش،
با یه لبخند درخشان گفت: من کیم سهگیون هستم! از آشنایی باهات خوشوقتم امیدوارم سال خوبی و کنار هم بگذرونیم...
کمی مکث کرد و به اسمم که رو یونی فرمم بود نگاه کرد و ادامه داد: سونگ هه جو!
با یه چهره خنثی جواب دادم.
هه جو: منم همینطور سهگیون،
دختر خوبی به نظر میاد،
خب شاید بتونم به اینکه یه دوست پیدا کنم فکر کنم،
شاید اون قدر ها هم بد نباشه!
سهگیون: هه جو شی! اگه بخوای بعد از این زنگ میتونم کل مدرسه رو بهت نشون بدم! داداشت قبلا اینجا درس میخونده قبل از اینکه بیای آوازت تو کل اینجا پیچیده بود!
بعد با حالت کیوتی ادامه داد:
خوشگلا فعلا اینارو بخونید تا بقیه اش بنویسم حمایت یادتون نره🙆🏽♀️💗
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖
تو راه کمی حرف زدیم و بهم گفت همه چی خوب پیش میره لازم نیست استرس داشته باشم،
وو جو: بیام دنبالت؟
هه جو: نه باید برم جایی بعد مدرسه خودم میام،
وو جو: حله مراقبت کن،
سری براش تکون دادم و از ماشین پیاده شدم،
اوفففففففففف و بلخره لحظه نهایی!
نفس عمیقی کشیدم.
ماشین وو جو حرکت کرد و کم کم از مدرسه دور شد.
دروازه های مدرسه خیلی بزرگ بود.
و دوتا نگهبان دم درش داشت که هویت بچه ها رو برسی میکردن.
آروم به سمت جلو حرکت کردم.
کارت هویتام و به نگهبان ها نشون دادم و وارد شدم.
حیاط مدرسه به شدت بزرگ بود!
انقدر که گرگ و پرام ریخت!
مدرسه یه استخر مجهز داشت.
یه باشگاه ورزشی خفن.
سالن رقص.
سالن تئاتر.
سالن اجتماعات.
سالن کنفرانس و جلسات.
ولی کلی از این چیز های خفن!
وای باورمنمیشه اینجام!
بلخره!
آروم آروم به جلو قدم برداشتم.
سر بالا شون ها صاف بدون قوز نگاه محکم اعتماد بنفس و بدون ترس،
تبدیل میشیم به دختر مورد علاقه ی مامانم.
به هرحال نباید اولین روز کم بیارم.
نباید!
صدای مامانم تو سرم پیچید : لحظه ای قطره ای ضعف از خودت نشون بدی تو دیگه مردی!
از حیاط گنده عبور کردم و وارد خود مدرسه شدم.
یا حضرت پشم!
دیگه جدی جدی حس میکنم اینجا هاگوارزه!
کلاس ام طبقه ی سومه،
تنها ایرادی که اینجا داره اینکه براش آسانسور نذاشتن!
مرگنه دیگه معرکه میشد!
از پله ها بالا رفتم و وارد سالن طبقه ی سه شدم,
این طبقه کلا برای کلاس یازدهمی ها بود.
من کلاس B افتادم.
واو چقدر بچه هاش خوبن!
اصلا منو به یه ورشون هم حساب نمیکنن مثل مدرسه قبلیم نیست زل بزنن تو تخم چشمام،
به جلو حرکت کردم تا اینکه به ورودی کلاس رسیدم.
کلاس خوب و بزرگی داشتیم.
خواستم وارد بشم که یهوو یه توم بسکتبال خورد تو سرم.
وو جو: آخ...
و بعد صدای جیغ دخترا اومد.
سرم و بلند کردم و دیدم یه پسری داره از دور میاد.
و نیشش تا بنا گوش بازه!
قد بلندی داره، بدنش تقریبا عضله ایه، چشماش قهوه ای و کشیده اش.
موهای قهوه ای تیره داره که تقریبا فره!
وایسا این چرا اینقدر نورانی به نظر میاد؟
دخترای دور ورم داشتن از شدت ذوق میمردند.
پسره رسید بهم و توپ بسکتبال و از جلوی پام برداشت.
تعظیم کوتاهی کرد و گفت: خیلی عذرمیخوام، جاییتون که آسیب ندیده؟ بیاید تا درمانگاه مدرسه همراهتون میکنم،
تعظیم دیگه ای کرد: شرمنده بخدا توپ از دستم در رفت.
نیشش در طول تموم حرف هاش باز بود.
چرا اینجوریه؟
بخدا نیازی به این همه لبخند نیست فهمیدم دندون هات سالمه!
درحالی که چهره ام بی خیال نشون میدادم گفتم:
هه جو: مهم نیست، دفعه ی بعد جلوت و نگاه کن توپ ت نخوره تو سر ملت!
فککنم جزئی از پسرهای جذاب مدرسه اس.
چون دخترا دارن خودشون جر میدن!
دیگه منتظر جواب نموندم و وارد کلاس شدم.
صندلیم ردیف وسط میز دوم بود.
نشستم روش و کتاب دفتر هامو در آوردم.
پسره که انگار مشتاق بود توپ به دست اومد طرف. و گفت: هی راستی تو اون دختره جدیده ایی؟
هه جو: گیرم که باشم،
صدایی از دم در صداش کرد: تکجو! کجایی پسر؟ مربی صدامون میکنه بدو!
اوه پس انگاری اسمش تکجو عه!
تکجو: الان میامممممممممم(تقریبا داد)
روبه من گفت
تکجو: بعدا واسه عذرخواهی برات شیر توت فرنگی میگیرم الان باید برم، مراقب خوشگلی هات باش(چشمک و خنده)
و بعد رفت.
مرتیکه ی بوق!
شیر توت فرنگی بخوره تو سرت!
اتقدر کوری نمیبینی توپت داره کجا میره!
شیر توت فرنگی هم میخواد مهمون کنه میمون!
ایش ایشی کردم و دفترم باز کردم.
دخترا یه جوری بهمنگاه میکردن انگار یه موجود الهیی باهام سلام و علیک کرده،
از این پسر های اینجوری بدممیاد،
انرژی و برون گرایی ازش میبارید!
خدا رحم کنه امیدوارم دیگه نگاهم به نگاهش نخوره،
یکم گذشت که بلخره سالن خلوط شد و همه اومدن نشستن سر جاهاشون.
یه دختر تقریبا کیوت با موهای کوتاه قهوه ای و چشمای گرد اومد نشست کنارم.
یه گیره صورتی زده بود به موهاش،
با یه لبخند درخشان گفت: من کیم سهگیون هستم! از آشنایی باهات خوشوقتم امیدوارم سال خوبی و کنار هم بگذرونیم...
کمی مکث کرد و به اسمم که رو یونی فرمم بود نگاه کرد و ادامه داد: سونگ هه جو!
با یه چهره خنثی جواب دادم.
هه جو: منم همینطور سهگیون،
دختر خوبی به نظر میاد،
خب شاید بتونم به اینکه یه دوست پیدا کنم فکر کنم،
شاید اون قدر ها هم بد نباشه!
سهگیون: هه جو شی! اگه بخوای بعد از این زنگ میتونم کل مدرسه رو بهت نشون بدم! داداشت قبلا اینجا درس میخونده قبل از اینکه بیای آوازت تو کل اینجا پیچیده بود!
بعد با حالت کیوتی ادامه داد:
خوشگلا فعلا اینارو بخونید تا بقیه اش بنویسم حمایت یادتون نره🙆🏽♀️💗
- ۲۰۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط