Part
Part=5
Red moon
ماه قرمز
قسمتی از پارت ۴...
- ندیم هان ما رو تنها بزار
& چشم
+ خب
- خب چی؟
+ چرا اومدی اینجا
- این لباس هم بهت میاد
+ تو به لباس من چیکار داری ها
- خب چیه گفتم بهت میاد حرف بدی نزدم که بخوای ناراحت بشی
................................. شروع پارت ۵
+ خوشم نمیاد مردی ازم تعریف کنه
-اووووو من رو ببخشید لیدی
+ با من اینجوری صحبت نکنید آقا
- چرا کوچولو
+ میگم این شکلی صحبت نکن( عصبی)
- باشه باشه عصبی نشو
( تهیونگ رفت جلوی اون دختره وایستاد و مو هاشو ناز کرد که دختر دست تهیونگ رو پس زد )
+ دفعه دیگه این کار رو کنی یه کاری می کنم از وجودت پشیمون بشی(اخم)
- اون وقت چیکار
+ می خوای امتحان کنی؟
- اوهوم
+ مطمئنی؟
- ا...
(حرفش با کار دختر قطع شد ☺️
بله درست فکر کردین دختر به اونجا تهیونگ لگد زد😳😓 و تهیونگ رو دو زانوش افتاد و تو خودش جمع شد)
+ خب من دیگه برم فعلا آقای مطمئن( نیشخند و رفت)
- اگه من تو رو گیر نیاوردم(زیر لب)
& سرورم...سرورم چه اتفاقی افتاده( نگران و ترسیده)
تهیونگ وقتی به خودش اومد بلند شد و گفت هیچی بریم
ویو اون دختر
بعد از اون کارم یکم استرس گرفتم و دلیل اشم نمی دونم ولش کن مهم نیست تا اون باش از این کارا نکنه
داشتم برای خودم تو جنگل قدم میزدم که میون رو دیدم( میون ندیمه اون دختر هست)
(علامت ها دختره+ میون^)
^ بانوی من کجا بودین
+ رفتم هوا خوری چیزی که نشده
حالا هم بیا بریم خونه که خستم
^ چشم
اون دختر و میون به شهر رسیدن و رفتن خونه
( اتفاق خواستی نیفتاد تا شب)
ویو تهیونگ
تو اتاق کارم بودم که ندیم هان گفت ملکه مادر اومده گفتم بفرستنش داخل
- بله کاری داشتین
ملکه مادر: پسرم اجازه هست اول بشینم
- بله بفرمایید
- خب
ملکه مادر: پسرم تو داری روز به روز بزرگتر میشی باید همسری برای خودت انتخاب کنی من یه چند تا بانو رو در نظر دارم بهت....
- مادر بس کنید من اصلا دلم نمی خواد ازدواج کنم
ملکه مادر: اما پسرم هیچ پادشاهی نیست که همسر و ملکه نداشته باشه
- پس خوشبختانه من اولیشم....دیر وقته بهتره برید
ملکه مادر: با اجازه
و رفت تهیونگ هم رفت اتاق اش و با فکر انتقام گرفتن از اون دختر خوابید
از زبان راوی
چهار روز گذشت و نه تهیونگ اون دختر رو دید و نه اون دختر تهیونگ رو
پایان دید راوی
ویو دختره
+ میون
^ بله بانوی من
+ بیا بریم بیرون
^ چشم
+ خب بریم حاضر بشیم
بعد از ۵ مین راه افتادن
ویو تهیونگ
-ندیم هان
&بله سرورم
- بیا بریم به شهر و اوضاع مردم یه سر بزنیم و از مشکلات شون با خبر بشیم.
& چشم
ویو داخل شهر
از زبان دختره
+ وای میون اینو نگا چقدر خوشگل
^ بله بانوی من واقعا لباس زیبایی هستش
+ بیا بریم یه چند تا جای دیگه هم نگاه کنیم
داشتیم همین شکلی راه میرفتم که چشمم خورد به همون مرده که دیشب نابودش کردم
همون جا خشکم زد اونم انگار من رو دید
سری ازش رو برگردوندم
و پشتم رو کردم
+ میون
^ بله بانو
+ زود باش باید بریم
^ کجا
+فقط دنبال بیا
ویو تهیونگ
داشتم راه میرفتم که چشمم خورد به اون دختره انگار اون زود تر متوجه من شده زود روش رو انوری کرد و رفت منم دنبالش افتادم
ویو دختره
همین شکلی داشتم از دستش فرار میکردم ولی اون دنبالم افتاده بود که آخر داخل یه کوچه پیچیدم که از شانس خوبم بن بست بود
خواستم برگردم که اون اومد
داشتم عقب عقب میرفتم که خوردم به دیوار و اون پسره هم اومد جلوم وایستاد و یه پوزخند بهم زد
ویو تهیونگ
دختر پیچید داخل یه کوچه اون کوچه بن بست بود و کار من ساده تر شد رفتم جلوش وایستادم بین خودم و دیوار محاصره اش کردم که اون دختره دیگه که فکر کنم ندیمش بود داشت تقلا می کرد که بانوش رو ول کنم و منم به یکی از محافظام گفتم که اون رو ببره و بردش و من این دختر خوشگله تنها شدیم صورتم رو نزدیک صورتش کردم و........
Red moon
ماه قرمز
قسمتی از پارت ۴...
- ندیم هان ما رو تنها بزار
& چشم
+ خب
- خب چی؟
+ چرا اومدی اینجا
- این لباس هم بهت میاد
+ تو به لباس من چیکار داری ها
- خب چیه گفتم بهت میاد حرف بدی نزدم که بخوای ناراحت بشی
................................. شروع پارت ۵
+ خوشم نمیاد مردی ازم تعریف کنه
-اووووو من رو ببخشید لیدی
+ با من اینجوری صحبت نکنید آقا
- چرا کوچولو
+ میگم این شکلی صحبت نکن( عصبی)
- باشه باشه عصبی نشو
( تهیونگ رفت جلوی اون دختره وایستاد و مو هاشو ناز کرد که دختر دست تهیونگ رو پس زد )
+ دفعه دیگه این کار رو کنی یه کاری می کنم از وجودت پشیمون بشی(اخم)
- اون وقت چیکار
+ می خوای امتحان کنی؟
- اوهوم
+ مطمئنی؟
- ا...
(حرفش با کار دختر قطع شد ☺️
بله درست فکر کردین دختر به اونجا تهیونگ لگد زد😳😓 و تهیونگ رو دو زانوش افتاد و تو خودش جمع شد)
+ خب من دیگه برم فعلا آقای مطمئن( نیشخند و رفت)
- اگه من تو رو گیر نیاوردم(زیر لب)
& سرورم...سرورم چه اتفاقی افتاده( نگران و ترسیده)
تهیونگ وقتی به خودش اومد بلند شد و گفت هیچی بریم
ویو اون دختر
بعد از اون کارم یکم استرس گرفتم و دلیل اشم نمی دونم ولش کن مهم نیست تا اون باش از این کارا نکنه
داشتم برای خودم تو جنگل قدم میزدم که میون رو دیدم( میون ندیمه اون دختر هست)
(علامت ها دختره+ میون^)
^ بانوی من کجا بودین
+ رفتم هوا خوری چیزی که نشده
حالا هم بیا بریم خونه که خستم
^ چشم
اون دختر و میون به شهر رسیدن و رفتن خونه
( اتفاق خواستی نیفتاد تا شب)
ویو تهیونگ
تو اتاق کارم بودم که ندیم هان گفت ملکه مادر اومده گفتم بفرستنش داخل
- بله کاری داشتین
ملکه مادر: پسرم اجازه هست اول بشینم
- بله بفرمایید
- خب
ملکه مادر: پسرم تو داری روز به روز بزرگتر میشی باید همسری برای خودت انتخاب کنی من یه چند تا بانو رو در نظر دارم بهت....
- مادر بس کنید من اصلا دلم نمی خواد ازدواج کنم
ملکه مادر: اما پسرم هیچ پادشاهی نیست که همسر و ملکه نداشته باشه
- پس خوشبختانه من اولیشم....دیر وقته بهتره برید
ملکه مادر: با اجازه
و رفت تهیونگ هم رفت اتاق اش و با فکر انتقام گرفتن از اون دختر خوابید
از زبان راوی
چهار روز گذشت و نه تهیونگ اون دختر رو دید و نه اون دختر تهیونگ رو
پایان دید راوی
ویو دختره
+ میون
^ بله بانوی من
+ بیا بریم بیرون
^ چشم
+ خب بریم حاضر بشیم
بعد از ۵ مین راه افتادن
ویو تهیونگ
-ندیم هان
&بله سرورم
- بیا بریم به شهر و اوضاع مردم یه سر بزنیم و از مشکلات شون با خبر بشیم.
& چشم
ویو داخل شهر
از زبان دختره
+ وای میون اینو نگا چقدر خوشگل
^ بله بانوی من واقعا لباس زیبایی هستش
+ بیا بریم یه چند تا جای دیگه هم نگاه کنیم
داشتیم همین شکلی راه میرفتم که چشمم خورد به همون مرده که دیشب نابودش کردم
همون جا خشکم زد اونم انگار من رو دید
سری ازش رو برگردوندم
و پشتم رو کردم
+ میون
^ بله بانو
+ زود باش باید بریم
^ کجا
+فقط دنبال بیا
ویو تهیونگ
داشتم راه میرفتم که چشمم خورد به اون دختره انگار اون زود تر متوجه من شده زود روش رو انوری کرد و رفت منم دنبالش افتادم
ویو دختره
همین شکلی داشتم از دستش فرار میکردم ولی اون دنبالم افتاده بود که آخر داخل یه کوچه پیچیدم که از شانس خوبم بن بست بود
خواستم برگردم که اون اومد
داشتم عقب عقب میرفتم که خوردم به دیوار و اون پسره هم اومد جلوم وایستاد و یه پوزخند بهم زد
ویو تهیونگ
دختر پیچید داخل یه کوچه اون کوچه بن بست بود و کار من ساده تر شد رفتم جلوش وایستادم بین خودم و دیوار محاصره اش کردم که اون دختره دیگه که فکر کنم ندیمش بود داشت تقلا می کرد که بانوش رو ول کنم و منم به یکی از محافظام گفتم که اون رو ببره و بردش و من این دختر خوشگله تنها شدیم صورتم رو نزدیک صورتش کردم و........
- ۲۷۹
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط