{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی تهیونگ

تکپارتی تهیونگ
عنوان: در میان برگ‌های پاییزی

در یکی از روزهای خنک پاییزی، در خیابان‌های سئول، دختری به نام "هانا" با چمدانی در دست، تازه از بوسان به سئول آمده بود تا زندگی جدیدی را شروع کند. او به‌تازگی در یک گالری هنری استخدام شده بود، جایی که قرار بود آثار هنرمندان جوان را به نمایش بگذارد.

هانا هنر را دوست داشت، اما همیشه با زندگی آرامش فاصله داشت. همیشه چیزی کم بود... شاید یک حس، شاید یک نفر.

در یکی از غروب‌های نارنجی، هنگامی که برگ‌ها روی سنگ فرش خیابان می‌ریختند، او وارد یک کافه‌ی دنج شد تا گرم شود. در آنجا پسری با شال گردن تیره، کلاه کشی و کتابی در دست نشسته بود. صدای زنگ ورود هانا باعث شد پسر سرش را بلند کند.

چشمانشان برای لحظه‌ای در هم گره خورد.

هانا لبخندی زد و نشست. پسر به آرامی سرش را پایین انداخت، اما لبخندش را پنهان نکرد.

چند دقیقه بعد، صدای آرامی پرسید:
"تو هم عاشق هوای پاییز شدی یا قهوه‌ی این‌جا؟"

هانا سر بلند کرد و لبخند زد.
"هردو. ولی قهوه دومین چیزی بود که جذبم کرد."

پسر با لبخندی محو گفت:
"اسم من تهیونگه."

هانا یک لحظه مکث کرد. تهیونگ؟ این اسم برایش آشنا بود... اما نمی‌توانست آن را در ذهنش وصل کند.

او هم دستش را دراز کرد:
"من هانا هستم. تازه به سئول اومدم."

و این‌گونه آغاز شد...


***

چند هفته گذشت.

تهیونگ و هانا بی‌آنکه بدانند، به بخشی از روزهای هم تبدیل شدند. قدم زدن در پارک، حرف‌زدن درباره هنر و موسیقی، و آن خنده‌های ریزی که مثل آهنگ ملایمی در دل پاییز پیچید.

روزی تهیونگ او را به استودیوی خصوصی‌اش برد.
جایی که موسیقی می‌نوشت.
جایی که خودش را می‌ساخت.
هانا ایستاد و با حیرت به دیوارهایی که پر از ساز و نت بود نگاه کرد.

"تو آهنگساز هم هستی؟"

تهیونگ فقط لبخند زد.
"گاهی چیزهایی از درونم میان که فقط با موسیقی می‌تونم بیانشون کنم."

هانا آرام کنار پیانو نشست. تهیونگ شروع کرد به نواختن. ملودی‌ای که شنید، مثل قلبش بود. آرام، اما پر از شور.

وقتی نواختنش تمام شد، سکوت بین‌شان افتاد. بعد تهیونگ رو به او گفت:
"این آهنگ، الهامش تو بودی..."

اما روزهای آرام، همیشه پایدار نمی‌ماند.

هانا یک روز، در موبایلش عکسی دید. تهیونگ... روی جلد یک مجله‌ی هنری. خواننده‌ی معروف گروه BTS.

همه چیز در ذهنش چرخید. چرا چیزی نگفته بود؟ چرا این‌همه وقت، این راز را پنهان کرده بود؟

تهیونگ وقتی فهمید هانا متوجه شده، به او گفت:
"می‌خواستم منو به‌خاطر خودم بشناسی، نه اسمم... نه شهرت."

اما برای هانا همه چیز سخت‌تر شده بود. او از دروغ نمی‌ترسید؛ از دنیای تهیونگ می‌ترسید. از فاصله‌ها، از نگاه‌های دوربین، از زندگی‌ای که پر از مرز بود.

ادامه در کامنت
دیدگاه ها (۴)

چندپارتی تهیونگعنوان : عشق ممنوعهپارت اول یونا دختری بود که ...

پارت دوم تهیونگ به آرامی دستش را به سمت یونا برد، اما نه به ...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم تکپارتی عنوان : «قلبی بین ...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم تکپارتیتهیونگ مدت‌ها بود ...

پارت ۱۳

فیک کوک اسم : به چیزی که دل ندارد دل نبند

ازدواج قرار دادی۶۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط