آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
part 35
ویوی ا. ت
از در خارج شدیم.
یکدفعه نور شدید خورشید چشمهام رو زد.
چند ثانیه چشمهام رو بستم.
بعد فهمیدم...
ما از پشت انبار بیرون اومده بودیم.
و ماشین جونگکوک کمی دورتر پارک شده بود.
ا. ت: بالاخره!
جونگکوک: بیا.
با عجله به سمت ماشین رفتیم.
وقتی سوار شدیم، جونگکوک درها رو قفل کرد.
من چند ثانیه فقط نفس کشیدم.
ا. ت: من دیگه...
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: نه، بذار بگم.
جونگکوک: بگو.
ا. ت: من دیگه هیچوقت با تو نمیام جایی که اسمش انبار باشه.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا زیرزمین.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا تونل.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا جایی که چراغ نداشته باشه.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا جایی که آدمهای ناشناس از بلندگو حرف بزنن.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا...
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: بله؟
جونگکوک: فقط بگو دیگه با من جایی نمیای.
ا. ت: خب اینم قبول نیست.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون ممکنه مجبور بشم.
جونگکوک: تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: تعریف نبود.
ا. ت: من هرچی بخوام برداشت میکنم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
بعد خندید.
من هم خندیدم.
اما خندهمون خیلی زود قطع شد.
چون جونگکوک فلش را از جیبش بیرون آورد.
روی آن...
یک چراغ کوچک قرمز روشن شده بود.
جونگکوک: این نباید روشن باشه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون این فلش...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: این فلش، یک فرستنده دارد.
ا. ت: یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی...
هرکس این فلش را به دست داشته باشد، میتواند مکان ما را پیدا کند.
چشمهام گرد شد.
ا. ت: پس...
به اطراف نگاه کردم.
ا. ت: یعنی الان میدونن ما کجاییم؟
جونگکوک به آینه ماشین نگاه کرد.
یک ماشین مشکی از دور به سمت ما میآمد.
جونگکوک: آره.
ا. ت: اون ماشین...
جونگکوک: کمربندت رو ببند.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک ماشین رو روشن کرد.
جونگکوک: چون باید زودتر از اینجا بریم
ادامه...
لایک 15کامنت 10 زودتر انجام بدین تا هر شب یا هم اگه زوتر شرطا رسید زود به زود هم میزارم❤💋✨
part 35
ویوی ا. ت
از در خارج شدیم.
یکدفعه نور شدید خورشید چشمهام رو زد.
چند ثانیه چشمهام رو بستم.
بعد فهمیدم...
ما از پشت انبار بیرون اومده بودیم.
و ماشین جونگکوک کمی دورتر پارک شده بود.
ا. ت: بالاخره!
جونگکوک: بیا.
با عجله به سمت ماشین رفتیم.
وقتی سوار شدیم، جونگکوک درها رو قفل کرد.
من چند ثانیه فقط نفس کشیدم.
ا. ت: من دیگه...
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: نه، بذار بگم.
جونگکوک: بگو.
ا. ت: من دیگه هیچوقت با تو نمیام جایی که اسمش انبار باشه.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا زیرزمین.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا تونل.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا جایی که چراغ نداشته باشه.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا جایی که آدمهای ناشناس از بلندگو حرف بزنن.
جونگکوک: قبول.
ا. ت: یا...
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: بله؟
جونگکوک: فقط بگو دیگه با من جایی نمیای.
ا. ت: خب اینم قبول نیست.
جونگکوک: چرا؟
ا. ت: چون ممکنه مجبور بشم.
جونگکوک: تو واقعاً غیرقابل پیشبینیای.
ا. ت: ممنون.
جونگکوک: تعریف نبود.
ا. ت: من هرچی بخوام برداشت میکنم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
بعد خندید.
من هم خندیدم.
اما خندهمون خیلی زود قطع شد.
چون جونگکوک فلش را از جیبش بیرون آورد.
روی آن...
یک چراغ کوچک قرمز روشن شده بود.
جونگکوک: این نباید روشن باشه.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون این فلش...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
ا. ت: چی؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: این فلش، یک فرستنده دارد.
ا. ت: یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی...
هرکس این فلش را به دست داشته باشد، میتواند مکان ما را پیدا کند.
چشمهام گرد شد.
ا. ت: پس...
به اطراف نگاه کردم.
ا. ت: یعنی الان میدونن ما کجاییم؟
جونگکوک به آینه ماشین نگاه کرد.
یک ماشین مشکی از دور به سمت ما میآمد.
جونگکوک: آره.
ا. ت: اون ماشین...
جونگکوک: کمربندت رو ببند.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک ماشین رو روشن کرد.
جونگکوک: چون باید زودتر از اینجا بریم
ادامه...
لایک 15کامنت 10 زودتر انجام بدین تا هر شب یا هم اگه زوتر شرطا رسید زود به زود هم میزارم❤💋✨
- ۵۷۸
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط