══❖پارت: اول ❖══
══❖پارت: اول ❖══
یک هفته از مرگِ «شاهزاده سوم آدرین هریسون» گذشته بود.
حداقل...
تمام قاره همین را باور داشت.
در کشور هریسون همه شوکه و ناراحت شده بود.
پرچمها نیمهافراشته بودند.
اشراف لباس سیاه پوشیده بودند.
و مردم درباره شاهزاده جوانی صحبت میکردند که در آتشسوزی جانش را از دست داده بود.
اما حقیقت...
در هزاران کیلومتر دورتر قرار داشت.
در قلب تسالیوس.
امروز روزی بود که مردم سالها منتظرش بودند.
روز تاجگذاری.
از صبح زود، خیابانهای پایتخت مملو از جمعیت شده بود.
پرچمهای نقرهای و طلایی در باد میرقصیدند.
برجهای جادو با نورهای رنگارنگ درخشیده بودند.
و صدای شادی در تمام شهر شنیده میشد.
در تالار سلطنتی...
هفت سایه کنار یکدیگر ایستاده بودند.
دیانا لباس رسمی ملکه آینده را پوشیده بود.
کاین مانند همیشه کنار تخت سلطنت ایستاده بود.
و بقیه فرماندهان نیز حضور داشتند.
ناگهان درهای عظیم تالار باز شد.
تمام جمعیت ساکت شدند.
صدها جادوگر زانو زدند.
و آدرین وارد شد.
لباسی سلطنتی به رنگ مشکی و نقرهای بر تن داشت.
شنلی بلند پشت سرش کشیده میشد.
و تاجی هنوز روی سرش نبود.
اما حتی بدون تاج هم...
هیچکس نمیتوانست شک کند که او پادشاه است.
چشمان سرخش آرام و قدرتمند بودند.
و پس از هفت سال...
برای اولین بار.
بدون پنهان شدن.
بدون دروغ.
بدون نقاب.
در برابر مردمش ایستاده بود.
در تالار سکوت مطلق برقرار شد.
سپس کارمن قدم جلو گذاشت.
تاج سلطنتی تسالیوس را روی بالشی نقرهای حمل میکرد.
تاجی که برای سالها منتظر صاحبش مانده بود.
کارمن زانو زد.
«اعلیحضرت.»
آدرین آرام سرش را تکان داد.
و تاج روی سرش قرار گرفت.
در همان لحظه...
ناقوسهای سراسر کشور به صدا درآمدند.
مردم فریاد زدند.
«زنده باد پادشاه!»
«زنده باد آدرین تسالیوس!»
«زنده باد اعلیحضرت!»
صدای شادی سراسر پایتخت را لرزاند.
اما درست در همان لحظه..
قدرت عظیمی از بدن آدرین آزاد شد.
آسمان برای چند ثانیه سرخ شد.
ابرها کنار رفتند.
و همه جادوگران حاضر لرزیدند.
حتی هفت سایه.
چون آنها بهتر از هرکسی میدانستند...
پادشاهشان هنوز همه قدرتش را آشکار نکرده است.
بعد از مراسم...
همه در حال جشن بودند.
اما آدرین طبق عادتش روی یکی از بالکنهای قصر ایستاده بود.
کاین اومد.
کاین«الان رسماً پادشاه شدی.»
آدرین«هوم.»
کاین«فقط هوم؟»
آدرین«آره.»
کاین«میدونی چند نفر برای این لحظه هفا سال زحمت کشیدن؟»
آدرین«میدونم.»
کاین«پس یه واکنش نشون بده.»
آدرین چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:«خسته شدم.»
کاین ماتش برد.
و بعد از چند ثانیه خندید.
«واقعاً غیرقابل درمانی.»
اما در همان زمان...
در کشور تسالیوس.
فردی مشغول بررسی گزارشهای مربوط به آتشسوزی بود.
زارک.
او از همان روز اول، داستان مرگ آدرین را باور نکرده بود.
و حالا..ـ
چیزی پیدا کرده بود.
چیزی کوچک.
اما خطرناک.
گزارشی قدیمی از چند سال قبل.
گزارشی درباره شاهزاده سوم هریسون.
و در کنار آن...
گزارشی درباره اولین ظهور هفت سایه.
سالها را کنار هم گذاشت.
و ناگهان...
چشمان طلاییاش باز شدند.
دو نام در ذهنش به هم متصل شدند.
آدرین هریسون.
پادشاه ناشناس تسالیوس.
زارک آرام زمزمه کرد:
«نه...»
«نکنه...»
و برای اولین بار...
به حقیقت نزدیکتر از همیشه شد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
یک هفته از مرگِ «شاهزاده سوم آدرین هریسون» گذشته بود.
حداقل...
تمام قاره همین را باور داشت.
در کشور هریسون همه شوکه و ناراحت شده بود.
پرچمها نیمهافراشته بودند.
اشراف لباس سیاه پوشیده بودند.
و مردم درباره شاهزاده جوانی صحبت میکردند که در آتشسوزی جانش را از دست داده بود.
اما حقیقت...
در هزاران کیلومتر دورتر قرار داشت.
در قلب تسالیوس.
امروز روزی بود که مردم سالها منتظرش بودند.
روز تاجگذاری.
از صبح زود، خیابانهای پایتخت مملو از جمعیت شده بود.
پرچمهای نقرهای و طلایی در باد میرقصیدند.
برجهای جادو با نورهای رنگارنگ درخشیده بودند.
و صدای شادی در تمام شهر شنیده میشد.
در تالار سلطنتی...
هفت سایه کنار یکدیگر ایستاده بودند.
دیانا لباس رسمی ملکه آینده را پوشیده بود.
کاین مانند همیشه کنار تخت سلطنت ایستاده بود.
و بقیه فرماندهان نیز حضور داشتند.
ناگهان درهای عظیم تالار باز شد.
تمام جمعیت ساکت شدند.
صدها جادوگر زانو زدند.
و آدرین وارد شد.
لباسی سلطنتی به رنگ مشکی و نقرهای بر تن داشت.
شنلی بلند پشت سرش کشیده میشد.
و تاجی هنوز روی سرش نبود.
اما حتی بدون تاج هم...
هیچکس نمیتوانست شک کند که او پادشاه است.
چشمان سرخش آرام و قدرتمند بودند.
و پس از هفت سال...
برای اولین بار.
بدون پنهان شدن.
بدون دروغ.
بدون نقاب.
در برابر مردمش ایستاده بود.
در تالار سکوت مطلق برقرار شد.
سپس کارمن قدم جلو گذاشت.
تاج سلطنتی تسالیوس را روی بالشی نقرهای حمل میکرد.
تاجی که برای سالها منتظر صاحبش مانده بود.
کارمن زانو زد.
«اعلیحضرت.»
آدرین آرام سرش را تکان داد.
و تاج روی سرش قرار گرفت.
در همان لحظه...
ناقوسهای سراسر کشور به صدا درآمدند.
مردم فریاد زدند.
«زنده باد پادشاه!»
«زنده باد آدرین تسالیوس!»
«زنده باد اعلیحضرت!»
صدای شادی سراسر پایتخت را لرزاند.
اما درست در همان لحظه..
قدرت عظیمی از بدن آدرین آزاد شد.
آسمان برای چند ثانیه سرخ شد.
ابرها کنار رفتند.
و همه جادوگران حاضر لرزیدند.
حتی هفت سایه.
چون آنها بهتر از هرکسی میدانستند...
پادشاهشان هنوز همه قدرتش را آشکار نکرده است.
بعد از مراسم...
همه در حال جشن بودند.
اما آدرین طبق عادتش روی یکی از بالکنهای قصر ایستاده بود.
کاین اومد.
کاین«الان رسماً پادشاه شدی.»
آدرین«هوم.»
کاین«فقط هوم؟»
آدرین«آره.»
کاین«میدونی چند نفر برای این لحظه هفا سال زحمت کشیدن؟»
آدرین«میدونم.»
کاین«پس یه واکنش نشون بده.»
آدرین چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:«خسته شدم.»
کاین ماتش برد.
و بعد از چند ثانیه خندید.
«واقعاً غیرقابل درمانی.»
اما در همان زمان...
در کشور تسالیوس.
فردی مشغول بررسی گزارشهای مربوط به آتشسوزی بود.
زارک.
او از همان روز اول، داستان مرگ آدرین را باور نکرده بود.
و حالا..ـ
چیزی پیدا کرده بود.
چیزی کوچک.
اما خطرناک.
گزارشی قدیمی از چند سال قبل.
گزارشی درباره شاهزاده سوم هریسون.
و در کنار آن...
گزارشی درباره اولین ظهور هفت سایه.
سالها را کنار هم گذاشت.
و ناگهان...
چشمان طلاییاش باز شدند.
دو نام در ذهنش به هم متصل شدند.
آدرین هریسون.
پادشاه ناشناس تسالیوس.
زارک آرام زمزمه کرد:
«نه...»
«نکنه...»
و برای اولین بار...
به حقیقت نزدیکتر از همیشه شد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۳۱
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط