پارت
---
#پارت_۵
از اون روز به بعد، همهچی فرق کرد.
تمرینها ادامه داشت. هر روز، ساعت شش. هر روز، درد.
ولی دیگه اون دردِ قبل نبود.
یه جور دیگه میسوخت.
نه فقط تنم… روحم.
جونگکوک، بیشتر از قبل نگاهم میکرد.
سرد. بیرحم. اما گاهی… فقط گاهی… یه چیزی تو چشماش میدرخشید.
یه چیزی شبیه تردید. شبیه... اندوه.
یه شب، بعد تمرین، نتونستم دیگه بلند شم. بدنم تیر میکشید.
افتاده بودم گوشه دیوار، نفسنفسزنان.
اون نزدیک شد. ساکت. مثل همیشه.
خم شد. یه بطری آب گذاشت کنارم.
ولی نرفت.
_بلند شو.
+نمیتونم...
_تو قویای. قویتر از چیزی که فکر میکنی.
+چرا بهم کمک میکنی؟
نگاهش یه لحظه لرزید. فقط یه لحظه.
_نمیدونم.
بعدش سریع بلند شد. انگار از خودشم ترسید.
_فردا تمرین نمیکنی. استراحت کن. اما... زیاد امیدوار نشو.
+به چی امیدوار نشم؟
با صدایی که دیگه سرد نبود گفت:
_به نجات... چون اینجا، هیچکس نجات پیدا نمیکنه.
در که پشت سرش بسته شد، قطرهای اشک ریخت از گوشه چشمم.
ولی نه از درد...
از اینکه برای اولین بار، توی صداش یه ترک دیدم.
و اون ترک... ترسناکتر از هر شکنجهای بود.
---
#پارت_۵
از اون روز به بعد، همهچی فرق کرد.
تمرینها ادامه داشت. هر روز، ساعت شش. هر روز، درد.
ولی دیگه اون دردِ قبل نبود.
یه جور دیگه میسوخت.
نه فقط تنم… روحم.
جونگکوک، بیشتر از قبل نگاهم میکرد.
سرد. بیرحم. اما گاهی… فقط گاهی… یه چیزی تو چشماش میدرخشید.
یه چیزی شبیه تردید. شبیه... اندوه.
یه شب، بعد تمرین، نتونستم دیگه بلند شم. بدنم تیر میکشید.
افتاده بودم گوشه دیوار، نفسنفسزنان.
اون نزدیک شد. ساکت. مثل همیشه.
خم شد. یه بطری آب گذاشت کنارم.
ولی نرفت.
_بلند شو.
+نمیتونم...
_تو قویای. قویتر از چیزی که فکر میکنی.
+چرا بهم کمک میکنی؟
نگاهش یه لحظه لرزید. فقط یه لحظه.
_نمیدونم.
بعدش سریع بلند شد. انگار از خودشم ترسید.
_فردا تمرین نمیکنی. استراحت کن. اما... زیاد امیدوار نشو.
+به چی امیدوار نشم؟
با صدایی که دیگه سرد نبود گفت:
_به نجات... چون اینجا، هیچکس نجات پیدا نمیکنه.
در که پشت سرش بسته شد، قطرهای اشک ریخت از گوشه چشمم.
ولی نه از درد...
از اینکه برای اولین بار، توی صداش یه ترک دیدم.
و اون ترک... ترسناکتر از هر شکنجهای بود.
---
- ۲.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط