𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗
سهگیون: سونگ هه جو دختر مدیر عامل بزرگ شرکت بوجی!
یکم نزدیک ام شد و گفت
سهگیون: داداشت بی نظیر بود! قبل از فارغالتحصیلی خیلی معروف بود! از همه نظر بی نظیر بود.
هه جو: نظره لطفته ممنون!(خنثی)
ها ها فک کنم عملیات دوست یابی به مشکل برخورد.
این یکی خیلی زیاد حرف میزنه!
خدایا به فریادم برسسسسسسسس،
میخواست دوباره دهن مبارک و باز کنه که معلم ورود زد،
یه آقای لاغر نسبتا کوتاهی با موهای خاکستری و چشمای مشکی،
روی کت نوشته بود: مین جونگ هو دبیر ریاضی،
خب خب دبیر درس مورد علاقه ام!
وسایل های تو دستش و گذاشت روی میز و گفت: لطفا بشینید!
لیست حضور غیاب و باز کرد.
یکم زیر و روش کرد و دوباره گفت:
مین: خب خب روزتون خوش بچه ها، امروز یه دانش آموز جدید داریم، هه جو پاشو بیا خودتو معرفی کن!
آروم از روی میز بلند شدم و به سمت مرکز کلاس رفتم.
درحالی که پشتم به تخته بود گفتم.
هه جو: سونگ هه جو هستم، امیدوارم سال خوبی و کنار هم بگذرونیم.
بقیه تشویق کردن.
مین: منم همینطور میتونی بشی،
و بعد شروع کرد به حضور و غیاب،
بعد از زنگ ریاضی:
وسایل هامو جمع کردم و گذاشتم تو کیف ام،
سهگیون(سه گیون):هه جو جونم! دوست داری این دور و اطراف رو نشونت بدم؟
هه جو: نه قربون دستت برو پیش دوستاتت،
سهگیون:(لبخند به شدت شدید) خب میتونم تو رو باهاشون آشنا کنم! خیلی خوشحال میشن دختر گلی مثل تو رو دوست خودشون بدونن!
یا خود مسیح!
لبخندش اینقدر درخشاله که به خورشید میگه تو نیا من هستم!
ای وای.....
اصلا حوصله ی جمع های دخترونه رو ندارم،
الان چجوری اینو بپیچونم؟
هه جو: والا چه عرض کنم....یه سری کار دارم فک نکنم بتونم با دوست هات آشنا شم،
سهگیون نزدیک تر شد،
سگیهون: فدای سرت خودم باهات میام دوستام بمونن واسه بعدا،
هه جو: تنها میمون هااااااا،
سهگیون: اوخی نگران اونا نباش ۲ نفرن، تنها نیمونن،
هعیییییی،
مثل اینکه بیخیال بشو نیست!
سهگیون: راستی هه جو شی! شنیدم تیر اندازی میکنی!
ای خاک این از کجا میدونه؟
به اسرار مامانم اسب سواری و تیراندازی بلدم،
ولی خب همه اش به اسرار اون نبوده خودمم دوست داشتم یاد گرفتم،
حالا اینا رو بیخال،
این از کجا میدونه؟
گریه کنم؟
هه جو: آره....تو از کجا میدونی؟
سهگیون: شاید خودت ندونی هه جو شی! ولی تو مدرسه خیلی معروفی! چون داداشت اینجا خیلی سر و صدا به ما کرده قبلا همه الان کنجکاون بدونن تو چیکاره ای! تازه اسمت توی تیم تیراندازی مدرسه بود بخاطر همون گفتم،
عجب!
کار مامانه صدرصد،
نیومده داره یه کاری میکنه جا پام محکم بشه،
هعیییییی،
سهگیون چند سانتی از من کوتاه تر بود،
میشه گفت یه سر ازش بلند ترم،
درحالی که دستش و دور بازوم حلقه کرده بود از کلاس خارج شدیم،
یکم اطلاعات جمع کنمممم،
هه جو: راستی سهگیون میگم اون یارو که توپش خورد تو سرم کیه؟
تکجو:لازم نیست از اون بپرسی خودم هستم!
مثل یه تیکه از نور های خورشید از سالن روبه رویی نازل شد!
بچه های مدرسه راهش و باز کردن تا به ما برسه،
نیشش تا بنا گوش باز بود و دستاش تو جیبش بودن،
ذوق سگی ملت شروع شد!
ای بابا ای بابا،
زیر لب گفتم: ای توف به ایم شانس!
رسید بهمون،
سهگیون با حالت کیوتی زل زده بود بهش،
کلا بچه کیوتیه سهگیون،
یه شیر توت فرنگی گذاشت کف دستم،
تکجو: بازم شرمنده راجب قضیه صبح...توپ از دستم در رفت!
چپ چپ نگاهش کردم،
شیر توت فرنگی و پرت کردم سمتش که رو هوا قاپید،
هه جو: اول حواست به کنترل دست هات باشه، بعدا تلاش کن با شیر توت فرنگی مخ دخترا رو بزنی!
و بعد با سهگیون از کنارش رد شدیم،
شون هامون خورد به هم ولی توجهی نکردم،
ایش ایش،
پشمای ملت از این رفتارم ریخته بود،
از اون مدل دخترا نبودم که تحت تاثیر این جور چیزا قرار بگیرم،
سهگیون: یا خود خدا! هه جو یارو تو مدرسه حکم مسیح و داره اینقدر معروفه! به کتفت گرفتیش،
پوزخندی زدم،
هه جو: اگه اون مسیحه پس منم شیطانم!
سهگیون:هعیییییییی قرار موی دماغت بشه، از یکی خوشش بیاد ول نمیکنه،
هه جو: بیخیال، بزار بوی دماغ بشه، بعدا به خدمتش میرسم،
سهگیون: از شیر توت خوشت نمیاد؟
هه نو: نوچ،
سهگیون: خب نوشیدنی مورد علاقه ات چیه؟ خودم به شخصه عاشق شیر توت فرنگی ام!
هه جو: من؟ راستش شکلات داغ و دوست دارم،
همونی که مامان خانم بدش میاد بخورم،
ولی در هر صورت من میخورم زیاد مهم نیست،
سهگیون: خب ترجیح میدی از کجای مدرسه شروع کنیم؟
هه جو: سالن تیر اندازی و ترجیح میدم،
سهگیون: امممم راستش الان وقت خوبی نیست بریم اونجا....
یه لنگه از ابرو هامو انداختم بالا،
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗
سهگیون: سونگ هه جو دختر مدیر عامل بزرگ شرکت بوجی!
یکم نزدیک ام شد و گفت
سهگیون: داداشت بی نظیر بود! قبل از فارغالتحصیلی خیلی معروف بود! از همه نظر بی نظیر بود.
هه جو: نظره لطفته ممنون!(خنثی)
ها ها فک کنم عملیات دوست یابی به مشکل برخورد.
این یکی خیلی زیاد حرف میزنه!
خدایا به فریادم برسسسسسسسس،
میخواست دوباره دهن مبارک و باز کنه که معلم ورود زد،
یه آقای لاغر نسبتا کوتاهی با موهای خاکستری و چشمای مشکی،
روی کت نوشته بود: مین جونگ هو دبیر ریاضی،
خب خب دبیر درس مورد علاقه ام!
وسایل های تو دستش و گذاشت روی میز و گفت: لطفا بشینید!
لیست حضور غیاب و باز کرد.
یکم زیر و روش کرد و دوباره گفت:
مین: خب خب روزتون خوش بچه ها، امروز یه دانش آموز جدید داریم، هه جو پاشو بیا خودتو معرفی کن!
آروم از روی میز بلند شدم و به سمت مرکز کلاس رفتم.
درحالی که پشتم به تخته بود گفتم.
هه جو: سونگ هه جو هستم، امیدوارم سال خوبی و کنار هم بگذرونیم.
بقیه تشویق کردن.
مین: منم همینطور میتونی بشی،
و بعد شروع کرد به حضور و غیاب،
بعد از زنگ ریاضی:
وسایل هامو جمع کردم و گذاشتم تو کیف ام،
سهگیون(سه گیون):هه جو جونم! دوست داری این دور و اطراف رو نشونت بدم؟
هه جو: نه قربون دستت برو پیش دوستاتت،
سهگیون:(لبخند به شدت شدید) خب میتونم تو رو باهاشون آشنا کنم! خیلی خوشحال میشن دختر گلی مثل تو رو دوست خودشون بدونن!
یا خود مسیح!
لبخندش اینقدر درخشاله که به خورشید میگه تو نیا من هستم!
ای وای.....
اصلا حوصله ی جمع های دخترونه رو ندارم،
الان چجوری اینو بپیچونم؟
هه جو: والا چه عرض کنم....یه سری کار دارم فک نکنم بتونم با دوست هات آشنا شم،
سهگیون نزدیک تر شد،
سگیهون: فدای سرت خودم باهات میام دوستام بمونن واسه بعدا،
هه جو: تنها میمون هااااااا،
سهگیون: اوخی نگران اونا نباش ۲ نفرن، تنها نیمونن،
هعیییییی،
مثل اینکه بیخیال بشو نیست!
سهگیون: راستی هه جو شی! شنیدم تیر اندازی میکنی!
ای خاک این از کجا میدونه؟
به اسرار مامانم اسب سواری و تیراندازی بلدم،
ولی خب همه اش به اسرار اون نبوده خودمم دوست داشتم یاد گرفتم،
حالا اینا رو بیخال،
این از کجا میدونه؟
گریه کنم؟
هه جو: آره....تو از کجا میدونی؟
سهگیون: شاید خودت ندونی هه جو شی! ولی تو مدرسه خیلی معروفی! چون داداشت اینجا خیلی سر و صدا به ما کرده قبلا همه الان کنجکاون بدونن تو چیکاره ای! تازه اسمت توی تیم تیراندازی مدرسه بود بخاطر همون گفتم،
عجب!
کار مامانه صدرصد،
نیومده داره یه کاری میکنه جا پام محکم بشه،
هعیییییی،
سهگیون چند سانتی از من کوتاه تر بود،
میشه گفت یه سر ازش بلند ترم،
درحالی که دستش و دور بازوم حلقه کرده بود از کلاس خارج شدیم،
یکم اطلاعات جمع کنمممم،
هه جو: راستی سهگیون میگم اون یارو که توپش خورد تو سرم کیه؟
تکجو:لازم نیست از اون بپرسی خودم هستم!
مثل یه تیکه از نور های خورشید از سالن روبه رویی نازل شد!
بچه های مدرسه راهش و باز کردن تا به ما برسه،
نیشش تا بنا گوش باز بود و دستاش تو جیبش بودن،
ذوق سگی ملت شروع شد!
ای بابا ای بابا،
زیر لب گفتم: ای توف به ایم شانس!
رسید بهمون،
سهگیون با حالت کیوتی زل زده بود بهش،
کلا بچه کیوتیه سهگیون،
یه شیر توت فرنگی گذاشت کف دستم،
تکجو: بازم شرمنده راجب قضیه صبح...توپ از دستم در رفت!
چپ چپ نگاهش کردم،
شیر توت فرنگی و پرت کردم سمتش که رو هوا قاپید،
هه جو: اول حواست به کنترل دست هات باشه، بعدا تلاش کن با شیر توت فرنگی مخ دخترا رو بزنی!
و بعد با سهگیون از کنارش رد شدیم،
شون هامون خورد به هم ولی توجهی نکردم،
ایش ایش،
پشمای ملت از این رفتارم ریخته بود،
از اون مدل دخترا نبودم که تحت تاثیر این جور چیزا قرار بگیرم،
سهگیون: یا خود خدا! هه جو یارو تو مدرسه حکم مسیح و داره اینقدر معروفه! به کتفت گرفتیش،
پوزخندی زدم،
هه جو: اگه اون مسیحه پس منم شیطانم!
سهگیون:هعیییییییی قرار موی دماغت بشه، از یکی خوشش بیاد ول نمیکنه،
هه جو: بیخیال، بزار بوی دماغ بشه، بعدا به خدمتش میرسم،
سهگیون: از شیر توت خوشت نمیاد؟
هه نو: نوچ،
سهگیون: خب نوشیدنی مورد علاقه ات چیه؟ خودم به شخصه عاشق شیر توت فرنگی ام!
هه جو: من؟ راستش شکلات داغ و دوست دارم،
همونی که مامان خانم بدش میاد بخورم،
ولی در هر صورت من میخورم زیاد مهم نیست،
سهگیون: خب ترجیح میدی از کجای مدرسه شروع کنیم؟
هه جو: سالن تیر اندازی و ترجیح میدم،
سهگیون: امممم راستش الان وقت خوبی نیست بریم اونجا....
یه لنگه از ابرو هامو انداختم بالا،
- ۲۵۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط