#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
#غیر_ممکنه_عاشقت_شم
پارت: ²⁸
تهیونگ با سرعت سمتش جست زد و وقتی ات کامل از پنجره به خارج پرت شده بود نیم تنه اش رو از پنجره بیرون داد و دست ات رو گرفت
با عربده و لحن کلافه اش در همون حال شروع به حرف زدن کرد
تهیونگ: دختره ی احمق داری چه غلطی میکنی؟
صورت ات هنوز ترسیده بود و دستش یخ زده بود. خریت کرده بود که میخواست خودش رو از اون ارتفاع به پایین بندازه. گیج بود و با شوک به اطرافش نگاه میکرد و احساس بالا رفتن پیدا کرد. تهیونگ سعی میکرد اونو به بالا بکشه که توی کارش هم موفق بود.
تهیونگ با قدرت بدنی زیادش ات رو به داخل اتاق کشید و رو زمین انداخت
تهیونگ: واقعا یه احمقی.. مثل پدرت...
صدای ورود فرد دیگه ای به اتاق همراه با صدای خورد شدن چوب زیر پاش شنیده شد.
نگهبان بود.
- قربان تو سوله اصلی آتیش سوزی شده...
تهیونگ بدون اینکه حالت صورتش تغیر کنه سمت نگهبان برگشت.
تهیونگ: اونجا امنیتی ترین قسمت عمارته مطمئنی؟
نگهبان با قاطعیت حرفش و تایید کرد و از اتاق بیرون رفت.
ات با شوک خبر آتیش سوزی و قبل تر پرت شدن خودش به پایین سعی میکرد کنار بیاد که فکر بازی مرگ دوباره افکارش رو بهم ریخت. الان بهترین وقت بود که از عمارت فرار کنه تا بتونه به اون بازی کوفتی برسه...
ات خودش رو از زمین جدا کرد. تصمیمش رو گرفته بود. پس لباس سر تا پا مشکی اش رو از کمد لباس ها برداشت و عوض کرد. یه بوت مشکی رنگ میتونست تو این بازی کمکش کنه. پس بوت هاش رو هم پوشید و خیلی آروم از اتاق خارج شد.
سکوت عمارت و فرا گرفته بود انگار گرد مرگ تو عمارت ریخته شده بود و همه خدمه با جیغ طول عمارت و طی میکردن...
ات خودش رو با جمعیت درحال فرار یکی کرد تا به در خروجی عمارت برسه.
همه ندیمه ها درحال فرار بودن و ات همراه اون ها به درب خروجی اصلی عمارت رسید.
صدای آشنایی از پشت بلند شد....
شرط بعدی؟
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
پارت: ²⁸
تهیونگ با سرعت سمتش جست زد و وقتی ات کامل از پنجره به خارج پرت شده بود نیم تنه اش رو از پنجره بیرون داد و دست ات رو گرفت
با عربده و لحن کلافه اش در همون حال شروع به حرف زدن کرد
تهیونگ: دختره ی احمق داری چه غلطی میکنی؟
صورت ات هنوز ترسیده بود و دستش یخ زده بود. خریت کرده بود که میخواست خودش رو از اون ارتفاع به پایین بندازه. گیج بود و با شوک به اطرافش نگاه میکرد و احساس بالا رفتن پیدا کرد. تهیونگ سعی میکرد اونو به بالا بکشه که توی کارش هم موفق بود.
تهیونگ با قدرت بدنی زیادش ات رو به داخل اتاق کشید و رو زمین انداخت
تهیونگ: واقعا یه احمقی.. مثل پدرت...
صدای ورود فرد دیگه ای به اتاق همراه با صدای خورد شدن چوب زیر پاش شنیده شد.
نگهبان بود.
- قربان تو سوله اصلی آتیش سوزی شده...
تهیونگ بدون اینکه حالت صورتش تغیر کنه سمت نگهبان برگشت.
تهیونگ: اونجا امنیتی ترین قسمت عمارته مطمئنی؟
نگهبان با قاطعیت حرفش و تایید کرد و از اتاق بیرون رفت.
ات با شوک خبر آتیش سوزی و قبل تر پرت شدن خودش به پایین سعی میکرد کنار بیاد که فکر بازی مرگ دوباره افکارش رو بهم ریخت. الان بهترین وقت بود که از عمارت فرار کنه تا بتونه به اون بازی کوفتی برسه...
ات خودش رو از زمین جدا کرد. تصمیمش رو گرفته بود. پس لباس سر تا پا مشکی اش رو از کمد لباس ها برداشت و عوض کرد. یه بوت مشکی رنگ میتونست تو این بازی کمکش کنه. پس بوت هاش رو هم پوشید و خیلی آروم از اتاق خارج شد.
سکوت عمارت و فرا گرفته بود انگار گرد مرگ تو عمارت ریخته شده بود و همه خدمه با جیغ طول عمارت و طی میکردن...
ات خودش رو با جمعیت درحال فرار یکی کرد تا به در خروجی عمارت برسه.
همه ندیمه ها درحال فرار بودن و ات همراه اون ها به درب خروجی اصلی عمارت رسید.
صدای آشنایی از پشت بلند شد....
شرط بعدی؟
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
- ۲.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط