LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۲۸
+(از پله ها بالا رفت و به سما اتاق ات قدم برداشتُ در زد)
-(در را به ارامی باز کرد و با چشمان
عصبیش به او زل زد)
+(در را به ارامی هل داد و داخل رفت)
مهمونا هموز اون پایینن، کجا موندی تو؟
- (با باز شدن در توسط جونگ کوک عقب رفت)
جدی میگی؟...نمیدونستم که- (برگشت و به داخل اتاق رفت)
+(در را بست و به سمت ات قدم برداشت)
چی شده، بخاطره بحث ازدواج به هم ریختی؟ مگه من چمه نمیخوای با من ازدواج کنی؟
-من ازت متنفرم-...فقط همین...
+(سرش را به گوشه ای خم کرد)
چرا؟ صب که نظرت یچیز دیگه بود-...
-(چند ثانیه به جونگ کوک با غضب خیره شد...خون جلوی چشمانش را گرفته بود و دستانش میلرزیدند؛همچنان که به او خیره بود، دستش را به سمت ظرف میوه خوری برد و چاقویش را برداشت)
میخوای نظرمو بدونی-
(صدایش از عصبانیت میلرزید)
+(به ات خیره ماند؛ نگاهش جوری بود که گویی خندش میگرفت)
حالا که قراره نشونم بدی، چرا که نه؟
-(به جونگ کوک خیره مانده بود...بغضش، گلویش را پاره میکرد)
+بیا دیگه...
-(بالاخره بغضش رها شد و اولین اشک ها از چشمان قرمزش رویمونه های رنگ پریده اش، جاری شدند)
*لبخند*کاشکی میتونستم...*هق*
(چند قدم عقب رفت ...)
+(با نگاه سردی به او خیره شده بود...سرش را به ارامی تکان داد)
-(تیزی چاقورا در لحظه ای، روی گردنش گذاشتو کشید؛ همه چی در عرض صدم ثانیه اتفاق افتاد و خون از گردنش بیرون پاچیده شد و روی پوست سفیدِ گردنُ صورتش نشست)
+(به ات خیره مانده بود، لبخندش محو شد و چشمانش گشاد)
ات-
- من فقط...یه زندگیه عادی میخواستم.
(لبخند غمگینش همچنان بر صورتش نقش بسته بود...روی زمین افتاد)
+(او را گرفت)
چیکار کردی روانی-*داد*
(خون بی واسطه روی کت او میپاچید و عرق از پیشانی اش جاری شده بود...یکی از دستانش را زیر پاهای ات و دیگری را پشت کمرش گذاشتو او را بلند کردُ سریع از اتاق خارج شد...دستش را محکم روی زخم ایجاد شده روی گردن ات فشار میداد)
جیمین-*داد*
(مهمان ها که کمی پیش با صدای داد او از جایشان بلند شده بودند، با دیدن ان دو در ان وضعیت به هم ریختند و ترسیدند)
' چی شدش!؟(باورش نمیشد صحنه ی روبه رویش را)
÷(جیمین سریع با صدای داد جونگ کوک داخل عمارت شد)
بله رئیس!؟-
(با دیدن حالت چهره ی پر استرس و عصبی او و وضعیت ات، ماتش برد)
+(با عجله ها از پله ها پایین امد و با سرعت از عمارت خارج شد..ضربان قلبش تند ترو تند تر میشد)
ماشینو روشن کن-...
(گارد ها سریعا در های بزرگ عمارت را گشودند و جونگ کوکو جیمین در سریع ترین حالت ممکن ات را به بیمارستان رساندند)
*۲ ساعت بعد*
+(روی صندلی بیمارستان نشسته بود و به دستان خونی اشخیره شده بود...نفس های عصبی ای میکشید و پایش را تند زمین میکوبید)
/ (کنار جونگ کوک نشسته بود و او را تلاش میکرد ارام کند)
؟(دکتر از اتاق جراحی خارج شد)
+(با دیدن دکتر سریع بلند شد)
چی شد-
(مونا و سارا جفتشان نگران به دکتر خیره شدند)
؟ عمل به خوبی پیش رفت...اگر دو میلیمتر بالا تر میزد، به شاهرگ خورده بود...
+(نفسی از ته دلش کشیدُ رویش را برگرداند)
' (دستش را روی شانه ی جونگ کوک گذاشت)
چیزی نیس...حالش خوب میشه...
+(برگشت و به دکتر خیره شد)
میشه ببینمش؟
؟ یک ساعت دیگه که شوک جراحی بخوابه.
/ ممنونم دکتر...فقط دارو هارو از کجا بگیرم؟
؟ طبقه ی بالا دست راست ، منشی راهنماییتون میکنه
' خیلی ممنون
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۲۸
+(از پله ها بالا رفت و به سما اتاق ات قدم برداشتُ در زد)
-(در را به ارامی باز کرد و با چشمان
عصبیش به او زل زد)
+(در را به ارامی هل داد و داخل رفت)
مهمونا هموز اون پایینن، کجا موندی تو؟
- (با باز شدن در توسط جونگ کوک عقب رفت)
جدی میگی؟...نمیدونستم که- (برگشت و به داخل اتاق رفت)
+(در را بست و به سمت ات قدم برداشت)
چی شده، بخاطره بحث ازدواج به هم ریختی؟ مگه من چمه نمیخوای با من ازدواج کنی؟
-من ازت متنفرم-...فقط همین...
+(سرش را به گوشه ای خم کرد)
چرا؟ صب که نظرت یچیز دیگه بود-...
-(چند ثانیه به جونگ کوک با غضب خیره شد...خون جلوی چشمانش را گرفته بود و دستانش میلرزیدند؛همچنان که به او خیره بود، دستش را به سمت ظرف میوه خوری برد و چاقویش را برداشت)
میخوای نظرمو بدونی-
(صدایش از عصبانیت میلرزید)
+(به ات خیره ماند؛ نگاهش جوری بود که گویی خندش میگرفت)
حالا که قراره نشونم بدی، چرا که نه؟
-(به جونگ کوک خیره مانده بود...بغضش، گلویش را پاره میکرد)
+بیا دیگه...
-(بالاخره بغضش رها شد و اولین اشک ها از چشمان قرمزش رویمونه های رنگ پریده اش، جاری شدند)
*لبخند*کاشکی میتونستم...*هق*
(چند قدم عقب رفت ...)
+(با نگاه سردی به او خیره شده بود...سرش را به ارامی تکان داد)
-(تیزی چاقورا در لحظه ای، روی گردنش گذاشتو کشید؛ همه چی در عرض صدم ثانیه اتفاق افتاد و خون از گردنش بیرون پاچیده شد و روی پوست سفیدِ گردنُ صورتش نشست)
+(به ات خیره مانده بود، لبخندش محو شد و چشمانش گشاد)
ات-
- من فقط...یه زندگیه عادی میخواستم.
(لبخند غمگینش همچنان بر صورتش نقش بسته بود...روی زمین افتاد)
+(او را گرفت)
چیکار کردی روانی-*داد*
(خون بی واسطه روی کت او میپاچید و عرق از پیشانی اش جاری شده بود...یکی از دستانش را زیر پاهای ات و دیگری را پشت کمرش گذاشتو او را بلند کردُ سریع از اتاق خارج شد...دستش را محکم روی زخم ایجاد شده روی گردن ات فشار میداد)
جیمین-*داد*
(مهمان ها که کمی پیش با صدای داد او از جایشان بلند شده بودند، با دیدن ان دو در ان وضعیت به هم ریختند و ترسیدند)
' چی شدش!؟(باورش نمیشد صحنه ی روبه رویش را)
÷(جیمین سریع با صدای داد جونگ کوک داخل عمارت شد)
بله رئیس!؟-
(با دیدن حالت چهره ی پر استرس و عصبی او و وضعیت ات، ماتش برد)
+(با عجله ها از پله ها پایین امد و با سرعت از عمارت خارج شد..ضربان قلبش تند ترو تند تر میشد)
ماشینو روشن کن-...
(گارد ها سریعا در های بزرگ عمارت را گشودند و جونگ کوکو جیمین در سریع ترین حالت ممکن ات را به بیمارستان رساندند)
*۲ ساعت بعد*
+(روی صندلی بیمارستان نشسته بود و به دستان خونی اشخیره شده بود...نفس های عصبی ای میکشید و پایش را تند زمین میکوبید)
/ (کنار جونگ کوک نشسته بود و او را تلاش میکرد ارام کند)
؟(دکتر از اتاق جراحی خارج شد)
+(با دیدن دکتر سریع بلند شد)
چی شد-
(مونا و سارا جفتشان نگران به دکتر خیره شدند)
؟ عمل به خوبی پیش رفت...اگر دو میلیمتر بالا تر میزد، به شاهرگ خورده بود...
+(نفسی از ته دلش کشیدُ رویش را برگرداند)
' (دستش را روی شانه ی جونگ کوک گذاشت)
چیزی نیس...حالش خوب میشه...
+(برگشت و به دکتر خیره شد)
میشه ببینمش؟
؟ یک ساعت دیگه که شوک جراحی بخوابه.
/ ممنونم دکتر...فقط دارو هارو از کجا بگیرم؟
؟ طبقه ی بالا دست راست ، منشی راهنماییتون میکنه
' خیلی ممنون
لذت ببرین♡♤
- ۳.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط