{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب به نیمه رسیده بود .

شب به نیمه رسیده بود .

پسر دست ا.ت رو محکم‌تر فشرد.

"باید یه چیزی بهت بگم."

"چی؟"

"روزی که اون پیام صوتی رو برام فرستادی، داشتم برنامه‌ریزی می‌کردم که منتقلت کنم به تیم دیگه. فکر می‌کردم زیادی سخت‌گیری، زیادی چالش‌برانگیزی برای من."

ا.ت خشکش زد.

صورتش رنگ باخت.

"چی؟"

"اما بعد بهش گوش کردم. و فهمیدم... من مشکل بودم. نه تو . بعد که فکر کردم دیدم حتی سرمایه گذارها هم ازم میترسن و به جای اینکه منتقلت کنم، تصمیم گرفتم خودمو تغییر بدم. همه‌ش به خاطر تو."

دختر بهش خیره شد، کلماتش رو هضم می‌کرد.

قلبش تند می‌زد.

"پس... داری اعتراف من شغلت رو نجات دادم؟"

جونگکوک خندید خنده ای گرم، صمیمی، که باعث تپش بیشتر قلب ا.ت شد.

"نه. تو من رو نجات دادی. و هیچوقت این رو فراموش نمی‌کنم."

و بعد روی میز خم شد و آروم لب هاش رو به لب معشوقش متصل کرد.

انگار صداهای اطراف محو شده بود .

انگار....انگار بالاخره راهی برای ورود توی دنیای هم پیدا کرده بودن.

__________________

یه ماه بعد، پروژه‌ی Black Monster رسماً کامل شد. زودتر از برنامه و زیر بودجه تحویل داده شد.

شرکت جشن بزرگی گرفت. سالن همایش پر از بادکنک و روبان بود و یه کیک بزرگ چند طبقه وسط سالن خودنمایی می‌کرد.

ا.ت مهمون ویژه بود.

جونگکوک روی صحنه ایستاده بود، میکروفون رو تو دستش گرفته بود.

کت و شلوار ،پیرهن، جلیقه و کروات مشکی رنگ.

کت خیلی خوب روی تنش نشسته بود.

البته که از انتخاب های ا.ت نمیشه انتظار کمتری داشت.

و این بار، لبخند روی صورت جونگکوک بزرگتر و واقعی‌تر بود.

وقت شروع بود.


ادامه دارد...
بالاخره کیس اول
دیدگاه ها (۲)

__________________دو هفته بعد، پروژه‌ی Black Monster رسماً ا...

Accidentally yoursیهو گوشیش زنگ خورد و سکوت رو شکست.به صفحه...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط