{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Accidentally yours

Accidentally yours

یهو گوشیش زنگ خورد و سکوت رو شکست.

به صفحه نگاه کرد.

شماره ناشناس.

با تردید جواب داد.

"بله؟"

"خانم کیم؟ من مین یونا هستم، از تیم ساخت پروژه‌ی Black Monster. یه مشکل داریم."

__________________

مشکل بزرگتر از چیزی بود که انتظار داشت.

یه محموله‌ی خیلی مهم از متریال زیر ساخت با تأخیر مواجه شده بود.

تأمین‌کننده گفت که حداقل دو هفته دیرتر می‌رسه.

ا.ت نفس عمیقی کشید.

"این غیرممکنه."

به زمان‌بندی روی تبلتش خیره شد.

"نمیتونیم پروژه رو سر وقت تحویل بدیم"

جونگکوک، که تمام مدت کنارش نشسته بود و مکالمه رو شنیده بود، دستی روی شونه‌اش گذاشت.

"درستش می‌کنیم."

ا.ت با ناامیدی بهش نگاه کرد.

"چطوری؟ اگه متریال به موقع نرسه—"

"پس تأمین‌کننده‌ی دیگه‌ای پیدا می‌کنیم."

صداش آروم ولی مطمئن بود.

"آدماشو می‌شناسم. دو ساعت به من وقت بده."

ا.ت شک داشت، اما چیزی نگفت.

جونگکوک گوشی رو برداشت و چندتا تماس گرفت.

حرف می‌زد، مذاکره می‌کرد ، گاهی صداش بالا می‌رفت . و دو ساعت بعد، همه‌چیز حل شده بود.

تأمین‌کننده‌ی جدید. ارسال فوری. و حتی قیمت کمتر.

ا.ت با ناباوری بهش نگاه کرد.

"چطور این کار رو کردی؟"

جونگکوک شونه بالا انداخت، لبخندی گوشه‌ی لبش نشست.

"معلومه که سرد بودن فایده‌هایی هم داره."

ا.ت خندید،یه خنده‌ی واقعی و صمیمی.

"دارم فکر می‌کنم اونقدرا هم که ادعا می‌کنی سرد نیستی."

"شاید نه."

آرام جواب داد.

"شاید فقط کسی رو نیاز داشتم که یادم بیاره."

__________________

اون شب، ا.ت آخرین نفری بود که تو دفتر موند.

ساعت ۱۱ شب بود و شرکت کاملاً خلوت شده بود. فقط صدای بوق ماشیت های توی ‌خیابون و کلیک موسش تو سکوت پیچیده بود.

داشت برنامه‌های اصلاح شده‌ی پروژه رو مرور می‌کرد و مطمئن می‌شد همه‌ی جزئیات درست باشه.

در باز شد.

"می‌دونستم هنوز اینجایی."

دختر سرش رو بالا آورد.

جونگکوک کمی اونور تر ایستاده بود، البته همراه با دو فنجون قهوه تو دستش.

کت رو درآورده بود و فقط پیرهن سفید تنش بود. آستین‌هاش رو بالا زده بود و موهاش بیشتر از همیشه به هم ریخته بود.

ا.ت با تعجب به ساعت نگاه کرد.

"باید خونه باشی. تقریباً ۱۱ شده."

"تو هم همینطور."

به سمتش اومد و یکی از فنجون‌ها رو روی میزش گذاشت.

"اما فکر کردم بعد از این روز شلوغ به این نیاز داری."

ا.ت با تشکر فنجون رو گرفت و جرعه‌ای نوشید.

هنوز داغ بود.

"مرسی. برای امروز. تأمین‌کننده، مذاکره... نمی‌دونم بدون تو چی کار می‌کردم."

"خودت درستش می‌کردی."

لبه‌ی میزش نشست،نزدیک‌تر از همیشه.

"تو یکی از باهوش‌ترین آدمایی هستی که می‌شناسم."

ا.ت پلک زد.

"این... از طرف تو تعریف بزرگیه."

"خب."

لبخند کوچکی زد.

"در واقع حقیقته."

لحظه‌ای هیچکدوم حرف نزدن.

سکوت در حدی بودی که میتونستن ضربان قلب همدیگر رو بشنون.

ا.ت می‌تونست بوی عطرش رو حس کنه،یه بوی ملایم از عطری که توی خاطرش موندگار شده بود.

جونگکوک سکوت رو شکست.

"می‌دونی ....چند هفته پیش، هیچوقت فکر نمی‌کردم اینجا باشم. با کسی قهوه بخورم، تا دیر وقت بمونم، واقعاً به آدمایی که باهاشون کار می‌کنم اهمیت بدم."

"و چی باعث این تغییر شد؟"

پسر بهش نگاه کرد .

واقعاً نگاه کرد، عمیق و طولانی.

چشمای مشکیش تو نور کم دفتر می‌درخشید.

"تو منو تغییر دادی، ا.ت. اون پیام صوتی که فرستادی... درد داشت. اما منو بیدار کرد. بهم فهموندچقدر پشت دیوار زندگی می‌کردم. و بعد، وقتی اون روز اومدی دفترم، ترسیده بودی اما شجاعت به خرج دادی... من می‌دونستم می‌خوام بهتر بشم."

ا.ت نفسش رو حبس کرد.

"جونگکوک—"

"این رو نمی‌گم که ناراحتت کنم."

بلند شد و فاصله‌ای بینشون انداخت، انگار که داشت به خودش کنترل می‌داد.

"می‌گم ،چون شایسته‌ای بدونی. تو دلیلی که من الان لبخند می‌زنم. دلیلی که تلاش می‌کنمخوب باشم."

ا.ت هم بلند شد.

قلبش بیشتر از قبل به تپش افتاده بود.

قدش تا شونه‌ی جونگکوک می‌رسید.

این نزدیکی، انگار چیزی بود که کل مدت میخواست تجربه کنه.

"میتونم یه چیزی بهت بگم؟"

"هر چی."

"قبل از اون پیام صوتی ....فکر می‌کردم ترسناکی. فکر می‌کردم آدم سرد و بی‌احساسی هستی که به کسی اهمیت نمی‌ده. اما حالا..."

"حالا؟"

"حالا می‌بینمت. واقعاً می‌بینمت. و فکر می‌کنم یکی از باورنکردنی‌ترین آدمایی هستی که تا حالا دیدم."

جونگکوک ساکت موند.

لحظه‌ای فقط بهش خیره شد، چشمانش پر از چیزی بود که اسمش رو نمیدونست. گرمی. شگفتی. شاید هم عشق.

بعد، به آرامی، دستش رو بلند کرد و دست ا.ت رو گرفت.

انگشت‌هاش میلرزید.

ادامش کامنت
دیدگاه ها (۶)

Accidentally yoursاین اولین بار بود که جونگکوک اینقدر رو راس...

Accidentally yoursجلسه برگزار شد. اعضای تیم مشکلات قرارداد و...

نام: قرارداد نفرتPart:33جونگکوک چند لحظه به پوشه نگاه کرد، ب...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط