ببین بچهها من الان سه تا پارت دادم یعنی الان شما خیلی با

ببین بچه‌ها من الان سه تا پارت دادم یعنی الان شما خیلی باید بد باشین که اول برای اون دو تا پارت قبلی کامنت نذارین بعد بیاین فقط برای همین یکی کامنت بزارین پس لطفاً همشونو هم لایک کنید هم کامنت بزارید در ضمن لازمه که بگم از من تا دو روز انتظار پارت نداشته باشین
.
.
.
.
{سناریوی شماره ۸}
|| پارت هفدهم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》

**[صحنه: دفتر کار ایزوکو]**

ایزوکو پشت میز کارش نشسته بود، اما این بار نشستنش متفاوت بود. قامتش راست بود و چشمانی که تا دیروز از خستگی قرمز بود، اکنون با تمرکزی نافذ میدرخشید. روی مانیتور اصلی مقابلش، نقشههای دیجیتالی، کدهای رمزنگاری شده و چندین پنجره ارتباطی باز بود.

لبخند رضایت کوچکی روی لبانش نقش بست. او بالاخره موفق شده بود. پس از ساعتها کار بیوقفه، توانسته بود یک کانال امن و غیرقابل ردیابی برای ارتباط با کاتسوکی راهاندازی کند. پیام و مختصات ارسال شده بود و مهمتر از آن، پاسخ کوتاه اما مثبت کاتسوکی را دریافت کرده بود.

**ایزوکو (با خودش زمزمه کرد):** "خوب... حالا نوبت مرحله بعدیه."

او با چند کلیک سریع، وارد سیستمی شد که برای مواقع اضطراری طراحی کرده بود. این سیستم تمام منابع مالی، اطلاعاتی و لجستیکی شرکتهای کاتسوکی را در اختیار داشت و حالا ایزوکو از آن مانند یک ژنرال که نیروهایش را برای نبردی سرنوشتساز آماده میکند، استفاده میکرد.

به یکی از معتمدترین تیمهای امنیتی شرکت پیام فرستاد: **«ماموریت سطح الف. آمادهباش کامل. منتظر دستور نهایی برای استخراج.»**

پاسخ فوری آمد: **«تیم الف آماده است. در انتظار دستور.»**

ایزوکو نفس راحتی کشید. تیم، قابل اعتماد و کارآمد بود. او سپس شروع به گردآوری و سازماندهی مدارک و شواهدی کرد که علیه شتو و همدستانش بود. هر قطعه اطلاعات، مانند تکههای پازلی بود که تصویر بزرگی از توطئه آنها را نشان میداد.

روی میز، کنار لپتاپها، عکس قدیمیای از خودش و کاتسوکی بود؛ روزی که او را از خیابان نجات داده بود. ایزوکو به عکس نگاه کرد و با تصمیمی راسخ گفت: "
这次轮到我救你了،哥哥."
ترجمه:
(این بار نوبت من است که تو را نجات دهم.)

همه چیز به خوبی پیش میرفت. برنامهاش بینقص بود. تیمش آماده، مدارک در حال جمعآوری، و کانال ارتباطی امن برقرار شده بود. برای اولین بار پس از روزها، امید واقعی در دل ایزوکو جوانه زده بود. همه چیز تحت کنترل بود و به زودی همه آنها در امان خواهند بود.

**[صحنه: کلبه متروکه]**

در داخل کلبه،حال و هوا تغییر کرده بود. گرچه سرما و خطر بیرون همچنان پابرجا بود، ولی فضای بین کاتسوکی و الا دیگر پر از تنش و بیاعتمادی نبود. حالا نوعی آرامش و درک متقابل جایگزین آن شده بود.

کاتسوکی به پیام ایزوکو روی گوشی نگاه کرد و سپس به الا گفت: "ایزوکو پیدامون کرده. داره برنامهای میریزه. به زودی از اینجا درمیارتمون."

الا که سالها تنها با خیانت و تهدید دست و پنجه نرم کرده بود، به سختی میتوانست باور کند که ممکن است کمک بیاید. اما اطمینان در صدای کاتسوکی، امیدی کوچک در دلش روشن کرد.

**الا (آهسته):** "واقعاً؟ مطمئنی؟"
**کاتسوکی (با قطعیت):** "اگر ایزوکو بگه کاری رو میتونه انجام بده، پس حتماً میتونه. بهش اعتماد دارم."

آنها در سکوت کلبه نشسته بودند، اما این بار سکوتشان همراه با آرامش بود، نه ترس. آنها میدانستند که یک متحد قوی در بیرون دارند که برای نجاتشان تلاش میکند. همه چیز به نظر تحت کنترل میآمد و آینده روشنتری در افق نمایان بود.
دیدگاه ها (۱۳)

ها ها ها من اینو کاملا بی منظور گفتم کاملا اصلا ربطی هم نداش...

{سناریوی شماره ۸} || پارت هجدهم ||نام سناریو: 《 قلبی از سنگ ...

{سناریوی شماره ۸}|| پارت شانزدهم ||  نام سناریو:《 قلبی از س...

نظرتون

[سناریو شماره ۳]

داستان:

داستان:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط