{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برای همه دخترانش که به سن تکلیف می رسیدن یه چادر می گرفت،

برای همه دخترانش که به سن تکلیف می رسیدن یه چادر می گرفت، یه چادر گل قرمزی هم

برای من گرفته بود و قرار بود اون روز، سر سفره افطار بهم هدیه بده. قبل از افطار بهش

گفتم : «امروز توی مدرسه وقتی دوستم فهمید قراره برایم چادر بخری بهم گفت : ما دیشب

هیچی برای افطار نداشتیم،خوشا به حال شما که چادر هم دارید »

.هیچی نگفت و بلند شد و رفت …همه نشسته بودیم سر سفره و منتظر اذان بودیم که دیدم

کاسه آش رو آورد داد به من و گفت: « ببر برای دوستت». گفتم: «خودمون با چی افطار

بکنیم ؟»گفت:«با همونی که دوستت دیشب افطار کرد ».
دیدگاه ها (۳)

#چندخاطره🔸واو به واو این خاطرات شهیده واعظی بسیار خواندنی اس...

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۵

P²

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

از بعد رفتنت دیگه هیچی مثل قبل نشد.انگار قلبم وارد یه زمستون...

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط