Accidentally yours
Accidentally yours
این اولین بار بود که جونگکوک اینقدر رو راست حرف میزد.
به چشم های خستهی پسری که رو به روش نشسته بود نگاه کرد.
"و .... حالا؟"
پسر لبخند آرومی زد.
"الان سعی میکنم دوباره زندگی کنم . شاید کم لبخند بزنم ولی...واقعیه."
"خب...خیلی پیشرفت کردید."
"و اینو چطور فهمیدی؟"
دختر به لیوان قهوه اشاره کرد.
"تا حالا شده با کارمندات قهوه بخوری؟"
"جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ا.ت درست میگفت.
تا الان با کسی قهوه نخورده بود.
"نه ....تا حالا نشده."
"خب این هم یه قدم بود."
پسر چند ثانیه به صورت ا.ت خیره شد.
" تو اینا رو بهم یاد دادی."
سکوت حکم فرما شد.
لحظه ای بعد جونگکوک گلوش رو صاف کرد و به ساعت نگاهی انداخت.
"وقت کاره بهتره بریم."
بلند شدن اما قبل از رفتن...
"ا.ت "
"بله"
"ممنون... بابت همه چیز."
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه ، به سمت آسانسور رفت.
__________________
صبح دوشنبه، ا.ت زودتر از همیشه تو شرکت بود.
هنوز هفت نشده بود که پشت میز کارش نشست و فایلهای پروژهی Black Monster رو جلوش چید.
اسمش رو که میدید، یه حس عجیب توی دلش میافتاد. پروژهی جدید. مسئولیت جدید. و این بار، با یه رئیس که دیگه اون رئیس سابق نبود.
اما راستش، ذهنش جای دیگهای بود.
اون روز . توی فود کورت. و اون حرفهایی که جونگکوک زد.
"تو اولین کسی بودی که جرئت کرد بهم بگی اشتباه میکنم."
"تو اینا رو بهم یاد دادی."
"ممنون... بابت همهچیز."
ا.ت سرش رو تکون داد تا تمرکزش رو برگردونه.
نه، الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست. باید روی پروژه تمرکز کنه.
اما هرچی بیشتر سعی میکرد به نقشهها و متریالها فکر کنه، بیشتر یاد اون لبخند کوچیک جونگکوک میافتاد. اون لبخندی که فقط مخصوص خودش بود.
"داری به کی فکر میکنی؟"
ا.ت از جاش پرید.
نزدیک بود قهوش بریزه.
لیرا پشت میزش ایستاده بود، البته همراه با لبخند مرموزی که مطمئنا مورد پسند ا.ت نبود.
"چ..چی؟ نه! داشتم فقط—"
"داشتی به یه رئیس سرد فکر میکردی که یهو سر چند ثانیه شکایت عوض شده؟"
لیرا ابروهایش رو بالا انداخت و صندلیای کشید و کنارش نشست.
ا.ت صورتش رو با دستهاش پوشوند.
"لیرا، قسم میخورم—"
"آروم باش، دارم شوخی میکنم."
لیرا خندید، ولی نگاهش جدی بود.
"اما جدی، متوجه شدی این روزا چقدر فرق کرده؟ دیروز ، یه لحظه هم لبخند از روی لبش پاک نمیشد! فکر کردم دارم توهم میزمم."
ا.ت لبش رو گاز گرفت تا لبخندش رو پنهان کنه.
"آدمها میتونن تغییر کنن."
"آهان. و من هم اصلا نمیدونم کی باعث این تغییر شده؟"
قبل از اینکه ا.ت جواب بده، گوشیش لرزید.
پیامی از یه شماره ناشناس.
ا.ت با دقت صفحه رو باز کرد.
' صبح بخیر. امیدوارم برای جلسهی امروز آماده باشی. کلی کار داریم. - JK'
قلبش محکم میتپید.
تا حالا براش پیام نفرستاده بود.
همیشه ایمیل یا حضوری. این... جدید بود.
' صبح بخیر آقای جئون. آمادم. ساعت ۱۰ میبینمتون.'
'راستش میخواستم بپرسم قبل از جلسه قهوه میخوری؟ساعت نه و ربع،فودکورت؟'
'حتما'
'عالیه'
لیرا از پشت به صفحه ی گوشی نگاه کرد و پوزخندی زد.
"عععع، این کیه؟"
ا.ت سریع گوشیش رو خاموش کرد. "هیچکس. فقط... کار اداری."
"کاری که باعث میشه گونت گل بندازه ؟"
لیرا خندید و بلند شد.
"باشه، باشه. ولی بدون که حواسم بهت هست"
__________________
دقیقا سر ساعت، ا.ت وارد فودکورت شد.
جونگکوک از قبل اونجا بود.
پشت پیشخوان اوایساده بود و با گوشیش کار میکرد.
امروز کت و شلوار سرمهای پوشیده بود.
حتی از مشکی هم بیشتر بهش میومد.
اما این بار کراوات نداشت و یه دکمهی بالای پیرهنش باز بود.
موهاش کمی به هم ریخته بود، انگار تازه با دست به همش ریخته.
همین که ا.ت نزدیک شد، نگاهش رو بالا آورد و برای لحظهای، حالت چهرهاش نرم شد.
"صبح بخیر."
"صبح بخیر آقای جئون."
پسر ابرو بالا انداخت.
"هنوز داریم اینطوری پیش میریم؟ 'آقای جئون'؟"
ا.ت احساس کرد گونههاش گرم میشه.
"پس چی صدات کنم؟"
لحظهای فکر کرد، بعد لبخند کوچکی زد.
"فقط جونگکوک ....چطوره؟ حداقل وقتی توی دفتر نیستیم."
"جونگکوک."
اسمش رو روی زبوش چشید.
حس متفاوتی داشت. راحت تر. نزدیکتر.
"باشه. جونگکوک."
لبخند زد،یه لبخند واقعی.
"خوب. حالا چی دوست داری؟ مهمون من."
بعد از سفارش دادن و پیدا کردن یه گوشهی خلوت، جونگکوک به صندلیش تکیه داد و به ا.ت نگاه کرد.
"داشتم به پروژهی Black Monster فکر میکردم. زمانبندی فشردهست، اما فکر میکنم اگه—"
"جونگکوک."
"بله؟"
ادامش کامنت
برید عشق کنید. اینقدر نوشتم دستم درد گرفت.
این اولین بار بود که جونگکوک اینقدر رو راست حرف میزد.
به چشم های خستهی پسری که رو به روش نشسته بود نگاه کرد.
"و .... حالا؟"
پسر لبخند آرومی زد.
"الان سعی میکنم دوباره زندگی کنم . شاید کم لبخند بزنم ولی...واقعیه."
"خب...خیلی پیشرفت کردید."
"و اینو چطور فهمیدی؟"
دختر به لیوان قهوه اشاره کرد.
"تا حالا شده با کارمندات قهوه بخوری؟"
"جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ا.ت درست میگفت.
تا الان با کسی قهوه نخورده بود.
"نه ....تا حالا نشده."
"خب این هم یه قدم بود."
پسر چند ثانیه به صورت ا.ت خیره شد.
" تو اینا رو بهم یاد دادی."
سکوت حکم فرما شد.
لحظه ای بعد جونگکوک گلوش رو صاف کرد و به ساعت نگاهی انداخت.
"وقت کاره بهتره بریم."
بلند شدن اما قبل از رفتن...
"ا.ت "
"بله"
"ممنون... بابت همه چیز."
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه ، به سمت آسانسور رفت.
__________________
صبح دوشنبه، ا.ت زودتر از همیشه تو شرکت بود.
هنوز هفت نشده بود که پشت میز کارش نشست و فایلهای پروژهی Black Monster رو جلوش چید.
اسمش رو که میدید، یه حس عجیب توی دلش میافتاد. پروژهی جدید. مسئولیت جدید. و این بار، با یه رئیس که دیگه اون رئیس سابق نبود.
اما راستش، ذهنش جای دیگهای بود.
اون روز . توی فود کورت. و اون حرفهایی که جونگکوک زد.
"تو اولین کسی بودی که جرئت کرد بهم بگی اشتباه میکنم."
"تو اینا رو بهم یاد دادی."
"ممنون... بابت همهچیز."
ا.ت سرش رو تکون داد تا تمرکزش رو برگردونه.
نه، الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست. باید روی پروژه تمرکز کنه.
اما هرچی بیشتر سعی میکرد به نقشهها و متریالها فکر کنه، بیشتر یاد اون لبخند کوچیک جونگکوک میافتاد. اون لبخندی که فقط مخصوص خودش بود.
"داری به کی فکر میکنی؟"
ا.ت از جاش پرید.
نزدیک بود قهوش بریزه.
لیرا پشت میزش ایستاده بود، البته همراه با لبخند مرموزی که مطمئنا مورد پسند ا.ت نبود.
"چ..چی؟ نه! داشتم فقط—"
"داشتی به یه رئیس سرد فکر میکردی که یهو سر چند ثانیه شکایت عوض شده؟"
لیرا ابروهایش رو بالا انداخت و صندلیای کشید و کنارش نشست.
ا.ت صورتش رو با دستهاش پوشوند.
"لیرا، قسم میخورم—"
"آروم باش، دارم شوخی میکنم."
لیرا خندید، ولی نگاهش جدی بود.
"اما جدی، متوجه شدی این روزا چقدر فرق کرده؟ دیروز ، یه لحظه هم لبخند از روی لبش پاک نمیشد! فکر کردم دارم توهم میزمم."
ا.ت لبش رو گاز گرفت تا لبخندش رو پنهان کنه.
"آدمها میتونن تغییر کنن."
"آهان. و من هم اصلا نمیدونم کی باعث این تغییر شده؟"
قبل از اینکه ا.ت جواب بده، گوشیش لرزید.
پیامی از یه شماره ناشناس.
ا.ت با دقت صفحه رو باز کرد.
' صبح بخیر. امیدوارم برای جلسهی امروز آماده باشی. کلی کار داریم. - JK'
قلبش محکم میتپید.
تا حالا براش پیام نفرستاده بود.
همیشه ایمیل یا حضوری. این... جدید بود.
' صبح بخیر آقای جئون. آمادم. ساعت ۱۰ میبینمتون.'
'راستش میخواستم بپرسم قبل از جلسه قهوه میخوری؟ساعت نه و ربع،فودکورت؟'
'حتما'
'عالیه'
لیرا از پشت به صفحه ی گوشی نگاه کرد و پوزخندی زد.
"عععع، این کیه؟"
ا.ت سریع گوشیش رو خاموش کرد. "هیچکس. فقط... کار اداری."
"کاری که باعث میشه گونت گل بندازه ؟"
لیرا خندید و بلند شد.
"باشه، باشه. ولی بدون که حواسم بهت هست"
__________________
دقیقا سر ساعت، ا.ت وارد فودکورت شد.
جونگکوک از قبل اونجا بود.
پشت پیشخوان اوایساده بود و با گوشیش کار میکرد.
امروز کت و شلوار سرمهای پوشیده بود.
حتی از مشکی هم بیشتر بهش میومد.
اما این بار کراوات نداشت و یه دکمهی بالای پیرهنش باز بود.
موهاش کمی به هم ریخته بود، انگار تازه با دست به همش ریخته.
همین که ا.ت نزدیک شد، نگاهش رو بالا آورد و برای لحظهای، حالت چهرهاش نرم شد.
"صبح بخیر."
"صبح بخیر آقای جئون."
پسر ابرو بالا انداخت.
"هنوز داریم اینطوری پیش میریم؟ 'آقای جئون'؟"
ا.ت احساس کرد گونههاش گرم میشه.
"پس چی صدات کنم؟"
لحظهای فکر کرد، بعد لبخند کوچکی زد.
"فقط جونگکوک ....چطوره؟ حداقل وقتی توی دفتر نیستیم."
"جونگکوک."
اسمش رو روی زبوش چشید.
حس متفاوتی داشت. راحت تر. نزدیکتر.
"باشه. جونگکوک."
لبخند زد،یه لبخند واقعی.
"خوب. حالا چی دوست داری؟ مهمون من."
بعد از سفارش دادن و پیدا کردن یه گوشهی خلوت، جونگکوک به صندلیش تکیه داد و به ا.ت نگاه کرد.
"داشتم به پروژهی Black Monster فکر میکردم. زمانبندی فشردهست، اما فکر میکنم اگه—"
"جونگکوک."
"بله؟"
ادامش کامنت
برید عشق کنید. اینقدر نوشتم دستم درد گرفت.
- ۴.۷k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط