{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد
part 38

ویوی ا. ت

از ماشین پیاده شدم.

به اطراف نگاه کردم.

پارکینگ خالی بود.

ا. ت: اینجا خیلی ترسناکه.

جونگکوک: تو گفتی از جاهای تاریک خوشت نمیاد.

ا. ت: اینجا تاریک نیست.

جونگکوک: فقط سه چراغ روشنه.

ا. ت: پس روشنه.

جونگکوک: باشه.

ا. ت: و خیلی هم تنگ نیست.

جونگکوک: این پارکینگ حداقل صد متره.

ا. ت: دیدی؟ پس من مشکلی ندارم.

جونگکوک: دستت رو ول نمی‌کنی؟

نگاه کردم.

از وقتی از ماشین پیاده شده بودیم، دست جونگکوک رو گرفته بودم.

فوراً دستم رو رها کردم.

ا. ت: من فقط...

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: چی رو می‌دونی؟

جونگکوک: هیچی.

ا. ت: پس چرا اون‌طوری گفتی؟

جونگکوک: همین‌طوری.

ا. ت: تو هم خیلی رو اعصابی.

جونگکوک: ممنون.

ناگهان صدای گوشی جونگکوک آمد.

هر دو به سمتش نگاه کردیم.

جونگکوک گوشی را بیرون آورد.

یک پیام ناشناس بود.

«فلش را باز کن.»

جونگکوک اخم کرد.

پیام دوم آمد.

«اگر می‌خواهی بفهمی مادرت چرا ناپدید شده...»

پیام سوم آمد.

«و اگر می‌خواهی بدانی پدرت چه چیزی را از تو پنهان کرده...»

من آرام به جونگکوک نگاه کردم.

ا. ت: جونگکوک...

پیام آخر آمد.

«فلش را همین حالا باز کن.»

جونگکوک چند لحظه به صفحه خیره ماند.

ا. ت: بازش کن.

جونگکوک: نه.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: چون ممکنه تله باشه.

ا. ت: ولی اگه بازش نکنیم، هیچ‌چیز نمی‌فهمیم.

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: پس بازش کن.

جونگکوک: این‌قدر راحت نگو.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: چون اگه اتفاقی بیفته...

ا. ت: با هم باهاش روبه‌رو می‌شیم.

جونگکوک سرش رو بلند کرد.

ا. ت: خودت گفتی کنار هم بمونیم.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

بعد جونگکوک آرام سر تکون داد.

جونگکوک: باشه.

لپ‌تاپش رو از داخل ماشین برداشت.

فلش رو وصل کرد.

صفحه برای چند ثانیه سیاه ماند.

بعد یک فایل ظاهر شد.

نام فایل:

«برای جونگکوک ـ حقیقتی که هیچ‌وقت نباید می‌فهمیدی»

جونگکوک دستش روی موس ثابت ماند.

ا. ت: بازش کن.

جونگکوک: ا. ت...

ا. ت: هرچی هست، با هم می‌بینیم.

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد فایل را باز کرد.

صفحه سیاه شد.

و صدای زنی از داخل لپ‌تاپ پخش شد:

«جونگکوک... اگر این پیام را می‌بینی، یعنی من دیگر نمی‌توانم از تو محافظت کنم.»

جونگکوک کاملاً بی‌حرکت ماند.

صدای زن ادامه داد:

«اما قبل از اینکه حقیقت را بفهمی... باید بدانی که پدرت...»

صدا ناگهان قطع شد.

صفحه خاموش شد.

جونگکوک: نه...

لپ‌تاپ را دوباره روشن کرد.

اما فایل ناپدید شده بود.

ا. ت: چی شد؟

جونگکوک با عصبانیت به صفحه نگاه کرد.

جونگکوک: فایل پاک شد.

ا. ت: ولی ما شنیدیم...

جونگکوک: فقط چند ثانیه.

ا. ت: گفت «پدرت...»

جونگکوک سرش رو بلند کرد.

نگاهش دیگه مثل قبل نبود.

جونگکوک: باید برگردیم.

ا. ت: کجا؟

جونگکوک آرام گفت:

جونگکوک: خونه بابام.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک به من نگاه کرد.

جونگکوک: چون باید بفهمم...

بابام دقیقاً چه چیزیو از من پنهون کرده.
ادامه
دیدگاه ها (۶)

آتیشی که از بارون شروع شد part 37ویوی ا. تماشین ناگهان وارد ...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 36ویوی ا. تجونگکوک ماشین رو با...

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

آتیشی که از بارون شروع شدprt22ویوی ا. تهمین که کلمه «حقیقت» ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط