LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۷
+(به سمت بیرون حرکت کردُ ات را با خودش بیرون کشید)
برات کنار گذاشتم فاح***شه-...
-(کمیمکث کرد؛ چشمانش گشاد شدندُ ایستاد)
چی گفتی؟-
+(برگشتُ به ات خیره شد؛ سکوت، کل شب را در خود گرفته بود)
-(به جونگ کوک سیلی زدُ دستش را از چنگ او خارج کرد؛ طبق معمول، بخاطر فشار عصبی، دوباره خون دماغش جاری شد)
حروم***زاده-
+(سرش را ارام برگرداند و به ات خیره شد؛ اخمانش بیشتر از قبل در هم رفته بود؛ بعد از چند ثانیه، یقه ی ات را گرفت و به دیوار چسباندُ به او نزدیک تر شد)
-(با اخم به او خیره شده بود)
دستتو بکش حروم-
+خفه شو-(دستش را بلند کرد-)
-(سریع سرش را برگرداند...چند قطره خون از بینی اش پایین ریخت)
+(کمی به ات خیره ماند؛ نگاهش را بین چشمانش و خون دماغش چرخاندُ بعد از مشت کردن دستش که در هوا بود، ان را پایین اورد)
-(قطره ای اشک از چشمش راهش را به روی گونه اش پیدا کرد؛ خون بینی اش را برای هزارمین بار، با پشت دستش پاک کردُ روی زانو هایش نشست...)
کافیه-...بسه دیگه-...*زمزمه*
(دستانش را به سمت گوش هایش برد و چشمانش را محکم بستُ تند تند نفس کشید)
ب-بسه-...
+(جونگ کوک به ات خیره شده بود...صحنه ی روبه رویش را نمیتوانست حضم کند؛)
" انگار دشمنش، نه او، بلکه چیزی درون خودش بود...
جونگ کوک دستش را پایین اورد؛ نه از ترحم، از سردرگمی!
دختری که یک لحظه پیش مثل اتش میسوخت، حالا روی زمین جمع شده بودُ با خودش میجنگید..."
-(ات به ارامی سرش را بالا برد و با جونگ کوگ چشم تو چشم شد...اشک هایش جایی در صورتش نمانده بود که خیس نکنند)
به خدا کاره من نبود...اگه میموندم بیشتر اسیب میزدم-
(بغض گلویش را میفشارید)
همیشه همینطوری میشه-
+(کمی به او از بالا خیره شدُ بعد از چند ثانیه نگاهش را از او گرفت؛ ته خنده ای کرد و به ارامی روی زانوی سمت راستش نشست)
میدونی بدترین قسمتش چیه-؟اینکه هنوز وقتی میلرزی...دلم میخواد بغلت کنم-...
(به چشمان ات خیره ماند)
ازت متنفرم.
-(به او خیره مانده بود)
+(بعد از چند ثانیه خیره ماندن به او، بلند شدُ رفت و سوار ماشینش شد)
-(به ماشین جونگ کوک که در حلل ترک کردن بود، خیره شد)
خداروشکر که ازم متنفری- عوضی...
(بلند شد و به سمت خانه اش راهی شد)
"کدام خونه؟؟؟..."
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۷
+(به سمت بیرون حرکت کردُ ات را با خودش بیرون کشید)
برات کنار گذاشتم فاح***شه-...
-(کمیمکث کرد؛ چشمانش گشاد شدندُ ایستاد)
چی گفتی؟-
+(برگشتُ به ات خیره شد؛ سکوت، کل شب را در خود گرفته بود)
-(به جونگ کوک سیلی زدُ دستش را از چنگ او خارج کرد؛ طبق معمول، بخاطر فشار عصبی، دوباره خون دماغش جاری شد)
حروم***زاده-
+(سرش را ارام برگرداند و به ات خیره شد؛ اخمانش بیشتر از قبل در هم رفته بود؛ بعد از چند ثانیه، یقه ی ات را گرفت و به دیوار چسباندُ به او نزدیک تر شد)
-(با اخم به او خیره شده بود)
دستتو بکش حروم-
+خفه شو-(دستش را بلند کرد-)
-(سریع سرش را برگرداند...چند قطره خون از بینی اش پایین ریخت)
+(کمی به ات خیره ماند؛ نگاهش را بین چشمانش و خون دماغش چرخاندُ بعد از مشت کردن دستش که در هوا بود، ان را پایین اورد)
-(قطره ای اشک از چشمش راهش را به روی گونه اش پیدا کرد؛ خون بینی اش را برای هزارمین بار، با پشت دستش پاک کردُ روی زانو هایش نشست...)
کافیه-...بسه دیگه-...*زمزمه*
(دستانش را به سمت گوش هایش برد و چشمانش را محکم بستُ تند تند نفس کشید)
ب-بسه-...
+(جونگ کوک به ات خیره شده بود...صحنه ی روبه رویش را نمیتوانست حضم کند؛)
" انگار دشمنش، نه او، بلکه چیزی درون خودش بود...
جونگ کوک دستش را پایین اورد؛ نه از ترحم، از سردرگمی!
دختری که یک لحظه پیش مثل اتش میسوخت، حالا روی زمین جمع شده بودُ با خودش میجنگید..."
-(ات به ارامی سرش را بالا برد و با جونگ کوگ چشم تو چشم شد...اشک هایش جایی در صورتش نمانده بود که خیس نکنند)
به خدا کاره من نبود...اگه میموندم بیشتر اسیب میزدم-
(بغض گلویش را میفشارید)
همیشه همینطوری میشه-
+(کمی به او از بالا خیره شدُ بعد از چند ثانیه نگاهش را از او گرفت؛ ته خنده ای کرد و به ارامی روی زانوی سمت راستش نشست)
میدونی بدترین قسمتش چیه-؟اینکه هنوز وقتی میلرزی...دلم میخواد بغلت کنم-...
(به چشمان ات خیره ماند)
ازت متنفرم.
-(به او خیره مانده بود)
+(بعد از چند ثانیه خیره ماندن به او، بلند شدُ رفت و سوار ماشینش شد)
-(به ماشین جونگ کوک که در حلل ترک کردن بود، خیره شد)
خداروشکر که ازم متنفری- عوضی...
(بلند شد و به سمت خانه اش راهی شد)
"کدام خونه؟؟؟..."
لذت ببرین♡♤
- ۱.۴k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط