Part
#Part187
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
سام می گفت ضربه ی بدی خورده به خاطر همین اینجوری شده
دلم براش میسوزه!
اکثر مواقع تو خونه ی سام میبینمش از نگاه هاش رو خودم اصلاً خوشم نمیاد و راستش یکم هم ازش میترسم
خیلی دلم میخواد بدونم چی باعث این حال این دختر شده
بعضی وقتها عین یه آدم نرمال و عادی رفتار میکنه ولی بعضی وقتها انگار یه انسان دیگه میشه
سر راه به تاکسی گفتم یه لحظه ماشین رو نگه داره
از نونوایی نزدیک خونشون ٤ تا بربری گرفتم و دوباره سوار شدم
رسیدم خونه و در سفید باغ رو باز کردم که مش رحیم باغبون خونه که هفته ای دو، سه بار. میومد رو دیدم
با صدای بلند بهش سلام دادم
_ سلام دخترم خسته نباشی
+سلامت باشی مشتی
بعد به نون های دستم اشاره زدم
+ برا صبحونه شما هم گرفتم
لبخند مهربونی زد
_ دستت درد نکنه
به در ساختمون رسیدم و براش دست تکون دادم
محبت های بی دریغ و عشق بی همتای سام بدجور سر حال تر و شر و شیطون ترم کرده
انگار درختها رنگشون سبز رنگ تر
انگار هوا پاک تر
انگار همه چیه زندگی زیبا تر هست
رفتم داخل خونه و رفتم سمت آشپزخونه ی یک دست سفید که تیکه تیکه وسایل رنگی باعث نشاط اونجا شده بود
فروغ داشت صبحو نه رو میذاشت و مامان مریم داشت در مورد یکی از دوستان قدیمیش حرف میزد که با سلام من هر دو با لبخند جوابم رو دادند
مامان مریم دستاش رو باز کرد که سریع رفتم سمتش
_ سلام عروس ناز و مهربونم خوش اومدی
+ مامان من هنوز عروست نشدم که
مامان مریم روی موهام رو بوسید
_ میکشمش هرچه زودتر تورو عروسم نکنه
با محبت گونه ی نرم و چروکش رو بوسیدم
+ دیشب خیلی دیر اومد خونه؟
مامان اه عمیقی کشید
_ نمیدونم دقیق ساعت چند بود ولی فکر کنم تقریباً ٣ صبح بود
دیشب کلی جنس از ژاپن برای شرکت به دستش رسیده بود
+ من برم بیدارش کنم؟
مامان مریم خندید و آروم گفت
_برو
لبخند خبیثی زدم و راه بالا رو در پیش گرفتم
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
سام می گفت ضربه ی بدی خورده به خاطر همین اینجوری شده
دلم براش میسوزه!
اکثر مواقع تو خونه ی سام میبینمش از نگاه هاش رو خودم اصلاً خوشم نمیاد و راستش یکم هم ازش میترسم
خیلی دلم میخواد بدونم چی باعث این حال این دختر شده
بعضی وقتها عین یه آدم نرمال و عادی رفتار میکنه ولی بعضی وقتها انگار یه انسان دیگه میشه
سر راه به تاکسی گفتم یه لحظه ماشین رو نگه داره
از نونوایی نزدیک خونشون ٤ تا بربری گرفتم و دوباره سوار شدم
رسیدم خونه و در سفید باغ رو باز کردم که مش رحیم باغبون خونه که هفته ای دو، سه بار. میومد رو دیدم
با صدای بلند بهش سلام دادم
_ سلام دخترم خسته نباشی
+سلامت باشی مشتی
بعد به نون های دستم اشاره زدم
+ برا صبحونه شما هم گرفتم
لبخند مهربونی زد
_ دستت درد نکنه
به در ساختمون رسیدم و براش دست تکون دادم
محبت های بی دریغ و عشق بی همتای سام بدجور سر حال تر و شر و شیطون ترم کرده
انگار درختها رنگشون سبز رنگ تر
انگار هوا پاک تر
انگار همه چیه زندگی زیبا تر هست
رفتم داخل خونه و رفتم سمت آشپزخونه ی یک دست سفید که تیکه تیکه وسایل رنگی باعث نشاط اونجا شده بود
فروغ داشت صبحو نه رو میذاشت و مامان مریم داشت در مورد یکی از دوستان قدیمیش حرف میزد که با سلام من هر دو با لبخند جوابم رو دادند
مامان مریم دستاش رو باز کرد که سریع رفتم سمتش
_ سلام عروس ناز و مهربونم خوش اومدی
+ مامان من هنوز عروست نشدم که
مامان مریم روی موهام رو بوسید
_ میکشمش هرچه زودتر تورو عروسم نکنه
با محبت گونه ی نرم و چروکش رو بوسیدم
+ دیشب خیلی دیر اومد خونه؟
مامان اه عمیقی کشید
_ نمیدونم دقیق ساعت چند بود ولی فکر کنم تقریباً ٣ صبح بود
دیشب کلی جنس از ژاپن برای شرکت به دستش رسیده بود
+ من برم بیدارش کنم؟
مامان مریم خندید و آروم گفت
_برو
لبخند خبیثی زدم و راه بالا رو در پیش گرفتم
- ۲.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط