{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۶


منو یاد بابا مایکل و مامان فریای عزیزم مینداخت. بغضم شدت گرفت و چونه ام لرزید

هیچ وقت فراموششون نمیکردم ولی..

ياداوريش نمکي بود روي زخم.. با اینکه تازه دیده بودمشون اما باز دلم براشون تنگ شده بود...خیلی زیاد...

اشکم جاري شد.

چشمامو بستم و اروم پاکش کردم.

اون زن و بچه کی بودن؟ چه ربطی به تهیونگ داشتن؟ اي خدا!.....

...صبح پرانرژی بیدار شدم و سمت شرکت راه افتادم

باید یه کاری میکردم. باید مطمین میشدم تهیونگ همون ویه و براي بعد برگشتم از شرکت یه نقشه درست و حسابی داشتم.. از شوق نقشه ام رو پام بند نبودم..عین دختر بچه ها تا نزديکي

شرکت لي لي کردم

شري پشت میزش بود.

بهش لبخند زدم و گفتم سلام سلام... صبح بخير شري...

شري - صبح تو هم بخير. اميدوارم امروز روز کاري خوبي باشه برات. زبون درازی کردم و به در اتاق اقا اشاره زدم و گفتم اگه اقاااااا

بذارن که بعیده

خندید و گفت سرحالي

-حالا- ببین چطور خرابش میکنه..اومده؟

سر تكون داد و گفت: گفت اومدي بري پیشش دیرم کردي..میتوپه

بهت..

چشمامو بالا انداختم که به خنده افتاد و رفتم سمت اتاق هریسون و

ضربه اي به در زدم و رفتم تو.

پر انرژي :گفتم سلام صبح بخیر

هیچ عکس العملی نشون نداد و خیره به برگه هاي روبروش جدي

گفت باز تاخیر

کلافه چشمامو چرخوندم

بدون بلند کردن سرش با غیض :گفت واسه من چشماتو اونطور نكن.. تك تك اينا رو تو پرونده ات کسر حقوق میزنم و بیش از حد

بشه با شرکت خداحافظی میکنی

چشمامو گرد کردم. چطور دید؟

سرش پایین بود که..

همونجور با نگاه هر غلطي دوست داري بکن نگاش کردم. همونجور با نگاه به پرونده اش گفت چند دقیقه دیگه میرم سر

ساختمون..حاضر شو بايد باهام بياي..

سر تکون دادم.

گوشیش زنگ خورد.

به دست به در اشاره کرد و گوشیش رو جواب داد.

اومدم بیرون و گفتم باید باهاش برم سر ساختمون.

شري سریع گفت: با خودت دفترچه ببر..هرچي ميگه تند بنویس..دور و برش باش ولی به پاش نپیچ و باهاش حرف نزن..عصبي ميشه.. لبخند زدم و گفتم چشششم...ممنونم


براش فرستاده لبخند زدم و گفتم چشششم...ممنونم...

و تند تند کلي بوس براش فرستادم.

خندید.

در اتاق هریسون باز شد.

شري باشد.

دنیل-پرونده اون ساختمون تجاري حوالي ميدون اصلي شهر رو برام

بيارين..
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۷شري سریع گفت:چشم.. و رفت تو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۸رفت جلو.. یه مهندس سریع اوم...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۵جواب داد: بله.. تهیونگ سلام...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۴یه بارم اومدیم خونه اش اینج...

«فصل۲ The magic of lov »part ۹۴دوستش سریع گفت: ببخشید مایکل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط