پارت دوم
پارت دوم
تهیونگ به آرامی دستش را به سمت یونا برد، اما نه به شکلی که یک پدر دست دخترش را بگیرد؛ بیشتر شبیه کسی که میخواهد یک راز تلخ را با کسی به اشتراک بگذارد.
وقتی انگشتانشان به هم رسید، یونا حس کرد یک برق نامرئی از دل آن تماس کوچک عبور میکند، برق چشمان تهیونگ که حالا پر از حس عجیبی بود، برق چشمهایی که دیگر فقط پدر نبود.
«من نمیخواستم…» تهیونگ نفسش گرفت، «اما نمیتوانم جلوی احساسم را بگیرم… حتی وقتی میدانم که این اشتباه است.»
یونا نفسش در سینه حبس شد. قلبش به تندی میزد، اما نه از ترس، از هیجانی که تا به حال تجربه نکرده بود. حس میکرد تهیونگ با هر نگاه و هر لبخند، چیزی فراتر از پدر بودنش را به او نشان میدهد. چیزهایی که هم تلخ بود و هم شیرین، هم ممنوع و هم آشنا.
آن شب، در تاریکی و زیر صدای باران، آنها آرام آرام به هم نزدیکتر شدند. نه فقط در لمس، بلکه در احساس. حرفهایی که گفته نمیشدند، نگاههایی که نمیتوانستند پنهان بمانند.
تهیونگ با دلهره و شجاعت، برای اولین بار به دخترش نزدیکتر شد، و یونا هم بیآنکه بداند چرا، به آن نزدیکی پاسخ داد. آنها در آن لحظه، نه پدر و دختر، بلکه دو انسان تنها بودند که به دنبال عشقی میگشتند که شاید هیچ وقت نباید میداشتند.
شب همانقدر که آرامش داشت، پر از طوفان احساسات بود. تهیونگ و یونا هر دو گرفتار آن گرداب ناشناخته شدند؛ گردابی که نمیدانستند کجا آنها را میبرد، اما نمیتوانستند مقاومت کنند.
تهیونگ، دستانش را آرام روی شانهی یونا گذاشت، اما این لمس برخلاف گذشته، نه امنیت پدرانه بود و نه یک حرکت محافظتی. بیشتر شبیه یک لمس پر از حسرت و خواهش بود. چشمهای تهیونگ پر از بغض و تردید بودند، اما در همان حال، پر از نوری که نمیتوانست پنهانش کند.
ادامه دارد...
تهیونگ به آرامی دستش را به سمت یونا برد، اما نه به شکلی که یک پدر دست دخترش را بگیرد؛ بیشتر شبیه کسی که میخواهد یک راز تلخ را با کسی به اشتراک بگذارد.
وقتی انگشتانشان به هم رسید، یونا حس کرد یک برق نامرئی از دل آن تماس کوچک عبور میکند، برق چشمان تهیونگ که حالا پر از حس عجیبی بود، برق چشمهایی که دیگر فقط پدر نبود.
«من نمیخواستم…» تهیونگ نفسش گرفت، «اما نمیتوانم جلوی احساسم را بگیرم… حتی وقتی میدانم که این اشتباه است.»
یونا نفسش در سینه حبس شد. قلبش به تندی میزد، اما نه از ترس، از هیجانی که تا به حال تجربه نکرده بود. حس میکرد تهیونگ با هر نگاه و هر لبخند، چیزی فراتر از پدر بودنش را به او نشان میدهد. چیزهایی که هم تلخ بود و هم شیرین، هم ممنوع و هم آشنا.
آن شب، در تاریکی و زیر صدای باران، آنها آرام آرام به هم نزدیکتر شدند. نه فقط در لمس، بلکه در احساس. حرفهایی که گفته نمیشدند، نگاههایی که نمیتوانستند پنهان بمانند.
تهیونگ با دلهره و شجاعت، برای اولین بار به دخترش نزدیکتر شد، و یونا هم بیآنکه بداند چرا، به آن نزدیکی پاسخ داد. آنها در آن لحظه، نه پدر و دختر، بلکه دو انسان تنها بودند که به دنبال عشقی میگشتند که شاید هیچ وقت نباید میداشتند.
شب همانقدر که آرامش داشت، پر از طوفان احساسات بود. تهیونگ و یونا هر دو گرفتار آن گرداب ناشناخته شدند؛ گردابی که نمیدانستند کجا آنها را میبرد، اما نمیتوانستند مقاومت کنند.
تهیونگ، دستانش را آرام روی شانهی یونا گذاشت، اما این لمس برخلاف گذشته، نه امنیت پدرانه بود و نه یک حرکت محافظتی. بیشتر شبیه یک لمس پر از حسرت و خواهش بود. چشمهای تهیونگ پر از بغض و تردید بودند، اما در همان حال، پر از نوری که نمیتوانست پنهانش کند.
ادامه دارد...
- ۸.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط